« August 2004 | صفحه اصلی | October 2004 »
توضيح دوستم فرهاد دربارهی قزوين
توضيح دوستم فرهاد دربارهی قزوين و کاسپين:اسم دريای خزز در انگليسی كاسپين است و اين اسم به احتمال زياد به خاطر وجود قوم كاسی در هزارهی اول پيش از ميلاد در كنار اين دريا است. قزوين، عربی شدهی اين كلمه است. يعنی، قزوين از كاسپين گرفته شده است و نه كاسپين از قزوين و دريای خزر هيچ ربطی به قزوين ندارد به خدا!!!
پینوشت: اون به خدات خيلی باحال بود فهرات تراش جون!
--------
چندشب پيش داشتم تلويزيون يکی
چندشب پيش داشتم تلويزيون يکی از اين کشورهای عربی ( به گمانم کويت !) رو نگاه میکردم، يه خبر راجع به ايران پخش کرد که البته حاليم نشد چيه ( فکر کنم راجع به تاسيسات اتمی ايران بود!)، اما نکتهای که اين وسط جالب بود اين بود که هنگام پخش خبر يه نقشهی ايران اومد رو صفحه و به جای اسم دريایخزر نوشته شده بود: بحرالقزوين!!!يعنی چی؟
پینوشت:
يکی از شاگردام برام آفلاين گذاشته که نام قديم دريای خزر در اصل دريای قزوين بوده ولی چون روسها نمیتونستن درست تلفظش کنن، میگفتن کسپين که يواش يواش تبديل شده به کاسپين.
اينم از مزايای معلم بودن!
--------
بيست و هشت هم تمام
بيست و هشت هم تمام شد ... به همين سادگی! --------میگم: مامان؟ چهقدر احتمال میدادی
میگم: مامان؟ چهقدر احتمال میدادی بابا زنده بمونه؟ مادرم میگه: ۱۰ درصد. فوقش ديگه ۲۰ درصد.و پدرم برخلاف بيشتر دوستاش زنده موند و جون سالم از جنگ به در برد. بعد از ۹۶ ماه حضور در جبهههای جنگ.
يه آلبومی داره پدرم که هميشه ته کمده. عکسهای جبهه. دوستا، نخلها، جنازهها ... مامانم میگه: چيه؟ مايهی دلغشه! بذار همون ته کمد باشه.
من اما گاهی نگاش میکنم. هر کدوم از عکسهای دسته جمعی که میبينی، شک نداشته باش که تعداد مردههاش بيشتر از زنده هاست: اين سرهنگ فلانی بود تو عمليات فلان شهيد شد. اين سربازمون بود. شمالی بود. ترکش خمپاره خورد شهيد شد. اين ...
بابام از جبهه خيلی حرف نمیزنه. يعنی تقريبا اصلا حرف نمیزنه. چی بشه که يه چيزی بگه: يه سنگر درست کرده بوديم با گونی و جعبه آرپیجی و چادر برزنت. بعد که رفتيم توش خدابيامرز صفايی گفت اينجا رو نيگا! و يه عقرب گنده نشون داد. اونورتر يه عقرب ديگه. اونورتر عقرب سوم. اومديم از سنگر بيرون. پنج دقيقه بعد يه خمپاره دقيقا خورد رو سنگر. اگه اون تو بوديم الان مرده بوديم.
پدرم دو بار ترکش خورده و مجروح شده اما هيچوقت اينو هيچجا نگفته و فکر میکنم اگه بدونه الان من دارم میگم، خوشش نياد. هيچ وقت هم نرفت بگه من جانبازم.
میگم: اونجا همه معتقد بودن؟ يعنی از روی اعتقاد میجنگيدن؟ میخنده و میگه: اونجا که ما بوديم که همه رو اگه ول میکردی فرار میکردن. میگم: بسيجیها پس چی؟ میگه: ما تو ارتش بوديم. بسيجی اونجا نبود. میگم: يعنی هيچکی نبود که اعتقاد داشته باشه و بخواد شهيد شه و اينا؟ میگه: چرا. چندتايی بودن که همهشون هم شهيد شدن.
پدرم عضو گارد جاويدان بوده زمان شاه. مربی کوهستان و جزء نيروهای مخصوص. مادرم اول انقلاب همهی عکسهايی که پدرم تو دربار و با شاه داشت رو پاره کرد، به جز يکی. پدرم وقتی فهميده بود عکسها پاره شده، اولش حسابی کفری شده بوده اما بعدش به مادرم گفته: باز خوبه اقلا يکيشو نگه داشتی ...
