« December 2003 | صفحه اصلی | February 2004 »
به نظرم به زودی مملکت
به نظرم به زودی مملکت خر تو خر شه!شورای نگهبان که صلاحيتها رو تائيد نکرد، حالا مجلسيای متحصن اگه بخوان سر حرف خودشون وايسن، بايد استعفا بدن و در اون صورت خُب عملا مجلس منحل میشه و اين به اون معنیه که حتی اگه انتخابات هم برگزار شه لااقل تا خرداد ديگه که نمايندههای جديد بيان، مجلس نداريم!
تو قانون اساسی هم پيشبينی نشده اگه مجلس نداشته باشيم چی میشه! اين وسط تکليف يه سری لايحه و طرح مهم هم مث بودجهی سال آينده و مهم تر از اون پروتکل الحاقی هنوز تو مجلس مونده که اگه مجلس تعطيل شه معلوم نيست چه اتفاقاتی میفته!
دولت هم میمونه که انتخاباتو برگزار کنه يا نه. اگه برگزار کنه که رسما رفته تو بغل راستا و اين يه ذره آبرويی هم که براش مونده از بين میره، اگه هم که بخواد انتخابات رو برگزار نکنه، يه سری استعفاهای دسته جمعی خفن اتفاق میفته که اوضاع رو به شدت خر تو خر تر میکنه.
گروههای اصلاحطلب هم اگه بخوان با اين وضعيت کانديد بدن برای انتخابات که خودشونو ضايع کردن چون کسی تحويلشون نمیگيره، اگه هم بخوان انتخاباتو تحريم کنن که عملا بهشون نسبت معاند و برانداز میچسبونن و ديگه بايد قيد فعاليت سياسی قانوني رو بزنن.
اما راستا چی کار میخوان بکنن؟ به نظر من اونا سفت پای گرفتن مجلس و رياست جمهوری سال ديگه وايسادن، حتی شده به قيمت حضور حداقلی مردم تو انتخابات.
به هرحال اونا با تبلیغات صدا و سيما و ترسوندن مردم يا هر روش ديگهای، يه سری رو پای صندوقای رای میکشونن و يه انتخابات فرماليته برگزار میکنن، اما چون خودشونم میدونن اينجوری نمیتونن ادامه بدن( چون برای حکومت يا بايد مردم رو داشته باشن، يا حمايت خارجی رو که اينا فعلا هيچ کدومش رو ندارن!)، میرن به سمت کارايی مث برقراری رابطه با آمريکا و يه سری امتياز دادنا به خاطر کسب حمايتهای خارجی و از طرف ديگه اگه يه طيف عاقل ترشون سر کار بياد، خيلی هم به آزادیهای فردی و اجتماعی گيرنمیدن و چهبسا بيشترش هم میکنن.
به هر حال از آيندهی دراز مدت و به نظر من مشخص جمهوری اسلامی که بگذريم، در کوتاه مدت خرتوخريزاسيون عجيبی رو شاهد خواهيم بود!
ببینین کی گفتم!
--------
اوهوی! چرا آپديت نمی کنی؟
اوهوی! چرا آپديت نمی کنی؟ --------يه جورايی دارم با اين
يه جورايی دارم با اين کتاب گنجشکی که لانه کرده در گلوی من که مجموعه شعرهای فخری برزنده است حال میکنم اين روزا. خيلی ساده است و قشنگ ...***
کسی که من دوستش دارم
و خيلی بيشتر از خيلی دوستش دارم
هيچ هم مرا نمیخواهد!
خواهش میکنم بلند«نه» نگو
«نه» در نگاه تو است
«نه» در نماندنت
«نه» در رفتن تو است
«نه» در نبوسيدنت
فقط بلند «نه» نگو
بگذار هنوز خيال کنم
بادها برای من میوزند.
***
نام ديگرش اندوه است
سرزمينی
که به نام من در آن
سکه میزنند.
***
اگر يک روز از زندگی من
باقی مانده باشد،
از هر جای دنيا
چمدان کوچکم را میبندم
راه میافتم
ايستگاه به ايستگاه
مرز به مرز،
پيدايت میکنم،
کنارت مینشينم،
روی سينهات به خواب میروم.
***
تنها نشستهای
چای مینوشی
و سيگار میکشی.
