« July 2004 | صفحه اصلی | September 2004 »
روزای بدیه. یعنی خیلی بد.
روزای بدیه. یعنی خیلی بد. رسما سگ شدم و مدام دارم پاچه میگیرم. اصلا حالم سر جاش نیست. ارتباطم با آدمای دور و برم به حداقل خودش تو کل تاریخ زندگیم رسیده. فکرای عجیب غریب ولم نمیکنه. میترسم.این وسط فقط وقتایی که به آخرش فکر میکنم حالم بهتر میشه. به اینکه یه سال دیگه چهقدر احتمالا حالم بهتر از الانه. به این که اون موقع لابد دیگه یه طوری شده دیگه.
زندگی خیلی مسخره شده اما این امید لعنتی هنوز هست و نمیذاره دخل آدم بیاد. خیلی خندهداره وقتی میبینم الان چهقدر دپم ولی دو هفته دیگه ممکنه چهقدر شنگول باشم.
خدایا تمومش کن ...
--------
و ما همچنان دوره میکنیم
و ما همچنان دوره میکنیم شب و روز را هنوز را ... --------فردا روز دیگری است بد
فردا روز دیگری است بد و خوبش را نمیدانم فقط میدانم که فردا را هیچگاه فراموش نخواهم کرد هستی که؟ --------بعضي چیزا اونقدر واضحن، که
بعضي چیزا اونقدر واضحن، که از شدت وضوح، آدم حتی بعد یه مدت طولانی هم ممکنه نبینهشون. مثلا یه شیشهای که خیلی تمیز باشه این جوریه.بعضی رفتارهای آدما هم اونقدر واضحن، که از شدت وضوح، آدم حتی بعد یه مدت طولانی هم ممکنه متوجهشون نشه.
مهم اینه که وقتی سرت خورد به شیشه و درد گرفت، اول یاد بگیری که یه راهی پیدا کنی با این درد کنار بیای و دوم یاد بگیری دفعهی بعدی چشمتو بیشتر باز کنی ...
--------
و من فکر میکنم هنوز
و من فکر میکنم هنوز میشود آسمان را دوست داشت و زمين را و آدمها را ... --------میدونی، بعد از مدتها، امشب
میدونی، بعد از مدتها، امشب حس خوبی دارم و يه مقدارش بدون هيچ تعارفی به خاطر توئه.ممنونم ...
پینوشت:
از ماشينت که پياده میشدم، گفتی باز هم با هم حرف بزنيم ... خواستم بگم چرا که نه!!؟
مکزيکو سيتی- 20 اکتبر ۱۹۶۸
مکزيکو سيتی- 20 اکتبر ۱۹۶۸ - بازیهای المپيک
قهرمان مسابقات دو ماراتن وارد استاديوم میشود. تماشاچيان از جای خود بلند میشوند. پس از طی آخرين مترها، قهرمان از خط پايان میگذرد. تماشاچيان به شدت او را تشويق میکنند. نور فلاش عکاسان بر چهرهی قهرمان نقش میبندد. مهمترين مسابقهی المپيک به پايان میرسد اما ...
کيلومترها دورتر جان استفان آکواری شرکت کنندهی تانزانيايی در حال دويدن است. او به سختی گام برمیدارد. در واقع بهتر است بگوييم میلنگد. زانويش به شدت آسيب ديده است و از آن خون بر بانداژی که روی آن بسته شده است جريان دارد، اما او همچنان میدود ...
در ابتدای مسابقه آکواری به زمين میخورد و زانويش زخم عميقی برمیدارد. با توجه به اين حادثه او هيچ شانسی برای برنده شدن در مسابقه ندارد. پای آکواری بانداژ میشود. پزشک مسابقات میخواهد او را به بيمارستان ببرد. او بايد مسابقه را رها کند، اما او میخواهد بدود ...
همهی شرکتکنندگان از خط پايان میگذرند. تماشاچيان رفته رفته استاديوم را ترک میکنند. جان استفان آکواری تا انتهای مسير فاصلهی فراوانی دارد اما او هنوز ادامه میدهد ...
پس از حدود يک ساعت از زمانی که آخرين شرکت کننده از خط پايان عبور کرده، آکواری تازه وارد استاديوم میشود. لنگان لنگان مترهای آخر را نيز می پيمايد. اندک تماشاچيان حاضر در استاديوم او را تشويق میکنند. آکواری از خط پايان عبور میکند ...
خبرنگاران به او نزديک میشوند: « با توجه به اين مصدوميت شديد، چرا به دوِيدن ادامه دادی در حالی که میدانستی هيچ شانسی برای برنده شدن نداری؟» آکواری به آرامی پاسخ میدهد:« کشورم مرا به اينجا نفرستاده که پس از طی بيشتر از ۱۱۰۰۰ کيلومتر، فقط مسابقه را شروع کنم. کشورم مرا به اينجا فرستاده که مسابقه را به پايان برسانم.»
پینوشت:
از ف بيگانه که مرا با آکواری آشنا کرد تشکر میکنم. به قول او، امروزه مردمان بسياری آکواری را میشناسند، اما فقط عدهی محدودی نام قهرمان ماراتن آن دوره از مسابقات را به خاطر میآورند ...
