« March 2006 | صفحه اصلی | May 2006 »
قضاوت کن، اما نه به اين سادگی!
لابد تا حالا شده به اين فکر کنين که شما از نظر ديگران آدم خوبی هستين يا نه؟ اگه به مجموعهی همهی آدمهايی که شما رو میشناسن، يا به نوعی با شما برخورد داشتن فکر کنين، احتمال داره آدمهايی رو به ياد بيارين که حدس بزنين ممکنه از شما خوششون نيومده باشه يا اين که اصولاً به نظرشون شما آدم خوبی نبوده باشين.
از طرف ديگه لابد آدمهايی هم دوروبرتون ديدن که شما رو خيلی آدم خوب و مثبتی میدونن، در حالی که خودتون هم میدونين تصورشون از شما غيرواقعيه و شما ديگه اونجوری هم که اونها فکر میکنن، نيستين.
اين مسئله در مورد خود شما هم يه جورايی صدق میکنه. يعنی شما هم قضاوت خودتون رو نسبت به آدمهای ديگه دارين قطعاً و خيلی موقعها هم اين قضاوت رو رسماً اعلام میکنين: « فلانی خيلی آدم خوبيه ها»، يا « يارو آشغال، خيلی آدم کثافتيه» و قضاوتهايی از اين دست.
چرا؟ اين قضاوت چهطور شکل میگيره؟ چرا ما فکر میکنيم يه نفر آدم خوبيه و يه نفر ديگه آدم خوبی نيست؟ و چه جور میشه که از نظر يه عدهای ما آدم خوبی هستيم و عدهی ديگهای برخلاف اونها، دربارهی ما نظر مثبتی ندارن و ما رو آدم بدی میدونن؟ ما که دو تا آدم مختلف نيستيم. يا شايد هستيم و خودمون خبر نداريم؟
مسئله اينجا است که قضاوتهای مردم دربارهی ما و همينطور قضاوتهايی که ما از آدمهای ديگه داريم، به واسطهی برخوردهايی که بينمون اتفاق افتاده، بهوجود اومده. به عبارت ديگه قضاوتی که ما دربارهی هر آدمی داريم، از چهرهای که اون فرد تو يه برخورد يا تو برخوردهای مختلفش در مقابل ما نشون داده، بهوجود مياد و همينجور، رفتار ما و شخصيت و مَنِشی که از خودمون ارائه میديم، باعث میشه قضاوت مردم نسبت به ما شکل بگيره.
پيشنوشت: بعد از نوشتن مطلب:
پيشنوشت:بعد از نوشتن مطلب: «نام عروسک من ولاديمير است!»، دوست عزيزی که احتمالاً پارسال از شاگردهای من بوده، اين دو کامنت را برای من گذاشته است:
نرگس عزیز، نويسندهی وبلاگ شراب نور، هم برايم کامنت گذاشته است که:
ــ منم فکر میکردم وقتی در مورد کماش نوشتی، در مورد فوتش هم مینویسی. تعجب کردم از دو پست آخرت.
اين نوشته، الزاماً پاسخی به اين دو دوست خوبم نيست، هرچند فکر میکنم چندان هم بیربط نباشد.
قضاوت کن، اما نه به اين سادگی!
لابد تا حالا شده به اين فکر کنين که شما از نظر ديگران آدم خوبی هستين يا نه؟ اگه به مجموعهی همهی آدمهايی که شما رو میشناسن، يا به نوعی با شما برخورد داشتن فکر کنين، احتمال داره آدمهايی رو به ياد بيارين که حدس بزنين ممکنه از شما خوششون نيومده باشه يا اين که اصولاً به نظرشون شما آدم خوبی نبوده باشين.
از طرف ديگه لابد آدمهايی هم دوروبرتون ديدن که شما رو خيلی آدم خوب و مثبتی میدونن، در حالی که خودتون هم میدونين تصورشون از شما غيرواقعيه و شما ديگه اونجوری هم که اونها فکر میکنن، نيستين.