هنوز که هنوزه پدرم از شاه با احترام ياد میکنه. نمیدونم الانها هم شاه رو دوست داره يا نه اما میدونم که يه جنبههايی از شاه رو ديده و میبينه که ما نمیبينيم. يادمه پاسخ به تاريخ رو که خوند، يه جمله بيشتر نگفت: خدا بيامرز مرد بزرگی بود با اينکه اشتباهاتی هم داشت. پدرم اينروزا مشغول خوندن کهنديارا است که خاطرات فرح پهلويه و دايیم سفارشی براش از آمريکا فرستاده.
مادرم میگه: جنگ برای ما خيلی سخت گذشت. مثل يه کابوس. من اما چيز زيادی يادم نمياد. يادمه که بيشتر وقتا پدرم نبود و هر وقت که ميومد چهقدر من خوشحال میشدم. يادمه مادرم نصفه شبا که فکر میکرد من خوابم، يواشکی گريه میکرد. يادمه پدرم يه بار از جبهه چتر منور آورد و من چهقدر ذوق کردم و چهقدر باهاش به دوستام پُز دادم. يادمه که از خونهی خودمون رفتيم پيش مادربزرگم اينا و مدتی اونجا زندگی کرديم ...
يه بار پدرم نصفه شب داد زد و از خواب بيدار شد. همهمون ترسيده بوديم. ازش که پرسيديم چی شده؟ اون موقع هيچچی نگفت. اما بعدها گفت که کابوس جنگ رو داشته میديده.
میگم: بابا، هنوزم خواب جنگ رو میبينی؟ میگه: خيلی کمتر از گذشته. میگم: هيچوقت جبهه که بودی به عراقیها تير شليک کردی؟ مکثی میکنه و میگه: مسئوليت من جوری نبود که خودم مستقيم تير بزنم.
پدرم زمان شاه قهرمان مسابقات تيراندازی بوده. يه جعبه داره که الان مدالاش توشه. بعد از انقلاب اما ديگه تو مسابقات شرکت نکرد. میگم: بابا چرا ديگه تو مسابقات شرکت نکردی؟ میگه: آدم بايد يه دليلی برای شرکت کردن داشته باشه.
بعد از جنگ پدرم شد مسئول ميدون تير پادگان لشگرک. میگفت: سربازای اين دوره يه شتر هم نمیتونن از ۵ متری بزنن!
يادمه گاهی باهاش میرفتم پادگان. سربازا تير میانداختن، بعدش سيبلهارو میآوردن تا پدرم نمره بده بهشون. پدرم هم سيبلها رو نگاه نکرده، همينجور تصادفی بهشون نمرهی قبولی میداد. میگفتم: بابا؟ چرا از رو سيبلهاشون بهشون نمره نمیدی؟ میگفت: اگه از رو سيبل نمره بدم همهشون تجديد دوره میشن!
جنگ، جنگ، جنگ ... نمیدونم چرا، ولی پدر و مادرم با اينکه با تموم وجودشون جنگو حس کردن، ترجيح میدن در موردش صحبت نکنن. اين روزا، وقتی که بحث حملهی آمريکا به ايرانه، هردوشون از ته دل از خدا میخوان هيچ جنگی ديگه رخ نده. میگن: جنگ چيز خيلی بديه. خيلی ...
--------
امشب که داشتم از خانهی
امشب که داشتم از خانهی هنرمندان برمیگشتم خونه، تو ماشين کاست شهرقصه (با اون شهرقصهی معروف فرق داره! ) رو گذاشتم گوش کنم. يه شعر از رهی بود:يا من رسانم لب بر لب او
يا او رساند جان بر لب من
...
--------
. يا ... مسئله اين
. يا ...مسئله اين است!
--------
جنتی: آیا دختران فرانسوی نباید
جنتی: آیا دختران فرانسوی نباید در پوشش خود آزاد باشند؟البته ما واقعا خوشحاليم که امامجمعه به اين خوبی و روشنفکری داريم که اينچنين به فکر دموکراسی و حفظ حقوق دختران فرانسوی است. دستش درد نکند. فقط اينکه، جناب آقای جنتی، من خواستم خيلی محترمانه از شما سوال کنم آيا اشکالی دارد در جملهی بالا جای کلمهی فرانسوی را با کلمهی ايرانی عوض کنيم و بپرسيم:
آیا دختران ايرانی نباید در پوشش خود آزاد باشند؟
--------
ماجراهای من و داداشم! پدر
ماجراهای من و داداشم!پدر و مادرم يه چند روزی رفتن مسافرت و من و برادرم مونديم خونه. ( من فقط يه برادر دارم که اسمش محمده. خواهر هم متاسفانه ندارم.) برادرم کلا پسر خيلی آروميه و میشه گفت هميشه سرش تو کار خودشه و آزارش به مورچه هم نمیرسه. اينروزا هم تو خونه اطراق کرده و داره از الان برای امتحان فوقليسانس سال ديگه درس میخونه.