هيچکس تو را به ياد نمیآورد.
اين همه آدم،
روی کهکشان به اين بزرگی
و تو
حتی
آرزوی يکی نبودی!
***
آدمهايی که دوستت دارند
چند نفرند؟
-اندک-
به شمارهی انگشتهای دست
چندتا دوستت دارند؟
-من تا صد بلدم
و همهی آنها
بيشتر از پنجاه نمیدانند.
***
بگذار همه بدانند
چه قدر دلم میخواست روی شانههای تو
به خواب روم.
تو آرام بلند شدی
دستهايم را از هم گشودی
موهای پريشانم را شانه زدی.
حالا اين دختر کوچک
که مدام تو را میخواهد
خستهام کرده است.
او حرفهای مرا نمیفهمد
بيا و برايش بگو
که ديگر باز نخواهی گشت .
--------
گنجشکی که لانه کرده در گلوی من
(۱)
تو که میخوانی
بدان که هنوز دوستت دارم
و به خاطر توست
که هنوز مینویسم.
روزی که جهان خواست بایستد
بگو به گونهای از چرخش بماند
که من
در نزدیکترین فاصله
ازتو مرده باشم.
(۲)
کسی که من دوستش دارم
و خيلی بيشتر از خيلی دوستش دارم
هيچ هم مرا نمیخواهد!
خواهش میکنم بلند«نه» نگو
«نه» در نگاه تو است
«نه» در نماندنت
«نه» در رفتن تو است
«نه» در نبوسيدنت
فقط بلند «نه» نگو
بگذار هنوز خيال کنم
بادها برای من میوزند.
(۳)
نام ديگرش اندوه است
سرزمينی
که به نام من در آن
سکه میزنند.
(۴)
اگر يک روز از زندگی من
باقی مانده باشد،
از هر جای دنيا
چمدان کوچکم را میبندم
راه میافتم
ايستگاه به ايستگاه
مرز به مرز،
پيدايت میکنم،
کنارت مینشينم،
روی سينهات به خواب میروم.
(۵)
تنها نشستهای
چای مینوشی
و سيگار میکشی.
هيچکس تو را به ياد نمیآورد.
اين همه آدم،
روی کهکشان به اين بزرگی
و تو
حتی
آرزوی يکی نبودی!
(۶)
آدمهايی که دوستت دارند
چند نفرند؟
-اندک-
به شمارهی انگشتهای دست
چندتا دوستت دارند؟
-من تا صد بلدم
و همهی آنها
بيشتر از پنجاه نمیدانند.
(۷)
بگذار همه بدانند
چه قدر دلم میخواست روی شانههای تو
به خواب روم.
تو آرام بلند شدی
دستهايم را از هم گشودی
موهای پريشانم را شانه زدی.
حالا اين دختر کوچک
که مدام تو را میخواهد
خستهام کرده است.
او حرفهای مرا نمیفهمد
بيا و برايش بگو
که ديگر باز نخواهی گشت .
فخری برزنده
از مصاحبه ی شجريان با
از مصاحبه ی شجريان با روزنامهی شرق:... شب اجرا در جلوی رديف اول 18 مبل بزرگ گذاشته بودند. گفيتم:« اين مبلها ديگر برای چيست؟ اين ها را جمع کنيد.» گفتند: « اين مبلها برای مقامات است که اگر تصميم گرفتند برنامه را ببينند، جا برايشان باشد.» گفتيم: « چرا مقامات را از مردم جدا میکنيد، خُب آنها هم در بين مردم بنشينند.»
بگذريم از اين که از مقامات خبری نشد و خانوادههای آنها و پرسنل سالن روی مبلها نشسته بودند. بچههای 6 تا 7 سالهای هم در بينشان بودند که فکر میکنم اگر برنامه سيرک بود، بيشتر خوشحال میشدند.
شب اول به همين خاطر بخشی از شعرهايم يادم رفته بود. احساس میكردم بايد برای آنها اتل متل توتوله، گاو حسن كوتوله را میخواندم ...
... اين تحصن ( تحصن نمايندگان مجلس) هم جزو تئاتر است، نه؟ انتخابات هميشه تئاتر بوده، تئاتری که مردم نظاره گرش بوده اند.