اين مسئله در مورد خود شما هم يه جورايی صدق میکنه. يعنی شما هم قضاوت خودتون رو نسبت به آدمهای ديگه دارين قطعاً و خيلی موقعها هم اين قضاوت رو رسماً اعلام میکنين: « فلانی خيلی آدم خوبيه ها»، يا « يارو آشغال، خيلی آدم کثافتيه» و قضاوتهايی از اين دست.
چرا؟ اين قضاوت چهطور شکل میگيره؟ چرا ما فکر میکنيم يه نفر آدم خوبيه و يه نفر ديگه آدم خوبی نيست؟ و چه جور میشه که از نظر يه عدهای ما آدم خوبی هستيم و عدهی ديگهای برخلاف اونها، دربارهی ما نظر مثبتی ندارن و ما رو آدم بدی میدونن؟ ما که دو تا آدم مختلف نيستيم. يا شايد هستيم و خودمون خبر نداريم؟
مسئله اينجا است که قضاوتهای مردم دربارهی ما و همينطور قضاوتهايی که ما از آدمهای ديگه داريم، به واسطهی برخوردهايی که بينمون اتفاق افتاده، بهوجود اومده. به عبارت ديگه قضاوتی که ما دربارهی هر آدمی داريم، از چهرهای که اون فرد تو يه برخورد يا تو برخوردهای مختلفش در مقابل ما نشون داده، بهوجود مياد و همينجور، رفتار ما و شخصيت و مَنِشی که از خودمون ارائه میديم، باعث میشه قضاوت مردم نسبت به ما شکل بگيره.
حالا همونجور که ما معمولاً تو برخوردهامون با آدمهای مختلف، به فراخور شخصيت اون آدم، حس و حال لحظهمون و موقعيت زمانی و مکانیای که توش قرار داريم، رفتار متفاوتی داريم و نقشی که تو اون شرايط لازمه بازی میکنيم، آدمهای ديگه هم طبيعتاً همين کار رو انجام میدن.
مثلاً ما با اينکه علاقهای به دورويی نداريم، اما طبيعتاً در برخورد با يه راننده تاکسیای که يه دفعه میپيچه جلومون و چپ چپ هم نگاهمون میکنه و يه استاد دانشگاهی که قراره تو يه پروژه باهاش همکاری کنيم، يکسان عمل نمیکنيم. حتی ادبياتی هم که ازش تو اين دو تا موقعيت استفاده میکنيم، ممکنه فرق داشته باشه.
يا اينکه ما ممکنه تو جمع دوستای خيلی نزديکمون کارهايی بکنيم يا از نوعی خاص از ادبيات (نه لزوماً غيرمودبانه) استفاده کنيم که احتمالاً اگر اون نوع حرکات و يا ادبيات رو تو يه جمع رسمیتر به کار بگيريم، بهشدت تعجببرانگيز باشه. و برعکس، اگه توی خونه و يا پيش دوستای نزديکمون خيلی رسمی و مودبانه حرف بزنيم، احتمالاً خندهدار خواهد شد!
حالا فکر کنين بعد از برخوردی که شما با اون راننده تاکسی موردنظر! داشتين و حرفهايی که بينتون ردوبدل شده، يکی بياد نظرتون رو دربارهی ايشون از شما بپرسه. طبيعيه که خيلی نظر مثبتی نداشته باشين. در صورتی که به سادگی اين احتمال وجود داره که اون راننده تاکسی واقعاً در کل آدم خوبی باشه و صرفاً اون لحظه بهخاطر عصبانيت يا هر چيز ديگه، با ما خوب برخورد نکرده. حالا بهنظر شما درسته به واسطهی همون يه برخورد، ما کلاً شخصيت طرف رو زير سوال ببريم و و دربارهش قضاوت قطعی کنيم؟
يا در مورد همون استاد دانشگاه، آيا اين احتمال، هر چند خيلی ضعيف، وجود نداره که ايشون در کل آدم خيلی خوبی نباشه، اما تونسته باشه تو اون يه برخوردش طوری عمل کنه که ما متقاعد بشيم، شخصيت فوقالعادهايه؟ حالا بهنظر شما قضاوتی که ما دربارهی اون استاد دانشگاه داريم، کاملاً واقعيه؟
به همين ترتيب قضاوت مردم هم نسبت به شما شکل میگيره. قضاوتی که چه مثبت، چه منفی، ممکنه لزوماً منطبق با واقعيت نباشه؛بهخصوص اگر شما خيلی موقعها ناچار باشين بهخاطر نوع کارتون يا محيطهايی که توش قرار میگيرين، شخصيت خيلی استريلیزهای از خودتون نشون بدين. تو اينجور مواقع، احتمال اينکه قضاوتهای غيرواقعی در مورد شما به جود بياد، خيلی زياد میشه.
