« April 2006 | صفحه اصلی | June 2006 »
سفر
هميشه درست در آخرين لحظههای پيش از سفر، اين سوال گريبانم را میگيرد که: «چرا میروی؟» اما بعد که میروم و برمیگردم نتيجه اين است که: « چهکار خوبی کردی، رفتی.»
اينبار هم همي اتفاق افتاده است و من الان که رانندهی آژانس منتظر است مرا به فرودگاه برساند، خيلی خونسرد، اينجا نشستهام پشت ميز و مینويسم و باز مثل هميشه درگير چرايی سفرم هستم.
به هر حال همهی اينها را گفتم که بگويم راهی سفر کوتاهی هستم و به احتمال زياد اينجا تا هفتهی آينده بهروز نخواهد شد.
بر دار کردن حسنک
برای پروژهی يکی از درسهای اين ترم، بايد نمايشنامهای بر اساس يکی از جلوههای کهن فارسی بنويسم. به همين خاطر اين يکی دو روزه نگاهی انداختم به چند کتاب از جمله: مثنوی، بخشهايی از کليله و دمنه، تاريخ بيهقی و ... تا شايد روايتی پيدا کنم که هم خودم دوستش داشته باشم و هم بار دراماتيک مناسب برای تبديلشدن به نمايشنامه را داشته باشد.
از تاريخ بيهقی، بخش «بر دار کردن حسنک» ، از گذشتهها، يعنی دورهی دبيرستان، کمابيش به يادم مانده بود. فکر کردم خوب است دوباره بخوانمش، شايد که نمايشنامهای بر اساس آن بنويسم. اما جدای از اينکه بشود ماجرای بر دار کردن حسنک را تبديل به نمايشنامهاش کرد يا نه، نثر بینظير، دلنشين و پيراستهی تاريخ بيهقی، مرا شيفتهی خود کرد.
من فکر میکنم آدم اگر راحتطلبی را کنار بگذارد و بتواند از پس دشواریهای خواندن نثر قديم برآيد، آنوقت طعم لذتی فوقالعاده عميق و ناب را خواهد چشيد. لذتی متفاوت با آنچه خواندن داستانها و رمانهای امروزی ممکن است به آدم بدهد. بخشی کوتاه از «بر دار کردن حسنک» را اينجا میآورم. خودتان بخوانيد و قضاوت کنيد:
و حسنک را به سوی دار بردند و به جایگاه رسانيدند، بر مرکبی که هرگز ننشسته بود، بنشاندند. و جلادش استوار ببست و رسنها فرود آورد. و آواز دادند که «سنگ دهيد!»
هيچکس دست به سنگ نمیکرد و همه زارزار میگريستند، خاصه نيشابوريان. پس، مشتی رند را سيم دادند که سنگ زنند. و مرد خود مرده بود ـ که جلادش رسن به گلو افگنده بود و خبه کرده.
چون از اين فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنانکه تنها آمده بود از شکم مادر ...
و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنودم که دو سه ماه از او اين حديث نهان داشتند. چون بشنيد، جزعی نکرد چنان که زنان کنند، بلکه بگريست به درد، چنان که حاضران از درد وی خون گريستند. پس، گفت: «بزرگا مردا که اين پسرم بود ـ که پادشاهی چون محمود اين جهان به او داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.» و ماتم پسر سخت نيکو بداشت و هر خردمند که اين بشنيد، بپسنديد. و جای آن بود.
پینوشت:
يک نمايشنامه بهروز شد.
ماه عسل
نمايشنامهی رقص کاغذپارهها نوشتهی محمد يعقوبی از آن نمايشنامههايی است که بعضی اپيزودهايش را خيلی دوست دارم. از همه بيشتر همين اپيزودی که اينجا میآورم. کل نمايشنامه را اينجا میتوانيد پيدا کنيد.
[مكان: سوئيت شمارهی 27 هتلی كوچك در بندر انزلي. فرزاد در تمام مدت نمايش پشت به تماشاگر در جلوي صحنه روی مبل نشسته است. آوا در آغاز پشت پنجرهی ته صحنه پشت به تماشاگر ايستاده.]
آوا: ماه داره بهم لبخند میزنه.
[سكوت]
آوا: تو چهت ئه؟
فرزاد: نمیتونم بخوابم.
آوا: میترسی؟
فرزاد: نه.
آوا: آره، میترسی. پيدا ست.
فرزاد: نه.
آوا: تو ترسويی.
فرزاد: نه، من نمیترسم.
آوا: میترسی. تو میترسی.
فرزاد: نه.
آوا: آره. آره.
[سكوت]
آوا: نمیخوای به مادرم تلفن كنی؟
فرزاد: انتظار داری تلفن كنم چ بگم؟
آوا: بالاخره بايد با خبر بشن، مگه نه؟
فرزاد: نمیدونم چهجوری بگم. من نمیتونم.
آوا: تو بايد تلفن كنی.
فرزاد: میگم نمیتونم.