--------
داشتم کانالهای تلويزيون رو عوض
داشتم کانالهای تلويزيون رو عوض میکردم، يه لحظه رفت رو خطبههای نمازجمعه. جناب آقای جنتی طبق معمول داشتن میفرمودن که ملت ما توی دهن اينا خواهد زد و ...راستش خيلی حال و حوصله نداشتم ببينم منظورش از اينا يعنی کيا، ولی از ذهنم گذشت اگه يه نظرسنجی میذاشتن که ملت ايران کيارو برای توی دهن زدن ترجيح میده، نتايجش خيلی جالب توجه میشد!
نه جناب آقای جنتی!؟
--------
_از اين کوچه بريم.
_از اين کوچه بريم. _نه بابا، اون چيه؟ بيا از اين يکی بريم. _ آره خُب، طولانیتره! _ خيلی بدجنسی. _ بهتره بگی خيلی باهوشم!***
ببين!
من و تو يا ديوونهايم
...
يا ديوونهايم!!!
دقت کردی؟
--------
اين زری؛ خانم توفان؛ خيلی
اين زری؛ خانم توفان؛ خيلی باحاله. يعنی بدون اغراق يکی از عجيبترين و بامزهترين آدماييه که تا حالا ديدم. البته جور خاصی نيستا ولی خُب عجيبه و تا خودتون نبينينش نمیتونين بفهمين من چی میگم. جالبم اين جا است که همهی آدمای ديگهای هم که زری رو می شناسن، شديدا با من موافقن که آدم خيلی متفاوتيه!جريان سوتی اون دفعهای زری رو که يادتون هست، امروز هم توفان يه ماجرای خيلی بامزهی ديگهای که جمعه اتفاق افتاده رو برام تعريف کرد و گفت برو تو وبلاگت بنويس!
اما جريان از اين قرار بوده که توفان اينا به خاطر اين که بچه کوچيک دارن، زری هم پزشکه و بايد بره سر کار، توفان هم حسابی گرفتاره و خلاصه نمیرسن درست حسابی به کارای خونهشون برسن، تصميم می گيرن يه کارگر بگيرن برای کارای خونه. بعد از مدتی جست و جو ، بالاخره يه موسسهی خدماتی پيدا میکنن که کارگر معرفی میکرده و زنگ میزنن به موسسه و قرار میشه اونا روز جمعه يه خانومی رو بفرستن برای کمک.
جمعه که میشه، خانومه و زری از صبح شروع میکنن به جمع و جور و رُفت و روب و اينا، تا اين که عصری زری به خانومه میگه ديگه کار برای امروز بسه و بيا بشينيم عصرونه بخوريم.
هنگام عصرونه خوردن، خانومه سفرهی دلشو باز میکنه و از خودشو خونوادهش و اينا میگه و میگه که آره کارم خيلی زياده و به کارای خونهم نمیرسم ديگه و اينا و يه نيم ساعتی درد دل میکنه برای زری و زری هم که تحت تاثير قرار گرفته بوده، دلشم برای خانومه سوخته بوده، کاملا فراموش میکنه خانومه کيه و برای چی اومده اونجا و در کمال سادگی به خانومه میگه:
خُب چرا کارگر نمیگيرين تو کارای خونه کمکتون کنه؟
خانومه شروع میکنه اول به مِنمِن کردن و بعدش میگه آخه کسيو پيدا نمیکنم کمکم کنه و اينا، اما دوزاری زری خانوم گل ما نمیافته و ادامه میده:
اگه کسيو پيدا نکردی، يه موسسهای هست که کارگر میفرسته، بگو شمارهش رو بهت بدم!!!
***
به نظر شما خانومه چه فکری دربارهی زری کرده؟
--------
برای دوست خوب هنوز و
برای دوست خوب هنوز و هميشهام سايه:يه جورايی خيلی سخت بوده هميشه برام خداحافظی ... هميشه هزارتا حرف داشتم بگم که نگفته موندن اينجور وقتا ...
راستش همهمون ( من، گلی، دهقون، احمدرضا و ... ) بهت عادت کرده بوديم حسابی ... يعنی بدجوری اهلیمون کردی ... خاطرههاتو که مرور میکنم يه غمی میشينه تو دلم ... ولی خُب کاريش نمیشه کرد ... زندگيه ديگه ...