من خيلی وقتها در مورد خودم، نگران اين نوع مورد قضاوت قرار گرفتن، میشم. بهخصوص اگه اين قضاوته به نوعی مثبت باشه. البته قطعاً منظورم اين نيست که از مثبت بودن حس مردم نسبت به خودم بدم بياد، نه، اتفاقاً خيلی هم خوشحال میشم، اما بيشتر، از اون نگرانم که قضاوتشون در مورد من ممکنه واقعی نباشه و به سادگی اين احتمال وجود داره بعداً که شخصيت واقعی منو شناختن، بخوره تو حالشون.
آدم سر کلاس، توی محيط کاری و يا حتی اینجا توی وبلاگ، يه قسمتی از خودش رو که از صافی گذرونده مياد نشون میده. يعنی درواقع مثلاً شمايی که مياین اينجا رو میخونين، و من رو نمیشناسين، قطعاً تصورتون از من به واسطهی قسمتهايی از شخصيت منه که من آگاهانه يا حتی غيرآگاهانه انتخاب کردم و از طريق اين وبلاگ نشونتون دادم. همينجوره در مورد وضعيتم سر کلاس به عنوان يک معلم. طبيعتاً اونجا هم فقط يه قسمتهايی از شخصيت من نمود پيدا کرده و يه بخشهاييش حتماً نشون داده نشده.
حالا شمايی که من رو صرفاً تو اينجور موقعيتها ديدین، میتونين قضاوت خودتون رو داشته باشين که من چه آدم خوب، يا چه آدم بدی هستم يا هر قضاوت ديگهای. اما اين احتمال هم بدين که ممکنه قضاوتتون صدردصد درست نباشه ...
--------
ساعت هفت عصر، استاديوم آزادی: تمام شد، قهرمان شديم!
هنوز هم قلب من برای استقلال میتپد. هنوز هم. نمیدانم اين چه حسی است، اما هنوز هم وقتی شما يازده بازيکن آبیپوش را میبينم که به صف ايستادهايد تا يک بازی ديگر را شروع کنيد، يک حس خوشآيند، يک حس دلهرهآور درون من شروع به جنبيدن میکند. حسی که تا آخر بازی رهايم نمیکند. با شما شاد میشوم. با شما غمگين میشوم، به خاطر شما داد میزنم، حرص میخورم، فحش میدهم حتی گاهی، گريه میکنم ... هی مرد گنده؟
۱ـ چهطور شد که من استقلالی شدم؟ تصويرها چندان روشن نيستند. خاطرات مبهمی از عمويم که استقلالی بود و برايم مدام بادکنکهای آبی میآورد. بزرگتر که شدم، شايد هشت ساله، برای اولين بار رفتيم استاديوم. من، عمويم و پدرم. استقلال و آرارات. بازی تا دقايق آخر مساوی است اما يک شوت کار را تمام میکند. يک بر هيچ به نفع استقلال. شکوه پرچمهای آبی و تکان خوردنشان در باد کار من را هم تمام میکند. حالا يک استقلالی هستم. صبح فردا در مدرسه دعوا کردهام. به خاطر استقلال. به خاطر آبی دوست داشتنی.
ساعت هفت عصر، استاديوم آزادی: تمام شد، قهرمان شديم!"
نام عروسک من ولاديمير است!