ديشب از سر شب من داشتم برای خودم سوال طرح میکردم، اونم تو اتاق خودش مشغول درس خوندن بود. حدودا ساعت هشت و نيم بود که يهدفعه حس کردم صدای به هم خوردن در خونه اومد. پرسيدم :« محمد داری جايی میری؟» جواب داد: « الان ميام. دارم میرم از انباری رُب بيارم.»
راستش اونموقع اونقدر غرق طرح سوال بودم که خيلی فکر نکردم رُب حالا اين میخواد چیکار شبی. آخه برادرم برخلاف من کلا با غذا و اينا ميونهش خوب نيست. يعنی خيلی کاری به کار غذا نداره و معمولا شبا که مامانم صداش میکنه برای شام، مياد شامش رو هر چی که باشه آروم و بدون نق و بهونه میخوره و برمیگرده سر درس و کارش. بر خلاف من که مدام غُر میزنم که اين چرا نمکش کمه؟ چرا کدو درست کردی؟ چرا ماست موسير نداريم؟ و کلا گير زياد میدم.
يه توضيحی هم بدم که من يه سری غذاهای ساده رو مثل نيمرو، کباب تابهای، کتلت و کشکبادمجون و اينا رو بلدم درست کنم، اما چون معمولا حوصلهم نمیگيره از اين کارا کنم ، تا ببينم غذا نداريم خونه، سريع زنگ میزنم از بيرون غذا بيارن. برادرم هم که نديده بودم تاحالا از نيمرو بالاتر چيزی درست کنه و اصولا اگه شام نخوره هم خيلی براش خيالی نيست.
خلاصه، من ديشب همينجور که تو اتاقم مشغول به طرح سوال بودم، گاهی حس میکردم داره از بيرون صدای تلق تولوق مياد، اما حسش نبود برم ببينم چه خبره. با خودم فکر میکردم لابد اين محمده داره برای خودش يه کارايی میکنه ديگه.
گذشت تا اينکه حدودای ساعت ده من ديگه گشنهم شد. گوشی رو برداشتم که زنگ بزنم پيتزا بيارن، گفتم قبلش از محمد هم بپرسم اون چی میخوره؟ رفتم اتاقش گفتم: « میخوام زنگ بزنم پيتزا بيارن. تو چه پيتزايی میخوری؟» که محمد در کمال آرامش و با خونسردی تمام و بدون اينکه حتی سرش رو از رو کتابش بلند کنه گفت: « نمیخواد زنگ بزنی. من زرشکپلو با مرغ درست کردم»
آقا من رسما کف کردم. يعنی اصلا هزار سال ديگهام باورم نمیشد که داداشه بلد باشه از اين کارا هم بکنه. يعنی اصلا به قيافهش نمیخورد از اين کارا کنه.
رفتم تو آشپزخونه ببينم اين راست میگه يا نه که ديدم اوووه ... برنج دم کرده به چه خوبی و مرغ درست کرده و زرشک و سالاد و دو نوع ژله! ( ژلهها رو که ديدم ديگه واقعا داشتم شاخ درمیآوردم. ) و خلاصه يه سفرهی کامل چيده!
گفتم نکنه مهمونی چيزی دعوت کرده و اين تهيه تدارک رو واسه اون ديده. ( البته احتمالش رو در حد صفر میدونستم اما خُب احتمال زرشکپلو با مرغ درست کردنش رو هم قبلا در حد صفر میدونستم و الان اين پيشآمد رخ داده بود!) پرسيدم : « محمد کسی قراره بياد خونه؟ » گفت : « نه. برای خودمون درست کردم. » گفتم: « چی شده اينهمه غذا درست کردی؟ برنج و مرغ و ...؟ » گفت: « هوس کرده بودم. »! منم ديگه هيچچی نگفتم!!
به هر حال ديشب به لطف آقا داداش گلمون يه زرشکپلو با مرغ اساسی به همراه سالاد و ژلهی اضافی زديم تو رگ.
اما هنوز که هنوزه، خداييش من تو کف اين کار ديشبش موندم. يعنی موندم اين اصلا کِی و از کجا ياد گرفته برنج دم کنه و ژله درست کنه و اينا. خلاصه اينکه قبلا میدونستم داداش همچين عجيبی دارم، اما نمیدونستم ديگه تا اين حد عجيب و غيرقابل پيشبينيه
--------
تا چند وقت پيش هی
تا چند وقت پيش هی نق میزدم که آی چرا اينقدر کارام زياده، وقت نمیکنم به هيچکاری برسم، سرم شلوغه، تفريح ندارم و از اين چيزا.حالا که میبينم چند روز آينده برنامههام يه کم آزادتره و وقت آزاد دارم، حدس میزنم حوصلهم سر بره!