آوا: شايد بهتره به خونهی داداشم تلفن كنی.
فرزاد: فكر میكنی داداشت وقتی بشنوه، چی بهم میگه؟
آوا: شايد بهت بد و بیراه بگه.
فرزاد: آره، هيچ بعيد نيست بهم بد و بیراه بگه.
آوا: به هر حال بايد به يكی بگی. داداشم بهتر میتونه به مادرم بگه. آره، تلفن كن به نيما. آره.
فرزاد: شايد نيما هيچ هم بهم بد و بیراه نگه.
آوا: آره، شايد...خب ديگه، تلفن كن.
فرزاد: نمیدونم چهجوری شروع كنم به داداشت بگم.
آوا: تو تلفن كن، حرف پيش میآد.
فرزاد: من نمیتونم.
آوا: میتونی.
[سكوت]
آوا: به من نگاه كن … تو نمیتونی گريه كنی؟ تو اصلا گريه نمیكنی؟
فرزاد: تو خيلی زجر كشيدی آوا؟
آوا: تو كمكم نكردی.
فرزاد: چهطور میتونستم كمكت كنم؟
آوا: من فكر میكردم تو بهخاطر من هر كاری میكنی. تو اصلاً سعی نكردی كمكم كنی.
فرزاد: تقصير تو بود. تو اصرار كردی بريم جايی كه كسی نباشه. اشتباه كردم، چه اشتباهی كردم به حرفت گوش دادم.
آوا: ماه داشت بهم لبخند میزد.
فرزاد: من نبايستی به حرفت گوش میدادم. اونجا جای شنا نبود.
آوا: آب درياچه گرم بود. ماه داشت بهم لبخند میزد.
فرزاد: من نبايستی به حرفت گوش میدادم.
آوا: تو ترسيده بودی.
فرزاد: نه.
آوا: آره، تو ترسيدی و تنهام گذاشتی.
فرزاد: نه، من تنهات نذاشتم، نه. فكر میكنی اگه میتونستم كاری نمیكردم؟ من نمیتونستم كاری بكنم.
آوا: باهام بحث نكن. تو تنهام گذاشتی. [مكث] تو فقط بلدي مثل بچهها گريه كنی. احساس گناه میكنی؟ برای خودت گريه میكنی يا برای من؟ [مكث] تو خيلی زود فراموشم میكنی.
فرزاد: نه، فراموشت نمیكنم.
آوا: آره، خيلی زود. تو دوستم نداشتی.
فرزاد: من دوستت داشتم.
آوا: نه.
فرزاد: آره.
آوا: نه، تو تنهام گذاشتی. هيچ كاری نكردی.
فرزاد: من نمیتونستم هيچ كاری بكنم. فكر میكنی اگه میتونستم كاری نمیكردم؟ هر دومون خسته بوديم. مدت زيادی توی آب بوديم و نا نداشتيم. من خودم شنا بلد نيستم.
آوا: تو ترسيده بودی. مثل آدمهای بیدست و پا فقط داشتی نگاهم میكردي و فرياد میزدی.
فرزاد: نه.
آوا: آره، ترسيدی. اصلا كمكم نكردی. تو دوستم نداشتی.
فرزاد: من دوستت داشتم.
آوا: پس بيا توی آب … ديدی!
[آوا میآيد كنار فرزاد اما رو به تماشاگر مینشيند.]
فرزاد: شايد مرگ اتفاق بدی نباشه، ولی ما كه زندهايم رنج میبريم، چون كسی رو از دست دادهايم. ما برای كسايی كه از دست دادهايم گريه میكنيم. شايد برای كسايی كه میميرند اين كار خندهدار باشه، اما وضع براي خودمون دردناكه. چون ما كسی رو از دست داهايم و نمیدونيم مرگ چهجور اتفاقيه.
آوا: تو به برادرم تلفن نكردی.
فرزاد: اينجور مواقع آدمها چهكار میكنند؟ من نمیدونم چی بگم، چهجوری بگم؟
آوا: پس به خانوادهی خودت خبر بده. به برادر خودت زنگ بزن. آره، به فرشاد زنگ بزن.
فرزاد: آره. آره. تلفن میزنم به فرشاد. [گوشی تلفن را برمیدارد و شماره میگيرد.]
آوا: بهش بگو بياد اينجا. بگو تو نمیتونی رانندگی كنی. تو نبايد رانندگی كنی فرزاد.
فرزاد: الو … فرشاد! گوش كن. آوا توی دريا غرق شده … آره … چی؟… چی گفتی؟ آره. مرده. غرق شده. نه، هنوز به اونها تلفن نكردم. نمیدونم چهجوری بهشون بگم. نمیدونم چی بگم. میخوام تو بهشون بگی. هر وقت پيداش كردند راه میافتم میام. میگن فردا دريا جسدش رو پس میده.
[آوا برمیگردد و مانند فرزاد پشت به تماشاگر مینشيند.]