اونايی که منو میشناسن، میدونن که من يه جورايی رسماً پايهی عروسکم و کلی هم عروسک دارم که یه سریاش رو خودم برای خودم خريدم! و يه سری بيشترش هم کادو گرفتم. (خودمم میدونم ضايع است با اين سن و سال و اينا، ولی خُب! به هرحال اين جوريم ديگه! چیکار کنم!!)
از عروسکهای معروفم که بيشتر دوسشون دارم، يکیشون روريه که يه خرسه که خيلی هم شکل خودمه و فکر کنم يه بار عکسش رو گذاشته بودم اينجا و يکی ديگه هم ولاديميره که يه گوزنه که محاله ببينينش و عاشقش نشين.
حالا چرا اسمش رو گذاشتم ولاديمير، به اين برمیگرده که به نظرم شخصيتش خيلی شبيه شخصيت ولاديمير توی «در انتظار گودو» است و به همين خاطر بهش دیدی هم میگم خيلی وقتها (الان مطمئن شدين که من ديونهام يا هنوز شک دارين؟) و اصولاً اسم اين جناب ولاديمير خان، برخلاف حدسی که خيلی از دوستام اولش زدن، ربطی به اسم ماياکوفسکی شاعر يا پوتين سياستمدار نداره.
میخوام یه کم غر بزنم!
میخوام یه کم غر بزنم!توی فيلم Crash، ساندرا بولاک نقش زنی عصبی رو بازی میکنه به نام جين که مدام در حال غر زدنه. يه جا که داره با دوستش تلفنی حرف میزنه، میگه:
من به تو غر نمیزنم [با صدای بلند] ... من عصبانیام ... آره ... از دست اونا ... آره ...
از دست پليس ... از ريک ... از ماريا ... از خشکشويی که امروز يه بلوز ديگه رو خراب کرد ... از باغبون که زيادی به چمنها آب میده ...
من ... من فکر کردم ... کارول، من فکر کردم امروز بيدار میشم و ... و احساس بهتری دارم ... میدونی ...
اما ... هنوز عصبانیام ... و فهميدم ... فهميدم که اين هيچ ربطی به دزديدهشدن ماشينم نداره ...
هر روز صبح همينجوری از خواب بيدار میشم ... هميشه عصبانیام و نمیدونم چرا ... کارول نمیدونم چرا و من [بغض گلويش را میگيرد] ... آره به من دوباره زنگ بزن ...
***
يه جورايی اين چند روزه شدم مثل جين. انگار که افتاده باشم تو يه سيکل منفی. کارهام همه بههمريخته. همه چيز قاطی شده. دوست دارم مدام غر بزنم (میبينين که!). ناراحتم؛ بی اون که بدونم علت واقعيش چيه. کمبود خواب دارم. حس و حال هيچ کاری رو ندارم، حتی کارايی که فکر میکنم دوستشون دارم. کارهام زياده، سرم شلوغه، دربهدر دنبال يه ساعت وقت آزاد میگردم اما همون مقدار وقت کمی هم که برای خودم میمونه، به بدترين شکل ممکن تلف میکنم (باز میبينين که!!). خسته شدم. نمیرسم به بعضی قولهايی که به مردم دادم، عمل کنم. دويست ساله میخوام يه کارايی رو بکنم، اما نمیشه. کرخت شدم انگار ... مسخ شدم ... اَه! حالم از خودم به هم خورد بس که نق زدم!
***
پینوشت:
به نظر میرسه غرنويسی! حال آدم رو بهتر می کنه! الان که يه سری اينجا نک و نال کردم، احساس میکنم يه کم سرحالتر شدم!!!
***
بعداً اضافه شد:
۱ـ من راستی يادم رفت بگم: اين فيلم Crash رو اگه تونستين، حتماً گير بيارين ببينين. يکی ار بهترين فيلمهای اين چندوقته است.