البته فعلا بايد بشينم ۲۵ تا سوال برای آزمون هماهنگ مدارس زيرمجموعهی انرژی اتمی طرح کنم که احتمالا يه روزی وقتمو میگيره اما اگه خودمو جمع کنم و طرح سوالهارو امروز تموم کنم، دو سه روز آينده رسما بیکارم!
فکر کنم برای اين دو سه روز بشينم يه سری برنامههای علافی نيمه فرهنگی _ نيمه تفريحی برای خودم بچينم. چه میدونم، مثلا برم سينما فرهنگ، کيل بيل و فارنهايت نه يازده رو ببينم يا برم يکی دو تا کار از جشنواره عروسکی ببينم يا ...
خداييش مملکت ماهی داريما. آدم میمونه چهجوری وقتشو پر کنه اينقدر که برنامههای متنوع فرهنگی _ تفريحی تو جامعه وجود داره!
--------
عجيب يعنی اينکه با يکی
عجيب يعنی اينکه با يکی از دوستاتون داشته باشين دربارهی يه دوست سومی که جفتتون صد ساله ازش خبر ندارين و الان خيلی تصادفی يادش افتادين حرف بزنين که يه دفعه همون لحظه اون دوست سوم رو تو تلويزيونی که جلوتونه ببينين که مشغول مصاحبه با گزارشگر يکی از این برنامههای درپيته! --------تهديد نيمهجدی: از اين به
تهديد نيمهجدی:از اين به بعد اگه شاگرد ببينم شب قبل از کلاس من آنلاين باشه، فرداش رسما پدرش رو درميارم بس که ازش درس میپرسم. دهه! چه معنی میده بچه کنکوری دم به دقيقه بياد آنلاين!؟
--------
اين شاگردها موجودات به شدت
اين شاگردها موجودات به شدت باحالی هستن! خيلی حال میکنم از اينکه بهشون درس میدم. حس خيلی خوبيه.قشنگتر از اون اينه که من باهاشون خيلی راحتم و فکر کنم اوناهم با من همينطور باشن. ( میدونم چندتايیتون اينجا را میخونين! بياين بگين راحتين يا نه!)
من راستش به قواعد سختگيرانهی سنتی معلم ــ شاگردی اصلا اعتقاد ندارم. يه سری معلمها هستن که با زور و ترسوندن و تهديد و ... سعی میکنن کلاسو پيش ببرن و يا ساکت کنن. من نه تنها اين روشو دوست ندارم بلکه اصولا غلط میدونمش.
به نظر من تو اگه به عنوان معلم يه حس خوب تو شاگردت به وجود بياری طوری که اون باورت کنه و البته سواد لازم هم داشته باشی و مهمتر از اون بلد باشی چه جوری درس بدی، ديگه کافيه. احتياجی نيست زور خاصی بزنی. اينجوری هم شاگردا قبولت میکنن و هم اينکه خودت از درس دادنت لذت میبری.
يه خوبی ديگهی معلم بودن اينه که از روحيات، خلق و خو، ادبيات ( منظورم بيشتر مدل حرف زدنه) و اصطلاحات امروزی عقب نمیمونی. بيشتر شاگردای من هفده هجده ساله و اين حدوداست سناشون. يعنی ديگه آخر دورهی تينايجریشون هستن و خُب تو همهی دنيا آدمای اين سنی دنيای خاص خودشونو دارن که اتفاقا خيلی هم جالبه.
اما علت اينکه الان اين چيزا رو نوشتم اين بود که چند روز پيش ديدم يه نفر تو ياهو مسنجر اَدَم کرده. منم چون نمیشناختمش، مطابق معمول دينای کردم و گفتم اول خودتو معرفی کن تا اينکه ديدم امشب دوباره اَدَم کرده با اين پيغام که بابا آقای گسسته! ( من رياضيات گسسته و دیفرانسيل تدريس میکنم معمولا ) چرا منو دینای کردی؟ من که اين امتحان آخريو ۱۰۰ زدم! و تازه دوزاريم افتاد که خانوم يکی از شاگردامه!
خلاصه که سيستم ارتباطات تو دنيا دستخوش تحول بزرگی شده! شاگردای امروزی به جای اينکه سر کلاس تیکه بندازن، تو چَت برات دو نقطه پی میفرستن!!!
--------
امروز دقت کردم ديدم از