آوا: بهش بگو تو نمیتونی رانندگی كنی. بگو بياد اينجا.
فرزاد: [به فرشاد] تو ميای اينجا؟ من نمیتونم رانندگی كنم. آره؟ منتظرم. به خانوادهی آوا تلفن میزنی؟ديگه خودت میدونی. خداحافظ.
آوا: نگاه كن. ماه داره بهم لبخند میزنه. [سرش را روی شانهی فرزاد میگذارد. هر دو همچنان پشت به تماشاگر نشستهاند.] به اونها بگو تو خيلی سعی كردی نجاتم بدهی، اما من دست و پا میزدم و نمیذاشتم كمكم كنی.
فرزاد: تو خيلی زجر كشيدی آوا؟
آوا: فقط دلخورم از اينكه تو كمکم نكردی.
فرزاد: من سعی خودم رو كردم بهخدا.
آوا: قسم نخور. قسم نخور.
فرزاد: من سعی خودم رو كردم.
آوا: تو ترسيدی.
فرزاد: نه.
آوا: آره، تو ترسيدی. ترسيدی.
فرزاد: نه.
آوا: آره. تو ترسيدی. تو ترسويی. كمكم نكردی. تو ترسيدی. تنهام گذاشتی.
فرزاد: آره، من ترسيدم. من ترسيدم.
آوا: فقط میخواستم از زبان خودت بشنوم. میفهمی چی میگم؟
فرزاد: به سرم زد خودم رو غرق كنم، اما شهامتش رو نداشتم.
[آوا فرزاد را بغل میكند و در سكوت بارها و بارها همديگر را میبوسند.]
آوا: چشمهات خونيه. تو بايد بخوابی. بيا بخواب عزيزم. تو خستهای. بايد بخوابی عزيز من. بيا.
[آوا به اتاق ديگر میرود. فرزاد هم. كمی بعد فرزاد برمیگردد. پشت به تماشاگر، رو به پنجرهی ته صحنه.]
فرزاد: آوا؟… آوا، تو اينجا هستی؟ آوا؟ … اگه اينجا هستی يه جوری حاليم كن. پنجره رو باز كن آوا. [پنجره باز نمیشود.] پرده رو كنار بزن. [پرده كنار نمیرود.] يه جوری حاليم كن هستی.
بار ديگر، دزدی که ...
برای سومين بار در شش ماه گذشته، دزد به ماشينم زد. اينبار دزدان عزيز بعد از شکستن شيشهی ماشين، ضبط و کنسول را با خودشان بردند.
پینوشت:
ديگر فکر نمیکنم لااقل در اين زمينه! آدم خوششانسی هستم!!
مرتبط:
ـ دزدی چنين ميانهی ميدانم آرزو نيست به خدا!
ـ آقا من بگم غلط کردم خوبه؟ دوباره ماشينم رو دزد زد!
که همه چيز را
عشق، هديه است ...
جاندارُ مجسم!
حادث میشودُ
تحميلش نمیتوان کرد
قلب را لبريز میکند
قلب را لبريز میکند
قلب را لبريز میکند
با عقل فهميده نمیشودُ
به چنگ نمیآيد.
مقدری است که همه چيز را
دگرگون میسازد.
مارگوت بيکل
چراندن ملخ ديوانه!
مامان میآيد توی اتاقم. از قيافهی هيجانزدهاش معلوم است که میخواهد چيز جالبی بگويد:
ـ عطا، ديشب مادر يه چيز جديد گفت!
مادر، اسم رسمی! مادربزرگ من است. با آنکه اسم واقعیاش صاحبسلطان است، اما همهی فاميل او را مادر صدا میزنند. بعد از فوت پدربزرگم، يعنی از تقريباً بيست سال پيش، مادر تنها زندگی میکند. او مغرور و مستقل است و حاضر نيست با هيچکدام از بچههايش زندگی کند، به همين خاطر بچهها بايد پيش او بروند. معمولاً هر شب يکی از بچهها يا نوهها، شب را در خانهی مادر میگذراند. ديشب مامان من پيش او بوده است. با علاقه میپرسم:
ـ جداً؟
ــ به خدا!
ـ حالا چی گفت؟
مادر مثلها و اصطلاحات مخصوص به خودش را دارد. بعضی از ضربالمثلها، کنايات و اصطلاحاتش را عمراً بتوانيد در هيچ کتابی پيدا کنيد. من و مامان عاشق اينجور اصطلاحات مادر هستيم.
شبهايی که مامان پيش مادر است، اگر مادر نکتهی جديد و بامزهای رو کند! فردايش مامان سريع میآيد پيش من و خبرش را با ذوق اعلام میکند. من هم البته با ذوقی بيشتر گوش میکنم:
ـ ديشب داشتيم حرف میزديم، يهدفعهای مادر وسط حرفاش گفت: «سگی به بومی جسته، گردش به من نشسته.»