از صميم قلب برات آرزو میکنم اونجا دلت شاد باشه و به هر چی که میخوای برسی ... میدونم که تصميم خيلی سختی بوده، اما مطمئنم اون قدر قوی هستی و اون قدر مصمم هستی که از پس هر اتفاقی بربيای ...
يادت باشه هر جای دنيا که باشی ما به يادت هستيم ... آخه مگه میشه دوست خوبی مث تو رو فراموش کرد؟
ممنون بهخاطر همهی خوبیات ...
--------تو که میخوانی بدان که
تو که میخوانی بدان که هنوز دوستت دارم و به خاطر توست که هنوز مینویسم.روزی که جهان خواست بایستد
بگو به گونهای از چرخش بماند
که من
در نزدیکترین فاصله
ازتو مرده باشم.
فخری برزنده
--------
هی مرد گنده! گريه
هی مرد گنده! گريه نکن ... --------میدونيم که میشه تو
میدونيم که میشه تو پردهی سوم تمومش کرد* ...*لاموزيکا - مارگريت دوراس
--------
ديدين بعضی داستانا يا فيلما
ديدين بعضی داستانا يا فيلما رو آدم آخرشو يادشه ولی وسطاش يادش نيست؟ يعنی مثلا میدونه که آکتوره ته فيلم میميره، اما دقيقا يادش نمياد چه جوری میشه که میميره؟الان يعنی به خصوص اين يه سال گذشته حس می کنم بازيگرِ نقشِ اول يه چنين فيلميم. نمیدونم هم آخر فيلمه کِيه؟ يه سال ديگه، دو سال ديگه يا پنج سال ديگه، ولی ته فيلمو قشنگ میدونم چه اتفاقی مییفته و حالا اين که اين وسطا چه اتفاقی ميفته راستش خيلی هم مهم نيست ...
مهم اون نمای آخر فيلمه که کلمهی پايان روش مياد که اونم میدونم چيه ...
--------
دلم يه مهمونی میخواد! يه
دلم يه مهمونی میخواد! يه مهمونیِ خوب و شلوغ پلوغ! دلم رقص میخواد. رقصِ حسابی. از اونايی که خيس عرقم میکنه. آهای! يه دخترِ خوشگل اين دور و بر نيست با من برقصه؟ دلم گيتار میخواد. ريتمای شادِ شاد. گورِ بابای باخ و بتهون! يه شيش و هشت نابِ ايرونی میخوام! دلم دوستامو میخواد. همهشونو. دلم میخواد اون قدر جيغ و داد کنم که صدام بگيره. دلم سر و صدای اساسی میخواد. دلم يه عالمه چيزِ خوبِ ديگه هم میخواد! دلم ... --------آيدا نيمه های فيلم بود.
آيدانيمه های فيلم بود. دستش را از دست علی بيرون کشيد.
_ حالت خوب نيست؟
می دانست بايد حالش خوب نباشد. به علی هم همين را گفت. از سالن که بيرون آمدند، آيدا با خود فکر کرد او هم به سادگی همه شان است. چشم های علی دو دو می زد. نگران آيدا بود.
_ می خوای برات چيزی بگيرم؟
تشکر کرد. بهانه آورد که قرص هايش توی خانه جا مانده. ساعت هشت بايد بهروز را می ديد. دست کم سه ربع دير کرده بود. وقت خداحافظی، توی دلش به نگاه رمانتيک علی خنديد. بايد مودبانه تمامش می کرد.
_ برای دسته گل ممنونم!
پسر خوبی بود؛ ساده و صميمی و با بلاهت استاندارد. از آن هايی نبود که مثل بهروز بخواهد زياده روی کند. خيلی دير شده بود. فکر کرد می تواند کلاس دانشگاه را برای بهروز بهانه کند، اما نتوانست چند دليل درست و حسابی ديگر دست و پا کند.
توی تاکسی فکر کرد بهروز مورد مناسبی است. نبايد می گذاشت بچه از دست برود. بهروز جرئتش را داشت. مثل بقيه شان نبود. با اين وجود از خودش پرسيد، اين پُل، چه قدر می تواند محکم باشد؟سبد گل سرخ را توی دست هايش پائيد. نور از پنجره ی ماشين تو می زد و روی سبد می دويد. از فکر اين که بخواهد بهروز زا هميشه ببيند و با هم زندگی کنند، لذتی عجيب، تمام رگ هايش را پر کرد؛ لذتی که ترس آور هم بود. نمی توانست عادی شدن را تحمل کند و هميشه يک نفر عادی می شد؛ حتی بهروز.