امروز دقت کردم ديدم از هفت هشت تا کاستی که تو ماشينمه، بيشتر از نصفش، آهنگای ديمبلو ديشوئه! چه میدونم مثلا اندی و منصور و اينجور چيزا. بعدش فکر کردم يه زمانی چهقدر مسخره میکردم آدمايی رو که از اين مدل آهنگا گوش میدن و خودم به شنيدن کمتر از سونات مهتاب و چهارفصل و چه میدونم نینوا و رازنو رضايت نمیدادم.البته نه اینکه الان ديگه موسيقی کلاسیک یا سنتی خودمونو گوش ندم ديگه ولی خُب مثلا« آره، آره، دوسش داره ... » هم گوش میدم و هيچ احساس خجالت نمیکنم!
نمیدونم واللا. گمونم آروم آروم مبتذل شدم رفته خودمم خبر ندارم!
--------
يک يادداشت طولانی دربارهی سفر
يک يادداشت طولانی دربارهی سفر لبنان۱ـ چهرهی ما ايرانیها تا حد زيادی شبيه لبنانیها است. به عبارت ديگر، در ميان عربها، لبنانیها بيشتر از بقيه شبيه ما هستند. در لبنان، تا ما شروع به حرفزدن نمیکرديم، مردم متوجه نمیشدند که ما لبنانی نيستيم.
۲ـ لبنانیها وقتی میديدند که ما نمیتوانيم عربی صحبت کنیم، راجع به مليتمان حدسهای جالبی میزدند: آمريکايی، فرانسوی ( بيشتر توريستهای لبنان، عربهای غيرلبنانی، فرانسویها و آمريکايیها هستند.) ارمنی!، کانادايی، ترک و ...
حتی يک نفر هم نتوانست مليت ما را درست حدس بزند. تصور لبنانیها از مردم ايران، از دو جا شکل گرفته است:
اول:آن چيزی که در تلويزيونشان ديدهاند: مردان اصولگرا با ريش بلند و تعلقات مذهبی شديد و زنان با پوشش چادر و در حال سردادن شعارمرگ بر آمريکا!
دوم: ايرانیهايی که با تورهای زيارتی به سوريه آمدهاند و از لبنان هم ديدن میکنند. ( با توجه به فاصلهی بسيار کم سوريه تا لبنان، بيشتر کاروانهای زيارتی سوريه که از ايران حرکت میکند، يک روز از برنامهشان را به بازديد از زيارتگاههای لبنان اختصاص میدهند.) بيشتر اين زائرين، از روستاها و شهرهای کوچک ايران به سوريه و لبنان میآيند و طبيعتا اکثرشان مذهبی و يا به عبارت بهتر بسیار مذهبیاند.
به همين خاطر وقتی که ما به لبنانیها میگفتيم که ايرانی هستيم، بسيار متعجب میشدند. میگفتند: اگر ايرانی هستيد چهطور بلديد انگليسی و فرانسه صحبت کنيد؟ چرا قيافههايتان اينطوری است؟ ( با شلوار جين و ريش های تراشيده ) چرا به جای اينکه به زيارت برويد، آمدهايد کتابفروشی و سراغ کتابهای هنری را میگيريد؟ و ...
وقتی هم ما به آنها میگفتيم در ايران خيلی از مردم مثل ما ما فکر میکنند و لباس میپوشند، بسيار تعجب میکردند.
۳ـ لبنان مدتها مستعمرهی فرانسه بوده است به همين خاطر فرهنگ لبنانیها بيشتر از بقيهی کشورهای اسلامی به فرهنگ غرب نزديک است.در لبنان، افراد زيادی تحصيلات عالی دارند. به جز عدهای از شيعيان لبنان، بقيهی مردم اصلا اصولگرا و متعصب نيستند. حدود ۶۰ تا ۷۰ درصد از زنان و دختران لبنانی علیرغم مسلمان بودن، حجاب اسلامی را رعايت نمیکنند. اصولا در بين عربها، لبنانیها سهلگيرانهترين نگاه را به مسائل فرهنگی و دينی دارند.
۴ـ لبنانیها اگرچه خيلی پولدار نيستند ولی در عوض، فوق العاده خوشگذران، شيکپوش، خوشخوراک و سرزندهاند. خيابان ساحلی و مرکز شهر در لبنان در ساعات بعد از نيمهشب نيز اصلا خلوت نيست. بيشتر کافهها و رستورانها هم شبها پر از جمعيت است.
۵ـ فرهنگ عمومی ــ به جز رعايت قوانين راهنمائی رانندگی که در لبنان بسيار افتضاح و حتی از ايران هم بدتر است ــ در لبنان بسيار بالاتر از بقيهی کشورهای خاور ميانه است. لبانیها بر خلاف بيشتر مسلمانان اصلا چشمچران نيستند. زنها هر جور که بخواهند در لبنان لباس میپوشند و کسی به آنها نگاه معنادار نمیکند!
