« June 2004 | صفحه اصلی | August 2004 »
حالا کامل مینويسم براتون بعدا!
حالا کامل مینويسم براتون بعدا! فقط اين که بگم اين همه دختر خوشگل و خوشتيپ تو عمرم نديده بودم يهجا!!! آدم حس میکنه يهجورايی اومده تماشای شوی فشن!! --------ديريديديد دارم واسه خودم توی
ديريديديددارم واسه خودم توی دريا شنا میکنم که يه دفعه صدای ديريديديد بلند میشه.
ديريديديد ديريديديد ديريديديد!!!
حس میکنم يه چيزی عجيبه اما نمیفهمم دقيقاً چی! با خودم فکر میکنم اين وسط ساعت کجا بوده و اين صدائه داره از کجا مياد؟ مخم اِرور میده.
سعی میکنم توجه نکنم و شنامو بکنم اما ديريديديده سمجتر از اين حرفاست.
ديريديديد ديريديديد ديريديديد
اِی بابا. آخه چه معنی میده وسط دريا صدای ديريديديد بياد؟
فکر میکنم اين صدائه رو يه جايی قبلا شنيدم. آره صداش آشناست ... آهان! صدای آلارم موبايلمه. ولی من که موبايلمو با خودم نياوردم تو آب که. بابا اين جا چه خبره؟
تو همين فکرام که تو يه آن دريا تموم میشه و تصوير ديزالو میشه به موبايلم که روی کتابخونهی اتاقمه.
ديريديديد ديريديديد ديريديديد!
و به اين ترتيب يه روز ديگه هم شروع میشه ...
--------سلام دیدی جان! میدونی، امروز
سلام دیدی جان!میدونی، امروز فهميدم داری راست میگی. آره کاريش نمیشه کرد. به قول گوگو هويجه مزهی هويج میده ديگه، چه انتظاری داری؟
بديش اينه که اون تيکه طنابه رو هم هر روز يادمون میره با خودمون بياريم.
بريم ...
پینوشت:
بازی حسن معجونی رو خيلی دوست داشتم!
--------
يه جورايی احتياج به تغيير
يه جورايی احتياج به تغيير سَبک دارم! شايد حتی در حد يه چيزی مثل انقلاب و اينا. حوصلهم از اينجوریِ خودم و از اينجوریِ بيشتر چيزايی که به من ربط داره ـ مث اين وبلاگ ـ سر رفته. بايد يه بيانيه اصول جديد برای زندگيم بشينم بنويسم که يه کم Some Like It Hot ش! بیشتر باشه.يه هفتهای میشه که دارم بعضی چيز ميزای قديميمو جمع میکنم تا يا يه سر و سامون اساسی بهشون بدم يا کلا بريزمشون دور. شلوارای قديمی، کفشای قديمی، رابطههای قديمی، حسهای قديمی ...
اين وبلاگه هم بايد يه کم جون بگيره بیچاره. فکر کنم دوتا پيک بهش بدم بندازه بالا خوب میشه. به نظرم زيادی ديگه بچه مثبت شده! يه کم شيطونی لازم داره!
خلاصه همينا ديگه ...
--------
[...] واقعا باعث تاسفه ...
[...]واقعا باعث تاسفه ... ديگه نمیشه اينجا راحت نوشت. هيچ وقت دوست نداشتم خودمو سانسور کنم ولی انگار گاهی اجتناب ناپذير میشه ...
کاش جرات بيشتری داشتم!
--------
میگم، اين کارله راس میگفتا!
میگم، اين کارله راس میگفتا! لامصب بدجوری زيربنا است!با اون ريشاش!!
--------
جناب آقای اتو رهاگل! از
جناب آقای اتو رهاگل!از خود آشغالت و اون تيم به تمام معنا مزخرفت حالم به هم میخوره. به نظرم رسما ريدين به بازی فوتبال با اين بازی دفاعی تستيکولارتون. خودتونم میدونين که کاملا شانسی قهرمان شدين و اين بار دفعهی اول و آخرتون بوده، پس لطفا خيلی مودبانه خودتون برين گم شين!
--------
مارلون براندو، اسطورهی بازيگری قرن
مارلون براندو، اسطورهی بازيگری قرن درگذشت ...
پینوشت:
خبر بخش فارسی BBC
خبر روزنامهی شرق
--------
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