وقتی بهروز در را باز کرد، همه چيز مثل هميشه خوب بود. اول از همه سبد گل سرخ علی را داد به بهروز. وقتی داشت سبد گل سرخ را هديه می داد، حس کرد آن چه عشق نام گرفته بيشتر ظرفيت آدم ها برای بلاهت است و بهروز در اين مورد ظرفيت کمی نداشت؛ همين طور علی.
خوش بختانه بهروز خيلی به دير آمدن آيدا توجه نکرد. تنها سعی کرد يک راست برود سر اصل مطلب. بهروز درست حالت کسی را داشت که می خواهد پلی را که آيدا رويش ايستاده خراب کند. آيدا هم ضمن آن که نمی خواست زياد به سبد گل سرخ روی ميز توجه کند تا ناخودآگاه خنده اش نگيرد، سعی کرد از خراب شدن پل جلوگيری کند.
وقتی آيدا داشت سوار تاکسی تلفنی می شد، تنها نتيجه ی قطعی از آمدنش، سبد گل سرخ روی ميز بود.
_ برای گل متشکرم.
و آيدا همين که سواری راه افتاد، فکر کرد خوبی شب اين است که نيشخند آدمی را توی خودش پنهان می کند.
بخشی از کتاب لکه های ته فنجان قهوه نوشته ی رضا ارژنگ
--------
لکههای ته فنجان قهوه
نيمه های فيلم بود. دستش را از دست علی بيرون کشيد.
_ حالت خوب نيست؟
می دانست بايد حالش خوب نباشد. به علی هم همين را گفت. از سالن که بيرون آمدند، آيدا با خود فکر کرد او هم به سادگی همه شان است. چشم های علی دو دو می زد. نگران آيدا بود.
_ می خوای برات چيزی بگيرم؟
تشکر کرد. بهانه آورد که قرص هايش توی خانه جا مانده. ساعت هشت بايد بهروز را می ديد. دست کم سه ربع دير کرده بود. وقت خداحافظی، توی دلش به نگاه رمانتيک علی خنديد. بايد مودبانه تمامش می کرد.
_ برای دسته گل ممنونم!
پسر خوبی بود؛ ساده و صميمی و با بلاهت استاندارد. از آن هايی نبود که مثل بهروز بخواهد زياده روی کند. خيلی دير شده بود. فکر کرد می تواند کلاس دانشگاه را برای بهروز بهانه کند، اما نتوانست چند دليل درست و حسابی ديگر دست و پا کند.
توی تاکسی فکر کرد بهروز مورد مناسبی است. نبايد می گذاشت بچه از دست برود. بهروز جرئتش را داشت. مثل بقيه شان نبود. با اين وجود از خودش پرسيد، اين پُل، چه قدر می تواند محکم باشد؟سبد گل سرخ را توی دست هايش پائيد. نور از پنجره ی ماشين تو می زد و روی سبد می دويد. از فکر اين که بخواهد بهروز زا هميشه ببيند و با هم زندگی کنند، لذتی عجيب، تمام رگ هايش را پر کرد؛ لذتی که ترس آور هم بود. نمی توانست عادی شدن را تحمل کند و هميشه يک نفر عادی می شد؛ حتی بهروز.
وقتی بهروز در را باز کرد، همه چيز مثل هميشه خوب بود. اول از همه سبد گل سرخ علی را داد به بهروز. وقتی داشت سبد گل سرخ را هديه می داد، حس کرد آن چه عشق نام گرفته بيشتر ظرفيت آدم ها برای بلاهت است و بهروز در اين مورد ظرفيت کمی نداشت؛ همين طور علی.
خوش بختانه بهروز خيلی به دير آمدن آيدا توجه نکرد. تنها سعی کرد يک راست برود سر اصل مطلب. بهروز درست حالت کسی را داشت که می خواهد پلی را که آيدا رويش ايستاده خراب کند. آيدا هم ضمن آن که نمی خواست زياد به سبد گل سرخ روی ميز توجه کند تا ناخودآگاه خنده اش نگيرد، سعی کرد از خراب شدن پل جلوگيری کند.