۲ـ کوروش اسدی که قبلاً وبلاگ «کرگدن سلطان است» را مینوشت، دوباره شروع به نوشتن در وب کرده. اسم وبلاگ جديدش را از کتابش گرفته: پوکه باز
۳ـ نامهی آليس به احمدی نژاد را بخوانيد:
آقای احمدی نژاد ... چرا نمیگذاريد آب خوش از گلوی ما پايين برود؟ چرا من بهعنوان نمونهای از آدمهای همسن و سالم، بايد دوباره و دوباره فدای جاهطلبیهای چند نفر آدم مثل شما بشویم؟ چرا جنگی که میتوانست کوتاه باشد، به خواست افرادی مثل شما ۸ سال طول کشيد، و حالا جنگی که به راحتی قابل پيشگيری است، بايد به خواست شخصی شما راه بيفتد؟
۴ـ از اين شعر دوروتی پارکر، که اسدالله امرايی ترجمهش کرده، که توی مجلهی پاپريک چاپ شده، که خود مجله رو که فصلنامهی تخصصی شعره و بدک هم نيست و تا حالا فقط شمارهی صفرش دراومده پرستو بهم معرفیش کرده، که دستش هم درد نکنه، خوشم اومد!
گزارش
تيغ درد دارد
رودخانه خيس است
اسيد میسوزاند
سم حال آدم را بد میکند
تفنگ خلاف قانون است
طناب وا میدهد
گاز بوی بدی دارد
زنده بمانی بهتر است.
--------
تاملاتی دربارهی تبعيد و مهاجرت
تاملاتی دربارهی تبعيد و مهاجرت روشنفکرانپيشنوشت:
آدمهای زيادی را میشناسم که ايران را هر کدام به دليلی ترک کردهاند يا مجبور شدهاند ايران را ترک کنند. دوستانم و ديگران. انسانهای ارزشمندی که دوستشان داشتهام، دوستشان داشتهايم، و نبودشان را ما، اينجا، در ايران، احساس میکنيم و آنها هم لابد خاطرهی وطن رهايشان نمیکند ...
***
چند سال پبش مدتی با فيض احمد فيض، بزرگترين شاعر اردو زبان بودم. رژيم نظامی ضياء او را از زادگاهش پاکستان تبعيد کرده بود و او در بيروتِ پاره پاره از مبارزات پناه يافت. طبيعتاً صميمیترين دوستانش فلسطينیها بودند، اما من احساس میکردم که با اينکه ميانشان تشابه روحی وجود داشت، اما هيچ چيزشان واقعاً با هم نمیخواند: زبان، سنت شاعرانه يا تاريخچهی زندگی.
فقط يکبار، موقعی که اقبال احمد يک دوست و يک تبعيدی ديگر پاکستانی به بيروت آمد، بهنظر آمد که فيض بر احساس غرابت دائمیاش چيره شده. ديروقت شبی سه تايی دررستوران کثيفی در بيروت نشسته بوديم و فيض شعر میخواند. پس از مدتی او و اقبال از ترجمه کردن اشعار برايم دست کشيدند؛ اما همچنان که شب به کندی میگذشت، اين ديگر اهميت نداشت. آن چه ناظرش بودم نيازی به ترجمه نداشت: بازی بازگشت به خانه بود که از طريق اعتراض و شکست نمود میيافت، گويی که انگار بخواهند بگويند: «ضياء ما در وطنيم» و صد البته آن کسی که واقعاً در وطن بود و صدایشان نمیشنيد ضياء بود.
رشيد حسين فلسطينی بود. او اشعار بياليک شاعر بزرگ مدرن عبری زبا را به زبان عربی ترجمه میکرد و فصاحتش او را در دورهی ما به عنوان يک خطيب و ملیگرای بیهمتا تثبيت کرد. او در آغاز بهعنوان روزنامهنگاری عبری زبان در تلآويو کار میکرد و حتی در همان حال که از ناصريسم و ملیگرايی عرب حمايت میکرد، موفق شد باب گفتوگو را ميان نويسندگان يهود و عرب باز کند.
زمانی رسيد که ديگر نتوانست فشار را برتابد و به نيويورک عزيمت کرد. با يک زن يهودی ازدواج کرد و شروع به کار در دفتر دفتر سازمان آزادیبخش فلسطين در سازمان ملل متحد کرد، اما با عقايد نامتعارف و لفاظی آرمانشهریاش مرتب مافوقهايش عصبانی میکرد.