۶ـ دختران لبنانی بسيار خوشگلو اهل مُداَند .من قبل از لبنان به يازده کشور ديگر سفر کرده بودم و بدون هيچ اغراقی، در هيچکدامشان به اندازهی لبنان دختر خوشگل نديدم. بيشتر دختران لبنانی پستانهای برجستهای دارند و عموما ترجيح میدهند تاپ، بليز يا پيراهنهای بسيار تنگ بپوشند. جالب است برخی از زنان مسلمان لبنان که موهای خودشان را میپوشانند نيز از همين لباسهای تنگ برای پوشش بقيهی بدن خود استفاده میکنند.
۷ـ پسران لبنانی نيز کاملا خوشتيپاند! البته نه به اندازهی پسران و مردان ايتاليايی! نمیدانم من درست فهميدم يا نه! ولی انگار در لبنان بيشتر دخترها دنبال پسرها هستند تا پسرها دنبال دخترها! دختران لبنانی بسيار خونگرماند و سر صحبت را به راحتی باز میکنند!
۸ـ شما در لبنان کودکان بسياری میبينيد که بسيار بهتر از شما انگليسی و فرانسه __ آنهم با لهجهی بسيار عالی __ صحبت میکنند. يک سری مدارس آمريکايی و فرانسوی در لبنان وجود دارد که بيشتر افراد تحصيلکرده، فرزندانشان را برای تحصيل به اين مدارس میفرستند. در اين مدارس، از همان سال اول، دروس به زبانهای انگليسی و فرانسوی تدريس میشود.
۹ـ قدرت سياسی در لبنان بين مذاهب مختلف تقسيم شده است. رئيسجمهور لبنان مسيحیِ مارونی است. نخست وزير بايد سنی باشد و رئيس مجلس از ميان شيعيان انتخاب میشود.
۱۰ـ حزبالله لبنان با بلندگوهايی در سطح شهر آزادانه تبليغات میکند و با پخشآهنگهای انقلابی، اقدام به جمعآوری پول و کمکهای مردمی میکند.
۱۱ـ بعضی از شيعيان در لبنان، واقعا اصولگرا هستند. هوسکيپر اتاق ما در هتل، يک پسر شيعه بود به نام حسن که عقاید افراطی مذهبی شديدی داشت. از نظر او رفيق حریری رئيسجمهورشان به اندازهی خاک کف کفشش ارزش داشت. او پیرو سيد حسن نصرالله بود و میگفت که مقلد سيد علی خامنهای است. او منتظر بود که سيدعلی حکم جهاد عليه اسرائيل را صادر کند تا او و دوستانش اسرائيل را نابود کنند.
حسن بلد نبود انگلیسی صحبت کند و ما با عربی دست و پا شکسته و به زبان اشاره با او صحبت میکرديم. وقتی از او پرسيدیم چرا انگليسی ياد نمیگیرد، مغرورانه پاسخ داد که مگر بوش عربی بلد است که من انگليسی ياد بگیرم؟
از فردای روزی که حسن فهمید ما هم مثل او شيعه هستيم، برایمان ۵ برابر بقيه شامپو، صابون، دستمال کاغذی و حوله میآورد و هر چه ما میگفتیم اینهمه حوله و دستمال و صابون و شامپو استفاده نمیشود، به خرجش نمیرفت!
۱۲ـ بر خلاف دبی، در سطح شهر بيروت اصلا فاحشه ديده نمیشود. تحقيق نکرديم ببينيم آيا فاحشههایشان در مکانهای مشخصی هستند يا نه اما شنيديم ظاهرا میتوان در نايتکلابها ردشان را پيدا کرد.
۱۳ـ دو جور ساحل در بيروت وجود دارد: سواحل عام که توسط دولت اداره میشود، وروديه ندارد ولی خيلی هم تميز نيست. سواحل خصوصی وروديه دارند ولی در عوض از امکانات کامل بهره میبرند. لبنانیهايی که دستشان به دهانشان میرسد، برای شنا به سواحل خصوصی میآيند.
۱۴ـ ورزش همگانی به شدت در لبنان رايج است. اگر صبحها در خيابان ــ به خصوص خيابان ساحلی ــ قدم بزنيد، زنان و مردان زيادی را میبينيد که مشغول دويدن، نرمشکردن يا دوچرخهسواریاند.
۱۵ـ انواع مشروبات الکلی به راحتی در لبنان قابل دسترسی است اما من نديدم که در اماکن عمومی مشروب خورده شود.
۱۶ـ کرايهی تاکسی خيلی در لبنان بالا نيست. نگران هزينهی حمل و نقل خود در لبنان نباشيد!
۱۷ـ در مجموع لبنان کشوری است بسيار ديدنی که من سفر به آن را شديدا توصيه میکنم.
--------
لبنان به روايت عطا! ۱ـ
لبنان به روايت عطا!