وقتی آيدا داشت سوار تاکسی تلفنی می شد، تنها نتيجه ی قطعی از آمدنش، سبد گل سرخ روی ميز بود.
_ برای گل متشکرم.
و آيدا همين که سواری راه افتاد، فکر کرد خوبی شب اين است که نيشخند آدمی را توی خودش پنهان می کند.
تا حالا شده نگاه تون
تا حالا شده نگاه تون با نگاه يه آدم ديگه گره بخوره و شک نداشته باشين اون چيزی که تو ذهن شما گذشته، دقيقا از ذهن اونم گذشته؟*****
عجب حس شاهکاريه اين حس آفرينش ... وقتی می بينی اون چيزی که تو ذهنته روی صحنه جون می گيره ... برای من يه شعف فوق العاده ايه که اصلا قابل وصف نيست ... خيلی خوش حالم که تئاتر کار می کنم ... بعضی لحظاتش جز ناب ترين لحظات زندگی آدمه ...
*****
چه قدر رانندگی کردن تو جاده ای که روش برف نشسته باشه عاليه ... هميشه ريسک کردنو دوست داشتم ...
*****
مثلا الان با ده روز ديگه چه فرقی می کنه؟ خُب فرض می کنم الان ده روز ديگه است و می ندازم خودمو تو لوپ. راحت!
*****
کاش يه کم احمق تر بودم! راحت تره ...
*****
اين بيتر شکلاتای نستله که اصلا خوش مزه نيست. کسی جايی رو می شناسه شکلات تلخ خوش مزه بفروشن؟
*****
از جلسه ی مديران که اومدم بيرون رفتم تو اتاق و توفان رو بغلش کردم. متعجب گفت:« چت شده؟» گفنم:« تو جلسه بهمون گفتن با افراد واحدمون بايد مهربون باشيم»! زد زير خنده!
*****
آه ای دپ زدن های هماره ی من! جون من بی خيال شين ديگه!
*****
به کوروش و خانمش که جريان بغل کردن توفانو گفتم، الهام خانم به کورش گفت: « تو يه وقت با افراد واحدت مهربون نشيا»!
آخه بيشتر اعضای واحد کوروش دخترن!
*****
نظرتون درباره ی اين جمله ی تارکوفسکی که می گه: « اگه به يه درخت خشکيده هم با ايمان آب بدی سبز می شه.» چيه؟
--------
اين روزا خفن تو مودِ
اين روزا خفن تو مودِ كتاب خوندنم. چيزي تو دست و بال تون بود كه خوش تون اومده وقتي خوندين، به منم بگين! --------از حرف های خاله
از حرف های خاله زنکی، آف لاين های خاله زنکی، ای ميل های خاله زنکی و حرف های پشت پرده ی وبلاگی خاله زنکی متنفرم. --------خيالِ دور: برای دخترِ کوچکم
خيالِ دور:برای دخترِ کوچکم قصه میگويم تا خواب در چشمهايش جمعشود ... بعد چراغ را خاموش میکنم، میبوسمش و میگويم شب بهخير نازنينم ...
--------
رودِ راوی
از ابوتراب خسروی اول ديوان سومنات را خوندم بعد بقيه ی کاراش رو. يه بار هم تو جلسات داستان خونی کارنامه زمان مرحوم گلشيری ديدمش که اتفاقا نقد همون مجموعه ی داستان ديوان سومناتش بود. ديوان سومنات رو هنوز که هنوزه خيلی خيلی زياد دوست دارم. به نظرم يه جور نقطه عطفه تو داستان کوتاه امروز ايران. بعد از اون رفتم هاويه رو هم پيدا کردم و خوندم و البته خُب با اين که خوب بود مث ديوان سومنات نمی شد و اسفار کاتبان هم که پارسال چاپ شد تندی با شوق و ذوق خريدم و خوندم و با اين که بد نبود ولی راضيم نکرد ...
و اما رودِ راوی ...
