« May 2004 | صفحه اصلی | July 2004 »
نيم بتر چرا مرا کامل
نيم بترچرا مرا کامل نمیکنی؟
يا کاملا از من نمیکنی؟
در فاصلهی ولرمِ تکرار و حوصله
آمدنت راه نمیآيد
سيبها ساکتند
و در بترِ نيمخورده
کسی میخواند:
امشب شبِ مهتاب نيست
و هيچ کس را نمیخواهم
دلم نارنج میخواهد
و فکر میکنم ای کاش
اتاقم يک پنجره بيشتر داشت.
گراناز موسوی
پی نوشت:
از اُرکات اومدم بيرون ...
--------
يه شرکت کوچيک توليد لباس
يه شرکت کوچيک توليد لباس آمريکايی که محصولاتش رو به فرانسه میفروشه، دستورالعمل روی لِيبِل لباسهاش رو اين جوری نوشته:ـ با آب گرم بشوئيد.
ـ از شوينده ملايم استفاده کنيد.
ـ برای خشک کردن، آن را پهن کنيد.
ـ از وايتکس استفاده نکنيد.
ـ با استفاده از ماشين خشککن آن را خشک نکنيد.
ـ اتو نزنيد.
ـ متاسفيم که رئيس جمهور ما يک احمق است.
ـ ما به او رای نداديم.
--------
بانو و آخرين کولی سايهفروش
بانو و آخرين کولی سايهفروشيه مجموعه شعر لطيف و عاشقانه از کيکاووس ياکيده. چند تا از شعراش رو مینويسم:
(۱)
چهقدر دزديدنِ نگاه
از چشمان تو
لذتبخش است
گويی
تيلهای
از چشمم به دلم میافتد
بانو!
با مردی که تيلههای
بسيار دارد
میآيی؟
(۲)
های بانو
بانو!
بانو!
بانو جان
...
فقط همين!
(۳)
باران که میبارد
تمام کوچههای شهر
پر از فرياد من است
که میگويم:
من تنها نيستم
تنها،منتظرم.
تنها ...
(۴)
سلام:
پاييز
دنبالهی خيالم
به تو میرسد
حتی اگر نرسيد
به من نگو ...
(۵)
اين بار هم که
تاول پاهايم خشک شود
دوباره عاشقت میشوم
دوباره راه میافتم
دوباره
گم میشوم
(۶)
هر که را از دور میبينم
گلويم خشک میشود
میترسم نکند
اين بار
اشتباه نگرفته باشم
بانو!
من به دنبال تو میآيم
تو هم از من بگريز
بگذار
ديرتر بميرم
(۷)
های بانو
بانو!
بانو!
بانو جان
...
بگذريم ...
--------
ديدين يه چيزايی بعد يه
ديدين يه چيزايی بعد يه مدت برای آدم عادی میشه و بعد که ازش فاصله میگيره و بعد يه مدتی دوباره میره سراغش، میبينه چهقدر قشنگ بوده؟امشب هم موقع برگشتن به خونه، بعد مدتها، آهنگ کی اشکاتو پاک میکنهی اِبی رو توی يه ماشين شنيدم و يه دفعه يه حس خيلی خوبی درم ايجاد شد ...
يه جورايی خيلی لطيفهها ...نه؟
--------
هر کجا که میخواهی باش
هر کجا که میخواهی باشزمين
برای توست
که ۳۶۵ روز میچرخد
و باد
برای من است
که آوازهايت را
میآورد
تولدت مبارک ...
--------
آهای خانومايی که الان تو
آهای خانومايی که الان تو پرتغالين و میخواين برين استاديوم فوتبال نگاه کنين!تو رو خدا میشه تاپ و شلوارک و از اين جور چيزا نپوشين، يا اگه خواستين از اين چيزا بپوشين لااقل نزديکای کرنر و رديفهای پايين استاديومها نشينين.
باور کنين ما هم میدونين هوا گرمه اما [...]
شما هم آقايان کارگردان تلويزيونی مسابقات فوتبال!
تماشاچیها رو چی کار دارين بابا؟ فوتبالتونو نشون بدين! بیکارينا!
واللا به خدا!
--------
از بازتابهای رسانهای اجرای لاموزيکا:
از بازتابهای رسانهای اجرای لاموزيکا:

--------
يه جيرجيرک اومده همسايهم شده.
يه جيرجيرک اومده همسايهم شده. فکرشو بکنين! يازده طبقه اومده بالا و پشت پنجرهی اتاقم لونه کرده. البته هنوز با من خيلی دوست نيست چون وقتی میرم رو بالکن، غريبی میکنه و ساکت میشه.شبا وقتی روی تختم دراز کشيدم، قبل از اين که به خواب برم، صداشو گوش میکنم و يه جور آرامش خوبی بهم دست میده.
...
من حالا يه جيرجيرک دارم!
--------
خيلی آدمای باحالی تو اين
خيلی آدمای باحالی تو اين اينترنت پيدا میشن به خدا. ببينين يارو چی جستجو کرده پرتاب شده تو وبلاگ من، بدبخت! --------خُب ... اين نمايش
خُب ... اين نمايش ما هم بالاخره از هفتهی ديگه اجراش شروع میشه. فکر میکنم بد از کار در نيومده باشه. خوشحال میشم اگه تشريف بيارين برای ديدنش ...--------
برای تو و قهوهای چشمانت
برای تو و قهوهای چشمانتآرام باش ... آرام ... آرام ...
اين روزها، بد و خوبش را نمیدانم؛ ولی میگذرند.
میدانم خستهای، میدانم درگيری، میدانم دنيا آن طور که تو میخواهی، پيش نمیرود. همهی اينها را میدانم اما سخت نگير ...
فقط کافی است به صدای قلبت گوش کنی.
چشمانت دروغ نمیگويند ...
--------
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score