او در ۱۹۷۲ راهی جهان عرب شد اما چند ماه بعد به آمريکا بازگشت: در سوريه و لبنان احساس غربت و در قاهره احساس بدبختی کرده بود. نيويورک دوباره او را در پناه خود گرفت، اما دورههای بیپايان مشروبخوری و بطالت نيز همين کارها را با او کرد. زندگیاش ويران بود اما همچنان يکی از خوبترين انسانها باقی ماند. او يک شب در پی يک مشروبخوری سنگين، هنگامی که در بسترش سيگار میکشيد، از دنيا رفت. سيگارش به آتشی دامن زد که به کتابخانهی کوچک و نوارهای کاستاش که عمدتاً نوار اشعاری بود که شاعران خوانده بودند سرايت کرد. دود ناشی از سوختن نوارها خفهاش کرد. جسدش را برای تدفين به وطن، دهکدهی کوچکی به نام موسموس که خانوادهاش هنوز در آن سکونت داشتند، بازگرداندند.
اينها و بسياری ديگر از شاعران و نويسندگان در تبعيد، به شرايطی شأن و اعتبار میدهند که برای انکار کردن شأن و اعتبار وضع شده است: يعنی محروم کردن مردم از هويت ...
***
آنچه خوانديد، بخشی از مقالهی بسيار دقيق و صد البته دردناک ادوارد سعيد بود با عنوان «تاملاتی دربارهی تبعيد و مهاجرت روشنفکران» که پيش از آن نيز به آن اشاره کرده بودم.
مقاله اين گونه آغاز میشوند: «انديشيدن در باب تبعيد عجيب جذاب، اما تجربهاش وحشتناک است. [تبعيد] شکافی اجباری و التيامناپذير ميان انسان و زادگاهش، ميان خود و خانهی حقيقيش است: هرگز نمیتوان بر اندوه ذاتیاش چيره شد.»
سعيد اين سوال را مطرح میکند که: «اما اگر تبعيد حقيقی وضعيت فقدان نهايی است پس چرا به اين راحتی تغيير شکل داده و به يک مضمون توانمند، حتی بارورکنندهی فرهنگ مدرن تبديل شده است؟» و اشاره میکند فرهنگ مدرن غرب تا حد زيادی اثر تبعيدیها، پناهندگان سياسی و آوارگان است و از قول جورج اشنايدر منتقد نقل میکند که: «ادبيات قرن بيستم نوعاً به تمامی "برونمرزی" است، ادبيات تبعيد و دربارهی تبعيدیها است و مظهر عصر پناهندگی است. »
ادوارد سعيد در ادامه از پيوند بين ملیگرايی و تبعيد میگويد و ارتباط اين دو را با هم بررسی میکند: «ملیگرايیها دربارهی گروهها هستند، اما تبعيد در معنايی بسيار موشکافانه تنهايیای است که در بيرون از گروه تجربه می شود: احساس محروميت ناشی از نبودن با ديگران در محل سکونت گروهی ... تبعيد برخلاف ملیگرايی يک وضعيت وجودی گسسته است. تبعيدیها از ريشههای خود، سرزمين و گذشتهی خود جدا شدهاند ... آنها، که نياز مبرمی به دوباره ساختن زندگیهای فروپاشيدهی خود دارند، معمولاً ترجيح میدهند که خود را بخشی از يک ایدئولوژی پيروز يا آدمهای بازسازی شده بپندارند ... تبعيد وضعيت بخيلی است. آنچه به دست میآوريد درست همان چيزی است که اصلاً دلتان نمیخواهيد در آن شريک باشيد و در ترسيم مرزهای پيرامون شما و هموطنانتان است که کمجاذبهترين جنبههای زندگی در تبعيد پديدار میشوند: احساس مبالغهآميز همبستگی گروهی ...»