ـ چه باحال! حالا معنیاش يعنی چی؟
خانهی نو
يک پنجره برای ديدن
يک پنجره برای شنيدن
يک پنجره که مثل حلقهی چاهی
در انتهای خود به قلب زمين میرسد
و باز میشود بهسوی وسعت اين مهربانی مکرر آبی رنگ
يک پنجره که دستهای کوچک تنهايی را
از بخشش شبانهی عطر ستارههای کريم
سرشار میکند
و میشود از آنجا
خورشيد را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
يک پنجره برای من کافی است.
حقيقتش اينه که همه چيز خيلی ناگهانی اتفاق افتاد. يکی از دوستان من، لطف کرده بود و يه فضايی رو از سايت خودشون در اختيار من قرار داده بود که بتونم عکسها و موسيقیهايی که میخوام تو وبلاگم استفاده کنم رو آپلود کنم.
حدود بيست روز پيش بود که مهلت استفاده از اين فضا به سر اومد و اطلاعاتی که اونجا داشتم متاسفانه از دست رفت. بعد از اين جريان به اين فکر افتادم که يه فضايی برای خودم داشته باشم که ديگه اينجور مشکلات پيش نياد.
با راهنمايی و استفاده از کارت تخفيفی که پرستوی عزيز به من داد، رفتم از پرشين تولز فضا بگيرم که ديدم هزينهی ثبت دامنه به نسبت هزينهی اجارهی فضا خيلی پايينتره، به همينخاطر گفتم حالا که تا اينجاش اومدم، خوبه يهدفعهای دات کام شم!
زحمت طراحی اينجا هم افتاد به گردن حميدرضای عزيز که بايد همينجا حسابی ازش تشکر کنم که با همهی درگيریها و گرفتاریهاش طراحی اينجا رو قبول کرد و علاوه بر اون، با همهی خردهفرمايشات! ريز و درشت من ساخت و وقت و انرژی زيادی گذاشت که اينجا به اين شکلی که شما میبينيد، برسه.
گاهی وقتها خود آدم هم میدونه هيچ کاريش نمیشه کرد ...
***
نمیدونم چرا يه دفعه ياد اين قسمت از «کسی به سرهنگ نامه نمینويسد» افتادم:
زن تکرار کرد:
ــ اگه نتونيم چيزی بفروشيم، چه کار میکنيم؟
سرهنگ که حالا کاملاً بيدار بود، گفت:
ــ تا اون وقت بيستم ژانويه رسيده و اونها عصر همون روز بيست درصد رو میدن.
زن گفت:
ــ البته اگه خروس ببره. ولی اگه باخت چی؟ هيچ به خيالت نرسيده که ممکنه يه روز ببازه؟
ــ اين خروس نمیبازه.
ــ ولی فرض کن که ببازه.
ــ هنوز چهل و چهار روز برای فکر کردن دربارهی اين فرض فرصت داريم.
زن بردباریاش را از دست داد. يقهی پيراهنخواب پشمی سرهنگ را چسبيد و پرسيد:
ــ و تو اين مدت چی بخوريم؟!
هفتاد و پنج سال طول کشيده بود؛ دقيقه به دقيقهی عمر هفتاد و پنج سالهاش؛ تا سرهنگ به اين لحظه برسد. خود را پاک، رک و شکستناپذير يافت و در آن دم، جواب داد:
ــ گه!
چالشهای حقوق بشر
خوشبختانه فرصت شد تا یه نگاهی به این کتاب " چالشهای حقوق بشر " ، ترجمهی فروغ پوریاوری، نشر آگه، بندازم و دو سه تا از مقالههاش رو بخونم. فوقالعاده کتاب خوبیه و شدیدآ توصیه میکنم بخونینش. به خصوص مقالهی عالی ادوارد سعید رو با عنوان " تاملاتی در باب تبعید و مهاجرت روشنفکران " که نوشتهی بسیار دقیق، موشکافانه، هوشمندانه و البته دردناکیه و موقع خوندنش من مدام داشتم به ایرانیهای بیشماری - از جمله خیلی از دوستام- که به هر دلیلی مجبور شدن یا ترجیح دادن از ایران برن، فکر میکردم.
***
چند سال پبش مدتی با فيض احمد فيض، بزرگترين شاعر اردو زبان بودم. رژيم نظامی ضياء او را از زادگاهش پاکستان تبعيد کرده بود و او در بيروتِ پاره پاره از مبارزات پناه يافت. طبيعتاً صميمیترين دوستانش فلسطينیها بودند، اما من احساس میکردم که با اينکه ميانشان تشابه روحی وجود داشت، اما هيچ چيزشان واقعاً با هم نمیخواند: زبان، سنت شاعرانه يا تاريخچهی زندگی.
