May 17, 2006 03:33 AM




گاهی وقت‌ها خود آدم‌ هم می‌دونه هيچ کاريش نمی‌شه کرد ...

***

نمی‌دونم چرا يه دفعه ياد اين قسمت از «کسی به سرهنگ نامه نمی‌نويسد» افتادم:

زن تکرار کرد:
ــ اگه نتونيم چيزی بفروشيم، چه کار می‌کنيم؟
سرهنگ که حالا کاملاً بيدار بود، گفت:
ــ تا اون وقت بيستم ژانويه رسيده و اون‌ها عصر همون روز بيست درصد رو می‌دن.
زن گفت:
ــ البته اگه خروس ببره. ولی اگه باخت چی؟ هيچ به خيالت نرسيده که ممکنه يه روز ببازه؟
ــ اين خروس نمی‌بازه.
ــ ولی فرض کن که ببازه.
ــ هنوز چهل و چهار روز برای فکر کردن درباره‌ی اين فرض فرصت داريم.
زن بردباری‌اش را از دست داد. يقه‌ی پيراهن‌خواب پشمی سرهنگ را چسبيد و پرسيد:
ــ و تو اين مدت چی بخوريم؟!
هفتاد و پنج سال طول کشيده بود؛ دقيقه به دقيقه‌ی عمر هفتاد و پنج ساله‌اش؛ تا سرهنگ به اين لحظه برسد. خود را پاک، رک و شکست‌ناپذير يافت و در آن دم، جواب داد:
ــ گه!

پی‌نوشت:
یک کامنت بسیار جالب داشتم از یک پسر اردنی:

A very nice blog indeed. I admire the Persian language a lot, and it's just nice to read the words out loud as if I'm reading Arabic ;-)

این هم وبلاگ ایشان. آدم جالبی است و یکی از کتاب‌های مورد علاقه‌اش هم صد سال تنهايی! برای خودش نتایج جام‌جهانی را پیش‌بینی هم کرده. عکس‌هایش از اردن و بیروت را هم می‌توانید این‌جا ببينيد.

***
این یکی هم، وبلاگ دوست ایشان، که یک دختر ۱۹ ساله‌ی اردنی است که خودش را این‌گونه معرفی کرده:

Just an average Jordanian girl. Which implies that my parents suck, I am broke %80 of the time, and I really dont have a clue what's going on around me.

پست آخرش هم خیلی جالبه. به خوندنش می‌ارزه. یه جورايی به‌شدت باهاش موافقم.



نظرها

تست می شود... تست!

احتمالاً آدرس جديد هنوز رسماً اعلام نشده و من هم بخاطر فضوليم بوده كه سر از اينجا درآوردم! ولی هر چي كه هست خيلي خوشگله ..... آقا عطا اميدوارم مبارك باشه و اينجا ديگه از چيز ما نترسي!