۱ـ بيروت را نه میتوان شهر تميزی دانست و نه میتوان معماری آن را مبتنی بر اصول شهرسازی دانست. کوچههای تنگ و ساختمانهای بلند در بيروت زياد ديده میشود و بيشتر محلههای آن از تهران خودمان کثيفتر است.

۲ـ ساخت مجتمعهای مسکونی مدرن در بيروت گسترش پيدا کرده است. پروژهای در حال ساخت زيادی در شهر ديده میشود. حرکت به سوی مدرنيسم که از حدود ده سال پيش در لبنان شروع شده، امروزه شتاب بيشتری گرفته است.

۳ـ ساحل بيروت در بيشتر مناطقش سنگی است اما اين باعث نمیشود که مردم خود را از لذت شنا کردن در آن محروم کنند!

۴ـ خيابان ساحلی عصرها محل خوبی برای گذران وقت،خوردن چند فنجان قهوه و پيادهروی است. بيشتر لبنانیها عصرها در خانه نمیمانند.

۵ـ مکدونالدز، هارديز، کی اِف سی، پيزا هات و برگر کينگ در بيروت شعبههای زيادی دارند. شما میتوانيد مطمئن باشيد که در بيروت مشکل غذا نخواهيد داشت.

۶ـ آثار جنگ داخلی هنوز به طور وسيعی در بيروت ديده میشود. حضور نظاميان نيز در بيروت کاملا محسوس است. ورودی بعضی از رستورانها در بيروت، تابلوی « لطفا با سلاح وارد نشويد.» نصب شده است!