فقط يکبار، موقعی که اقبال احمد يک دوست و يک تبعيدی ديگر پاکستانی به بيروت آمد، بهنظر آمد که فيض بر احساس غرابت دائمیاش چيره شده. ديروقت شبی سه تايی دررستوران کثيفی در بيروت نشسته بوديم و فيض شعر میخواند. پس از مدتی او و اقبال از ترجمه کردن اشعار برايم دست کشيدند؛ اما همچنان که شب به کندی میگذشت، اين ديگر اهميت نداشت. آن چه ناظرش بودم نيازی به ترجمه نداشت: بازی بازگشت به خانه بود که از طريق اعتراض و شکست نمود میيافت، گويی که انگار بخواهند بگويند: «ضياء ما در وطنيم» و صد البته آن کسی که واقعاً در وطن بود و صدایشان نمیشنيد ضياء بود.
رشيد حسين فلسطينی بود. او اشعار بياليک شاعر بزرگ مدرن عبری زبان را به زبان عربی ترجمه میکرد و فصاحتش او را در دورهی ما به عنوان يک خطيب و ملیگرای بیهمتا تثبيت کرد. او در آغاز بهعنوان روزنامهنگاری عبری زبان در تلآويو کار میکرد و حتی در همان حال که از ناصريسم و ملیگرايی عرب حمايت میکرد، موفق شد باب گفتوگو را ميان نويسندگان يهود و عرب باز کند.
زمانی رسيد که ديگر نتوانست فشار را برتابد و به نيويورک عزيمت کرد. با يک زن يهودی ازدواج کرد و شروع به کار در دفتر دفتر سازمان آزادیبخش فلسطين در سازمان ملل متحد کرد، اما با عقايد نامتعارف و لفاظی آرمانشهریاش مرتب مافوقهايش عصبانی میکرد.
او در ۱۹۷۲ راهی جهان عرب شد اما چند ماه بعد به آمريکا بازگشت: در سوريه و لبنان احساس غربت و در قاهره احساس بدبختی کرده بود. نيويورک دوباره او را در پناه خود گرفت، اما دورههای بیپايان مشروبخوری و بطالت نيز همين کارها را با او کرد. زندگیاش ويران بود اما همچنان يکی از خوبترين انسانها باقی ماند. او يک شب در پی يک مشروبخوری سنگين، هنگامی که در بسترش سيگار میکشيد، از دنيا رفت. سيگارش به آتشی دامن زد که به کتابخانهی کوچک و نوارهای کاستاش که عمدتاً نوار اشعاری بود که شاعران خوانده بودند سرايت کرد. دود ناشی از سوختن نوارها خفهاش کرد. جسدش را برای تدفين به وطن، دهکدهی کوچکی به نام موسموس که خانوادهاش هنوز در آن سکونت داشتند، بازگرداندند.
اينها و بسياری ديگر از شاعران و نويسندگان در تبعيد، به شرايطی شأن و اعتبار میدهند که برای انکار کردن شأن و اعتبار وضع شده است: يعنی محروم کردن مردم از هويت ...
***
آنچه خوانديد، بخشی از مقالهی بسيار دقيق و صد البته دردناک ادوارد سعيد بود با عنوان «تاملاتی دربارهی تبعيد و مهاجرت روشنفکران» که پيش از آن نيز به آن اشاره کرده بودم.
مقاله اين گونه آغاز میشوند: «انديشيدن در باب تبعيد عجيب جذاب، اما تجربهاش وحشتناک است. [تبعيد] شکافی اجباری و التيامناپذير ميان انسان و زادگاهش، ميان خود و خانهی حقيقيش است: هرگز نمیتوان بر اندوه ذاتیاش چيره شد.»
سعيد اين سوال را مطرح میکند که: «اما اگر تبعيد حقيقی وضعيت فقدان نهايی است پس چرا به اين راحتی تغيير شکل داده و به يک مضمون توانمند، حتی بارورکنندهی فرهنگ مدرن تبديل شده است؟» و اشاره میکند فرهنگ مدرن غرب تا حد زيادی اثر تبعيدیها، پناهندگان سياسی و آوارگان است و از قول جورج اشنايدر منتقد نقل میکند که: «ادبيات قرن بيستم نوعاً به تمامی "برونمرزی" است، ادبيات تبعيد و دربارهی تبعيدیها است و مظهر عصر پناهندگی است. »
ادوارد سعيد در ادامه از پيوند بين ملیگرايی و تبعيد میگويد و ارتباط اين دو را با هم بررسی میکند: «ملیگرايیها دربارهی گروهها هستند، اما تبعيد در معنايی بسيار موشکافانه تنهايیای است که در بيرون از گروه تجربه می شود: احساس محروميت ناشی از نبودن با ديگران در محل سکونت گروهی ... تبعيد برخلاف ملیگرايی يک وضعيت وجودی گسسته است. تبعيدیها از ريشههای خود، سرزمين و گذشتهی خود جدا شدهاند ... آنها، که نياز مبرمی به دوباره ساختن زندگیهای فروپاشيدهی خود دارند، معمولاً ترجيح میدهند که خود را بخشی از يک ایدئولوژی پيروز يا آدمهای بازسازی شده بپندارند ... تبعيد وضعيت بخيلی است. آنچه به دست میآوريد درست همان چيزی است که اصلاً دلتان نمیخواهيد در آن شريک باشيد و در ترسيم مرزهای پيرامون شما و هموطنانتان است که کمجاذبهترين جنبههای زندگی در تبعيد پديدار میشوند: احساس مبالغهآميز همبستگی گروهی ...»