پريشب خريدمش و ديشب خوندمش. هنوز گيجم. يعنی حسابی گيجم. يه جور عجيبيه. يعنی ديگه زيادی يه جور عجيبيه. البته نثرش فوق العاده است. يعنی اصلا اين ابوتراب تنها آدميه که می تونه به نثر قديم بنويسه و من می تونم باهاش راحت ارتباط برقرار کنم و راحت بخونم و لذت ببرم. يه جورم سختی داره ها. اما می ارزه. يعنی لذتش عميقه قشنگ ... بعدش طرح رمان خيلی غريبه . يعنی اون طور نيست که يه روايت ساده باشه. يه جور چند لايه گی داره توش. يه جوری ولت نمی کنه. يعنی بعدش که خونديش ولت نمی کنه و مجبورت می کنه بهش فکر کنی. که چی شد اين؟ قشنگ معلومه روش کار کرده. البته هنوز گيجم. و شايد يه دور ديگه بايد بخونمش. نمی دونم ...
يکی دو قسمتشو می ذارم اين جا تا با نثرش آشنا شين:
... حق با عمو بود. من هر روز به مجلس مولايم مولوی عبدالمحمود می رفتم و او از سياليت نحو صحبت می نمود. و اين سياليت را از وجوه حضرت حق که دز کلام متجلی گشته می دانست. هم چنين ايمان به جسميت کلمه را به عين ايمان به جسميت آتش می دانست. که البته از آتش به جز حقيقت سوختن چيزی صادر نمی گردد و از جسميت کلمه به جز قطعيت امر چيزی حاصل نمی آيد. مفتاحيه را متهم می نمود که جسم کلمه را تهی از حقيقت نموده اند تا خفيه گاه شيطان رجيم کنند و از اين ترفند شعر حاصل نمايند که از جنش همان آتش است. آن ها مدعی شناخت کلمات اند و لکن برايشان ارجح است به جای آن که در کلمه ای حقيقت حق مستحيل شود، پاره ای از وجود يا جنود شيطان را مستقر گردانند. که حتما کلمه شعر باشد که عين شر است تا که کلمه ای از جنس حقيقت و منبع فيض ازلی.
و من عين نظرات مولوی عبدالمحمود را از قول خود برای عمو می نوشتم. و عمو هربار از مفتاحيه دفاع می نمود و می نوشت اوليا مفتاحيه آتش را نقطه ی شروع خلقت جهان می دانند. و ايمان به شعر به همين علت می باشد که از جنش آتش است و کلمات شعر به مثابه ی مجاز آتش است نه عين آتش. که تنها احساس سوزندگی را ايجاد می کند ...
و يا در جای ديگری:
... وقتی اولين تازيانه ها بر شانه هايم شعله کشيد، من به گايتری گفتم پيچش اين شلاق ها به دور شانه ام چه قدر شبيه است به دست های تو. شبيه به دست های تو می رقصند بر شانه هايم، هنگامی که با آهنگ رود می رقصيدی.
و هنوز هم نمی دانم که اين شلاق ها بودند که بر شانه هايم می پيچيدند يا دست های گايتری. من به گايتری گفنم همان طور که دست هايت در رقص تکثير می شوند، شلاق هم در رقصش بر پوست شانه هايم تکثير می شود. همان طور که تو در هر جايی نمی رقصی، شلاق هم هرجايی نمی رقصد. تنها در جايی مثل شانه های من می رقصد. بدون آداب هم می رقصد. بايد جايی برقصد که زيبايی لرزش کشاله هايش به چشم بيايد. که موزونی رفتارش به جمعيتی لذت ببخشد. گايتری تو هم وقتی می رقصی دست هايت در هوا تکثير می شود مثل اين شلاق. او هم همين حالا دارد بر پوست تنم تکثير می شود ...
رودِ راوی از ابوتراب خسروی
رودِ راویاز ابوتراب خسروی اول ديوان سومنات را خوندم بعد بقيه ی کاراش رو. يه بار هم تو جلسات داستان خونی کارنامه زمان مرحوم گلشيری ديدمش که اتفاقا نقد همون مجموعه ی داستان ديوان سومناتش بود. ديوان سومنات رو هنوز که هنوزه خيلی خيلی زياد دوست دارم. به نظرم يه جور نقطه عطفه تو داستان کوتاه امروز ايران. بعد از اون رفتم هاويه رو هم پيدا کردم و خوندم و البته خُب با اين که خوب بود مث ديوان سومنات نمی شد و اسفار کاتبان هم که پارسال چاپ شد تندی با شوق و ذوق خريدم و خوندم و با اين که بد نبود ولی راضيم نکرد ...