ادوارد سعيد اگرچه تمايزهايی بين تبعيدیها، پناهندگان، ترک تابعيت کردگان و مهاجرين قائل است، اما در اين مقاله واژهی تبعيدی را به طور عام در مورد: "کسانی که به اجبار نمیتوانند به وطن بازگردند يا به دلايل شخصی يا اجتماعی، در کشور بيگانهای زنندگی میکنند"، به کار می برد. سعيد معتقد است: «بخش زيادی از زندگی تبعيدی صرف خنثیکردن لطمهی ناشی از گيجی و سرگشتگی، از طريق خلق دنيايی نو برای زندگی میشود ... دنيای جديد تبعيدی منطقاً دنيايی غيرطبيعی است و واقعيتگريزی آن به افسانه میماند ... تبعيدیها صرفنظر از ميزان خوبی وضع و روزشان هميشه آدمهای عجيب و غريبی هستند که تفاوت خود را (حتی هنگامی که از آن سوءاستفاده میکنند) به گونهی نوعی يتيمی احساس میکنند ... اين معمولاً به سازشناپذيریای تبديل میشود که به راحتی ناديده گرفته نمیشود. لجبازی، افراطکاری، گزافهگويی: اينها مشخصهی انواع تبعيدی بودن، روشهايی برای مجبورکردن دنيا به پذيرفتن بينشتان هستند که چون در واقع خواهان پذيرفته شدنش نيستيد، غيرقابلقبولترش میسازيد. هرچه باشد، بينش خودتان است. آرامش و خويشتنداری آخرين چيزهايی هستند که ملازم کار تبعيدیها هستند ...»
اما از نگاه ديگری نيز میتوان به تبعيدیها نگريست:« تبعيدی میداند که در دنيای مادی (غيرمذهبی) و رخدادپذير، وطنها هميشه موقتیاند. مرزها و حصارهايی که ما را در امن و امان اراضیای آشنا محصور میکنند، میتوانند به زندان هم تبديل بشوند و اغلب فراتر از منطق يا ضرورت از آنها دفاع میشود. تبعيدیها مرزها را در مینوردند و موانع تفکر و انديشه را در هم میشکنند.»
سعيد از قول هوگوی اهل سنويکتور، راهب قرن دوازدهم میگويد: « انسانی که وطن خود را دلانگيز میداند، هنوز آدم مبتدی آسيبپذيری است؛ آن کس که در نظرش هر خاکی به خاک وطن میماند، نيرومند شده است؛ اما آن کسی کامل است که تمام دنيا در نظرش سرزمينی بيگانه است. روح آسيبپذير علاقهی خود را روی يک نقطه از جهان متمرکز کرده است؛ انسان نيرومند عشق خود را به تمام مکانها گسترانيده است؛ انسان کامل عشق خود را نابود کرده است.»
ادوارد سعيد معتقد است: «در حالی که حرف زدن از لذات تبعيد شايد عجيب و غريب بهنظر بيايد، اما چيزهای مثبتی هم بايد دربارهی برخی از وضعيتهای آن گفت: "تمام دنيا را به مثابهی يک سرزمين خارجی " ديدن خلاقيت بينش را امکانپذير میسازد. اکثر انسانها اساساً يک فرهنگ، يک محيط و يک وطن را میشناسند؛ تبعيدیها دستکم بر دو مکان وقوف دارند و اين تکثر ديد نوعی آگاهی از ابعاد همزمان را ايجاد میکند، آگاهیای که ـ عبارتی از موسيقی وام بگيريم ـ چندآوايی است.
برای تبعيدیها عادات زندگی، احساس يا فعاليت در محيط جديد به گونهای اجتنابناپذير در برابر خاطرهی اين چيزها در محيط ديگر رخ میدهند. بنابراين هر دو محيط، هم محيط جديد و هم محيط قديم، زنده و واقعیاند و به گونهای چندآوايی با هم وجود دارند. در اين نوع درک، لذت بیپايانی وجود دارد، بهخصوص اگر تبعيدی بر همکناریهای ديگری که از قضاوت سنتی میکاهند و بر حس همدردی حاکی از قدردانی میافزايند، وقوف داشته باشد. در رفتارکردن به گونهای که گويی هر کجا پيشآيد خوشآيد، احساس موفقيت بهخصوصی نيز وجود دارد.»