--------
عادت میکنيم ... --------
عادت میکنيم ... --------خطاب به خدا و چرا
خطاب به خدا و چرا من میترسمو باز امروز يه لحظه، اون دلهرهی وحشتناک اومد سراغم و تا آخر شب ولم نکرد ...
باش!
خواهش میکنم ...
--------
آرش ميراسماعيلی و ورزشکار
آرش ميراسماعيلی و ورزشکار اسرائيلی پرچمهای کشورهایشان را در مراسم افتتاحيهی بازیهای المپيک حمل میکنند. ميراسماعيلی به دليل سياستهای جمهوری اسلامی در به رسميت نشناختن اسرائيل، از مسابقه با ورزشکار اسرائيلی خودداری کرد.
عکس از حسن سربخشيان ــ آسوشيتدپرس
--------
يه روز من و انتلکت
يه روز من و انتلکت کوچهمونشايد بدترين، احمقانهترين و چرت و پرتترين کتابی باشه که تو عمرم ديدم! مثلا خير سرش يه مجموعه داستانه اما ...
بهتره همين داستان يه روز من و انتلکت کوچهمون رو بذارم اينجا بفهمين چی میگم:
وقتی صورتشو سياه کرد و از تو شيشه پريد بين رودههای شل و ول سرخابی، دست گنده سفيد را که ديد برداشت و يکی از سوراخ دماغهاشو باد کرد و دست فرو کرد توی اون و بعد هوس سيراب شيردون کرد و و تو کلهپزی يک دسته موی چرب و سياه رو از تو کاسهش کشيد بيرون و از تو گوشهاش رد کرد و جست زد تو گاز فندک، از تو آتش خودش را وارونه کرد و يکی از موهاش آتش گرفت و با فللينی لبو خوران ياد اون روزی افتادند که هلاک از گرما يکی از موهای چربشو ليس میزد و يکيش رو هم برای روز مبادا گذاشت پشت گوشش و لنترانی بار هم میکردند و بعد از فاينکات فرقشو کج باز کرد و افتاد رو مبل کنار من، وقتی برگشتم با بِرهی رو زانوم خفش کنم، ديگه نبود.
راستی نويسندهی کتاب هم نوشين فخيم هست اسمش.
--------
اين ديالوگا رو امروز تو
اين ديالوگا رو امروز تو یه کافیشاپ شنيدم:پسر به دختر: تو يه اسب معمولی بودی يا کاريم میکردی؟
دختر به پسر: نه من حرف نمیزدم!
--------
دو تا کلاغ خريدم میدمش
دو تا کلاغ خريدم میدمش به تویکیشون منم
یکیشون تو
...
--------
حس عجيبی دارم ... میدانيد؟
حس عجيبی دارم ... میدانيد؟ انگار قرار باشد اتفاق مهمی رخ دهد. حرفها را نمیفهم ... يکسال ديگر ... میروم ... میمانم ... نمیدانم. کجا میروم؟ چه میکنم؟ دور میزنم. بیسرزمينتر از باد ... آهنگهای شش و هشت ... مهمان مامان تئاتره بیسواد؟فرار ... مثل هميشه ... ترس ... شک ... شک ... شک ... وای از دست اين دختره ... يک ... دو ... سه ... خالی ... ترس ... خسته شدم ... رتبه ۱۵۰۰ ... آفرين ... عادت میکنيم ... عادت میشويد ... بابا جواد ... تو آذری تو آتيشی ... جِیلو ... رتبه ۱۵۰۰۰ ... گند زدی که ... ديريديديد ... ديريديديد ...
پس چرا من عادت نمیکنم؟
--------
چند تا خبر بدم و
چند تا خبر بدم و سريع برم:حسين پناهی مرد.
امروز دوشنبه است.
دهقون عروسی شد!
ديشب خواب يک گراف از مرتبهی ۱۲ ديدم که چهار تا از راساش ايزوله بود.
عادت میکنيم را خوندم.
از اين دختره داره خوشم مياد با اين نوشتههای نابغانهش!!
دهنم داره رسما سرویس میشه بس که اين روزا کارم زياد شده.
مهمان مامان را هنوز نديدهام.
دلم آبهويج میخواد!
مونيکا بلوچی خوشگل است، حامله باشد يا نباشد!!!
من [...]
پینوشت:
[...] را به ميل خود پر کنيد!
--------
اين جور رک بودنهای خورشيد
اين جور رک بودنهای خورشيد خانوم هميشه برام قابل احترام بوده ... --------شايد آدم احمقی باشم يا
شايد آدم احمقی باشم يا شايدم هنوز بزرگ نشده باشم به اندازهی کافی ... نمیدونم ... يعنی واقعا نمیدونم ... اما ... هنوز ... ترجيح میدم اگه به يه چيزی معتقدم ...يعنی اگه واقعا بهش معتقدم و دربارهش فکر کردم ... زيرش نزنم ...پینوشت:
از اين سوال احمقانه و چندشآور "کاريم کردی يا نه؟" حالم به هم میخوره ...
--------
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