ادوارد سعيد اگرچه تمايزهايی بين تبعيدیها، پناهندگان، ترک تابعيت کردگان و مهاجرين قائل است، اما در اين مقاله واژهی تبعيدی را به طور عام در مورد: "کسانی که به اجبار نمیتوانند به وطن بازگردند يا به دلايل شخصی يا اجتماعی، در کشور بيگانهای زنندگی میکنند"، به کار می برد. سعيد معتقد است: «بخش زيادی از زندگی تبعيدی صرف خنثیکردن لطمهی ناشی از گيجی و سرگشتگی، از طريق خلق دنيايی نو برای زندگی میشود ... دنيای جديد تبعيدی منطقاً دنيايی غيرطبيعی است و واقعيتگريزی آن به افسانه میماند ... تبعيدیها صرفنظر از ميزان خوبی وضع و روزشان هميشه آدمهای عجيب و غريبی هستند که تفاوت خود را (حتی هنگامی که از آن سوءاستفاده میکنند) به گونهی نوعی يتيمی احساس میکنند ... اين معمولاً به سازشناپذيریای تبديل میشود که به راحتی ناديده گرفته نمیشود. لجبازی، افراطکاری، گزافهگويی: اينها مشخصهی انواع تبعيدی بودن، روشهايی برای مجبورکردن دنيا به پذيرفتن بينشتان هستند که چون در واقع خواهان پذيرفته شدنش نيستيد، غيرقابلقبولترش میسازيد. هرچه باشد، بينش خودتان است. آرامش و خويشتنداری آخرين چيزهايی هستند که ملازم کار تبعيدیها هستند ...»
اما از نگاه ديگری نيز میتوان به تبعيدیها نگريست:« تبعيدی میداند که در دنيای مادی (غيرمذهبی) و رخدادپذير، وطنها هميشه موقتیاند. مرزها و حصارهايی که ما را در امن و امان اراضیای آشنا محصور میکنند، میتوانند به زندان هم تبديل بشوند و اغلب فراتر از منطق يا ضرورت از آنها دفاع میشود. تبعيدیها مرزها را در مینوردند و موانع تفکر و انديشه را در هم میشکنند.»
سعيد از قول هوگوی اهل سنويکتور، راهب قرن دوازدهم میگويد: « انسانی که وطن خود را دلانگيز میداند، هنوز آدم مبتدی آسيبپذيری است؛ آن کس که در نظرش هر خاکی به خاک وطن میماند، نيرومند شده است؛ اما آن کسی کامل است که تمام دنيا در نظرش سرزمينی بيگانه است. روح آسيبپذير علاقهی خود را روی يک نقطه از جهان متمرکز کرده است؛ انسان نيرومند عشق خود را به تمام مکانها گسترانيده است؛ انسان کامل عشق خود را نابود کرده است.»
ادوارد سعيد معتقد است: «در حالی که حرف زدن از لذات تبعيد شايد عجيب و غريب بهنظر بيايد، اما چيزهای مثبتی هم بايد دربارهی برخی از وضعيتهای آن گفت: "تمام دنيا را به مثابهی يک سرزمين خارجی " ديدن خلاقيت بينش را امکانپذير میسازد. اکثر انسانها اساساً يک فرهنگ، يک محيط و يک وطن را میشناسند؛ تبعيدیها دستکم بر دو مکان وقوف دارند و اين تکثر ديد نوعی آگاهی از ابعاد همزمان را ايجاد میکند، آگاهیای که ـ عبارتی از موسيقی وام بگيريم ـ چندآوايی است.
برای تبعيدیها عادات زندگی، احساس يا فعاليت در محيط جديد به گونهای اجتنابناپذير در برابر خاطرهی اين چيزها در محيط ديگر رخ میدهند. بنابراين هر دو محيط، هم محيط جديد و هم محيط قديم، زنده و واقعیاند و به گونهای چندآوايی با هم وجود دارند. در اين نوع درک، لذت بیپايانی وجود دارد، بهخصوص اگر تبعيدی بر همکناریهای ديگری که از قضاوت سنتی میکاهند و بر حس همدردی حاکی از قدردانی میافزايند، وقوف داشته باشد. در رفتارکردن به گونهای که گويی هر کجا پيشآيد خوشآيد، احساس موفقيت بهخصوصی نيز وجود دارد.»