۷ـ داون تاون بيروت که در چند سال گدشته ساخته شده است، مثل همهی واکينگ استريتهای شهرهای معروف دنيا است. خيابانهای تر و تميز، ساختمانهای مدرن و رستورانهای فراوان، پاتوق خوبی برای شبهای دختر ـ پسرهای خوشگل و خوشتيپ لبنانی شده است.

۸ـ خيابان وردون مرکز خريد و گشت و گذار پولدارهای بيروتی است. در وردون که قدم میزنيد بيشتر فکر میکنيد در مونيخ يا پاريس هستيد تا بيروت!

۹ـ بيشتر مارکهای معروف در بيروت شعبه دارند. بديهی است که قيمتها بسيار بالا است.

۱۰ـ بيشتر لبنانیها بسيار شيکپوشند و به لباس و قيافهی خود اهميت فراوانی میدهند.

۱۱ـ جونيه شهری زيبا است در نزديکی بيروت. اهالی بيروت شبها برای تفريح به جونيه میآيند. جونيه پر است از ديسکو، کازينو و نايت کلاب!

۱۲ـ لبنانیها بيشتر از اينکه خود را عرب بدانند، فينيقی میدانند. بيبلوس شهری است در شمال لبنان با آثار تاريخی متعلق به ۲۰۰۰ سال پيش.

۱۳ـ در موزهی بيبلوس با تاريخ لبنان آشنا میشويد. جالب است که رد پای کوروش کبير در بيبلوس هم ديده میشود.

۱۴ـبيبلوس کوچهباغهای زيبايی دارد که جان میدهد برای قدم زدن!

۱۵ـ بندر بيبلوس از ساليان پيش محل گذر کشتیها است از لبنان به مصر و ساير نقاط.

۱۶ـ مردان دشداشهپوش و زنان برقعپوش به ندرت در لبنان ديده میشوند. اينطور قيافهها متعلق به عربستانیهايی است که برای گردش به لبنان آمدهاند!

۱۷ـ انجار نام منطقهای است در لبنان که به نوعی يک نمايشگاه مجسمه است! از کشورهای مختلف مجسمههایی برای قرارگرفتن در اين محل به لبنان هديه شده است. اين نکته که هيچ مجسمهای از ايران در اين مکان وجود نداد، چيز عجيبی نيست.

۱۸ـ تورليدر ما برای ورود به يک مسجد در تريپولی مجبور به رعايت حجاب اسلامی شد!

۱۹ـ قلعهی عثمانی ها در تريپولی. از پنجره نمای شهر پيدا است.

۲۰ـ دختران تريپولی از بالکن خانهشان به بيرون نگاه میکنند!

۲۱ـ پيجن راکس يکی از نقاط ديدنی بيروت است. جايی برای انداختن عکسهای يادگاری!

۲۲ـ بيروت ۳ پارک آبی دارد که تر و تميزترينشان وِیو آکوا پارک نام دارد.

۲۳ـ بيروت شهری کوهستانی ـ ساحلی است. وِیو آکوا پارک در دامنهی کوهستان قرار دارد. آن پشتها بيروت پيدا است!
--------فقط میشه گفت هنوزم میشه
فقط میشه گفت هنوزم میشه به معجزههای کوچيکت باور داشت.خودت میدونی الان حسم چيه ...
ممنونم ... خيلیزياد
--------
چهقدر چهقدر چهقدر ... --------
چهقدر چهقدر چهقدر ... --------یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