پاراگراف پايانی مقالهی سعيد، به نوعی چکيدهی همهی آن چيزی است که وی تلاش داشته است، بگويد: «با اين همه، [تبعيدی] همچنان پرمخاطره باقی میماند: عادت فريبکاری هم خستهکننده است و هم اعصاب خرد کن. تبعيد هيچگاه وضعيت حاکی از خشنودی، آرامش يا امنيت نيست. تبعيد به زعم والاس استيونس ذهن "زمستانی" است که در آن غمانگيزی تابستان و پاييز و توانش بهار نزديک اما دستنيافتنیاند. شايد اين شيوهی ديگری است برای گفتن اينکه زندگی تبعيدی طبق تقويم متفاوتی حرکت میکند و کمتر از زندگی در وطن فصلی و آرام است. تبعيد زندگیای است که بيرون از نظم هميشگی هدايت میشود. آوارگی، غيرمتمرکز و چندآوايی است؛ اما به محض اينکه آدم به آن عادت میکند، نيروی اضطرابآورش بار ديگر پديدار میشود.»
***
پینوشت:
۱ـ سفرنامهی تونس از زبان يک توريست ايرانی. قسمت اول ـ قسمت دوم ـ قسمت سوم.
۲ـ ژوليت بينوش، بازيگر محبوب من در ايران است. مصاحبهی شرق را با وی بخوانيد. مصاحبهای که البته من دوستش نداشتم!
--------
تصاويری از کشور تونس ۱_
تصاويری از کشور تونس۲_ آخ که من چه حالی کردم با اين درهای قديمی در کشور تونس.
۳_ به موهای اين آقاهه دست زدم. پيش خودمون بمونه ولی حس کردم يه جاهاييش کپک زده!
۴_ شما در تونس زمين گلف هم زياد میبينين. البته بيشتر در مناطق توريستی و دور و بر هتلها.
۵_ از کلاههای مخصوص شمال آفريقا.
۹_ آدم ضايع است بره آفريقا، بگه شير نديده!
۱۲_ خداييش شما بودين و اين بستنيه رو میديدين، رژيمتون رو نمیشکوندين؟
۱۳_ اين کاسه - کوزهها و ظرف و ظروفها! جزء صنايع دستی کشور تونسه!
۱۴_ نمايي از خيابانی از شهر تونس، پايتخت کشور تونس.
۱۵_ خيابانی ديگر از شهر تونس. به درختها نگاه کنيد چهقدر جالبند.
۱۷_ سايت تاريخی کارتاژ يکی از قديمیترين آثار تاريخی تونس به حساب مياد.
۱۸_ اين درخته هم تو همون محوطهی کارتاژ بود، که چون خوشم اومد، ازش عکس گرفتم.
۱۹_ آثار ۳ دوره تمدن: فنيقیها، رومیها و دورهی بيزانس، در کارتاژ ديده میشود.
۲۱_ يکی از زيباترين جاها در تونس، دهکدهای است به نام سیدی بوسعيد در نزديکی شهر تونس.
۲۲_ نمايی از خيابانهای سيدی بوسعيد.
۲۳_ نمايی ديگر از سیدی بوسعيد.
۲۴_ وای که من اونقدر از اين سیدی بوسعيد خوشم اومد که دلم نمیاومد برگردم!
۲۵_ اينجا هم محل پارک قايقها است در همان سيدی بوسعيد.
۲۷_ نمايی از خارج همان مسجد. همانطور که میبينين، بر خلاف مساجد ايران، منارهها استوانهای نيستند.
۲۸_ نمايی از بندر القنطاوی، نزديک هتل ما.
۲۹_ فرهاد و دلناز در اسکلهی بندر القنطاوی.
پینوشت:
بيشتر عکسها را فرهاد انداخته است. چندتايی را هم من.
--------
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