پاراگراف پايانی مقالهی سعيد، به نوعی چکيدهی همهی آن چيزی است که وی تلاش داشته است، بگويد: «با اين همه، [تبعيدی] همچنان پرمخاطره باقی میماند: عادت فريبکاری هم خستهکننده است و هم اعصاب خرد کن. تبعيد هيچگاه وضعيت حاکی از خشنودی، آرامش يا امنيت نيست. تبعيد به زعم والاس استيونس ذهن "زمستانی" است که در آن غمانگيزی تابستان و پاييز و توانش بهار نزديک اما دستنيافتنیاند. شايد اين شيوهی ديگری است برای گفتن اينکه زندگی تبعيدی طبق تقويم متفاوتی حرکت میکند و کمتر از زندگی در وطن فصلی و آرام است. تبعيد زندگیای است که بيرون از نظم هميشگی هدايت میشود. آوارگی، غيرمتمرکز و چندآوايی است؛ اما به محض اينکه آدم به آن عادت میکند، نيروی اضطرابآورش بار ديگر پديدار میشود.»
عروسی خون
دوباره خوانیها بعضی اوقات فوقالعاده است. تازگیها به خاطر يک پروژهی درسی، نمايشنامهی عروسی خون لورکا را دوباره خواندم. به معنای واقعی کلمه لذتبخش بود. نثر شاعرانهی لورکا به همراه ترجمهی عالی شاملو گاهی اوقات ديوانه میکند آدم را ...
***
لئوناردو: عروس تاج گندهای به سرش میزنه. نه؟
اما نباس اين کارو میکرد. تاج کوچولو بهش بيشتر مياد.
دوماد چی؟ باهار نارنج به عروس نداده که بزنه به سينهش؟
عروس همانجور با زيردامن و تاج بهارنارنجی که روی سرش است وارد میشود.
عروس: چرا نداده باشه؟ داده!
خدمتکار: (با خشم) اوا، لباس نپوشيده بيرون نيا بیحيا!
عروس: چی میشه مگه؟ (با خشونت به لئوناردو) واسه چی پرسيدی باهار نارنج آورده يا نه؟
اصلاً تو کلهت چه فکرايی داری؟
لئوناردو: هيچی. چه فکرايی میخوای داشته باشم؟
میآيد نزديکتر.
تو که خوب منو میشناسی. لابد میدونی که فکری تو کلهم نيس.
بگو ببينم: من واسه تو چی بودم؟
خاطراتتو بريز بيرون ورق بزن!
گيرم يه جفت ورزا و يه کلبهی ناقابل چندان قيمتی نداشته باشه ... هان؟ اين بود چيزی که ترسوندت؟
عروس: اينجا اومدی چیکار؟
لئوناردو: اومدم عروسيت.
عروس: منم عروسی تو اومده بودم!
لئوناردو: عروسیای که خودت ترتيبشو دادی! ... که خودت با جفت دستای قشنگت اسبابشو چيدی! ...
می دونی؟ ... منو میشه کشت اما تو روم نمیشه تف کرد. پول هم با تموم زرق و برقش شايد يه تف بيشتر نباشه.
عروس: دروعگو!
لئوناردو: دم در کشيدنو ترجيح میدم ... خون به سرم میزنه اما دلم نمیخواد کوهها فريادمو بشنون!
عروس: من خيلی بلنتر از تو فرياد میکشم.
خدمتکار: ساکت باشين! با هردوتونم. راجع بهگذشته چه حرفی دارين به هم بزنين؟
نگران به طرف در نگاه میکند.
عروس: حق با اونه. من اصلاً ديگه با تو حرف هم نباس بزنم. اما وقتی میبينم اومدی اينجا و دزدکی کشيک عروسيمو میکشی و از باهار نارنجام با گوشه و کنايه حرف میزنی ته دلم آتيش میگيره ... از اينجا برو بيرون و وايسا دم در تا زنت بياد.
لئوناردو: خب! که ما دو تا ديگه حتا اختلاطم نمیتونيم بکنيم. نه؟
خدمتکار: (غضبناک) نه شما دو تا ديگه با هم اختلاطم نباس بکنين!
لئوناردو: بعد از عروسيم روزها و شبهای فراوونی شد که من از خودم پرسيدم گناه با کدوممون بود.
اما هر بار که به اين موضوع فکر کردم گناه تازهيی به نظرم رسيد که روی همهی گناههای ديگه رو سفيد کرد!
عروس: يه مرد با اسبش دوتايی خيلی چيزا میدونن.
بازی قشنگيه اين که يه دختر تک و تنها رو وسط يه صحرای برهوت تو هچل بندازن و به ستوه بيارن، من هم واسه خودم غرور دارم برای همينم عروسی میکنم تا با شوورم که بايد بيشتر از همهی عالم دوسش داشته باشم در خونهمو به روی همهی دنيا ببندم.
لئوناردو: غرور تو ... میدونی؟ ... يه ذره هم کمکت نمیکنه.
به او نزديک میشود.
عروس: نيا جلو!
لئوناردو: اين که آدم از حسرت بسوزه و جيکش هم در نياد از لعنت خدا هم بدتره.
غرور چه دردی از من دوا میکنه؟
اين که تو رو نديدم و گذاشتم شبهای دراز عذاب تلخ بیخوابی رو تحمل کنی به چه کار من میخورد و جز اينکه خود منم زنده زنده خاکستر کرد چه فايدهيی به حالم داشت؟
تو خيال میکنی گذشت زمون درد آدمو شفا میده؟
خيال میکنی ديوارها چيزی رو قايم میکنن؟
اشتباه میکنی: وقتی چيزی تا اين حد تو وجود آدم ريشه بدوونه، هیچی نمیتونه جلوشو بگيره!
عروس: (مرتعش) نمیتونم بهت گوش بدم!
نمیتونم صداتو بشنوم!
انگار عرق رازيونه میچشم يا رو دشکی که از گل سرخ پرش کرده باشن به خواب میرم.
صدات منو میکِشه و من، با اين که میدونم دارم خودمو با جفت دستای خودم به غرق میدم، دمبالش میرم ...
خدمتکار: (نيمتنهی لئوناردو را از پشت سر میکشد) برو ديگه!
لئوناردو: نترس، آخرين باره که دارم باهاش حرف میزنم.
عروس: میدونم که ديوونهم. میدونم بس که تحمل کردم از تو گنديدم. اما باز به خودم فشار ميارم که اينجا بمونم، آروم بهش گوش بدم و نگاش کنم که دستاشو چه جوری تکون میده ...
عاشقانه
چهقدر خوب است
که صبح بيدار شوی
به تنهايی
و مجبور نباشی به کسی بگويی
دوستاش داری
وقتی دوستاش نداری
ديگر
ريچارد براتيگان
ندانی، شادمانتری!
داشتم يه نگاهی به کتاب مقدس، عهد عتيق، میانداختم، رسيدم به بخشی که مربوطه به سقوط انسان به زمين و خوردن همان ميوهی ممنوعهی معروف:
مار از همهی حيواناتی که خداوند به وجود آورد، زيرکتر بود. روزی نزد زن آمده به او گفت: «آيا حقيقت دارد خدا شما را از خوردن ميوهی تمام درختان باغ منع کرده است؟»
زن در جواب گفت: «ما اجازه داريم از ميوهی همهی درختان باغ بخوريم، بهجز ميوهی درختی که در وسط باغ است. خدا امر فرموده است که از ميوهی آن درخت نخوريم و حتی آن را لمس نکنيم وگرنه میميريم.»
مار گفت: «مطمئن باش نخواهيد مرد! بلکه خدا خوب میداند زمانی که از ميوهی آن درخت بخوريد، چشمان شما باز می شود و مانند خدا میشويد و میتوانيد خوب را از بد تشخيص دهيد.»
آن درخت از نظر زن زيبا آمد و با خود انديشيد: «ميوهی اين درخت دلپذير، میتواند خوشطعم باشد و به من دانايی بخشد.» پس از ميوهی درخت چيد و خورد و به شوهرش هم داد و او نيز خورد. آنگاه چشمان هر دو باز شد و از برهنگی خود آگاه شدند؛ پس با برگهای درخت انجير برای خود پوششی درست کردند.
کوتاه دربارهی ريچارد براتيگان و شعرهايش
به من فکر میکنی
همانقدر کم
که من فکر میکنم
به تو؟
هر جور که حساب کنيد، ريچارد براتيگان آدم جالبی بوده است. شاعری متفاوت و خلاق و نويسندهای آوانگارد، پر هياهو و شايد تا حدی کلهخر! از همکاريش با پلمککارتنی و جان لنون در آلبومی از بيتلها بگير تا خودکشی همينگویوارش در ۱۹۸۴: شليک گلولهای به خود با يک تپانچه.
شعرهای براتيکان با وجود سادگی و کوتاهی گاهی بهشدت غافلگيرکننده است و تاثيرگذار. يکجور طنز خيلی خوبی هم توی کارهای براتيگان میتوان ديد، انگار که میخواهد بگويد: نگاه کنيد، دنيا به يکور من هم نيست!
بنا بهنظر برخی منتقدين: «شعرهای براتيگان با وجود سادگی بسيار فريبندهاند. او با شناخت کامل از خوانندهی بیحوصلهی امروزی، شعرهايی سرود که خواندنشان بيش از چند ثانيه طول نمیکشد، با اين همه و در همان چند ثانيه، تلنگری شديد به باورها و احساسات شنونده میزنند که راز تاثيرگذاریشان همين است»
کاش خورشيد خانوم دوباره بنويسد. وبلاگش را هميشه دوست داشتهام و دارم. نبودنش حس میشود. انگار که يکی را گم کرده باشی. کاش دوباره بنويسد، به خاطر همهی ما، که دوستش داريم ...
پینوشت:
اين آهنگ فوقالعاده را حتماً بشنويد.
نوشتهای از مريمگلی که بسيار به دلم نشست.
تستهای سينمايی، ويژهی تيزهوشان!
دردسرهای آموزش زبان فارسی!
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