و اما رودِ راوی ...
پريشب خريدمش و ديشب خوندمش. هنوز گيجم. يعنی حسابی گيجم. يه جور عجيبيه. يعنی ديگه زيادی يه جور عجيبيه. البته نثرش فوق العاده است. يعنی اصلا اين ابوتراب تنها آدميه که می تونه به نثر قديم بنويسه و من می تونم باهاش راحت ارتباط برقرار کنم و راحت بخونم و لذت ببرم. يه جورم سختی داره ها. اما می ارزه. يعنی لذتش عميقه قشنگ ... بعدش طرح رمان خيلی غريبه . يعنی اون طور نيست که يه روايت ساده باشه. يه جور چند لايه گی داره توش. يه جوری ولت نمی کنه. يعنی بعدش که خونديش ولت نمی کنه و مجبورت می کنه بهش فکر کنی. که چی شد اين؟ قشنگ معلومه روش کار کرده. البته هنوز گيجم. و شايد يه دور ديگه بايد بخونمش. نمی دونم ...
يکی دو قسمتشو می ذارم اين جا تا با نثرش آشنا شين:
... حق با عمو بود. من هر روز به مجلس مولايم مولوی عبدالمحمود می رفتم و او از سياليت نحو صحبت می نمود. و اين سياليت را از وجوه حضرت حق که دز کلام متجلی گشته می دانست. هم چنين ايمان به جسميت کلمه را به عين ايمان به جسميت آتش می دانست. که البته از آتش به جز حقيقت سوختن چيزی صادر نمی گردد و از جسميت کلمه به جز قطعيت امر چيزی حاصل نمی آيد. مفتاحيه را متهم می نمود که جسم کلمه را تهی از حقيقت نموده اند تا خفيه گاه شيطان رجيم کنند و از اين ترفند شعر حاصل نمايند که از جنش همان آتش است. آن ها مدعی شناخت کلمات اند و لکن برايشان ارجح است به جای آن که در کلمه ای حقيقت حق مستحيل شود، پاره ای از وجود يا جنود شيطان را مستقر گردانند. که حتما کلمه شعر باشد که عين شر است تا که کلمه ای از جنس حقيقت و منبع فيض ازلی.
و من عين نظرات مولوی عبدالمحمود را از قول خود برای عمو می نوشتم. و عمو هربار از مفتاحيه دفاع می نمود و می نوشت اوليا مفتاحيه آتش را نقطه ی شروع خلقت جهان می دانند. و ايمان به شعر به همين علت می باشد که از جنش آتش است و کلمات شعر به مثابه ی مجاز آتش است نه عين آتش. که تنها احساس سوزندگی را ايجاد می کند ...
و يا در جای ديگری:
... وقتی اولين تازيانه ها بر شانه هايم شعله کشيد، من به گايتری گفتم پيچش اين شلاق ها به دور شانه ام چه قدر شبيه است به دست های تو. شبيه به دست های تو می رقصند بر شانه هايم، هنگامی که با آهنگ رود می رقصيدی.
و هنوز هم نمی دانم که اين شلاق ها بودند که بر شانه هايم می پيچيدند يا دست های گايتری. من به گايتری گفنم همان طور که دست هايت در رقص تکثير می شوند، شلاق هم در رقصش بر پوست شانه هايم تکثير می شود. همان طور که تو در هر جايی نمی رقصی، شلاق هم هرجايی نمی رقصد. تنها در جايی مثل شانه های من می رقصد. بدون آداب هم می رقصد. بايد جايی برقصد که زيبايی لرزش کشاله هايش به چشم بيايد. که موزونی رفتارش به جمعيتی لذت ببخشد. گايتری تو هم وقتی می رقصی دست هايت در هوا تکثير می شود مثل اين شلاق. او هم همين حالا دارد بر پوست تنم تکثير می شود ...
--------
گاهی وقتا زندگی بدجوری مث
گاهی وقتا زندگی بدجوری مث شطرنج می شه ... حس می کنم اين روزا افتادم تو يه زوگزوانگ ناجور ... می دونم کاريش نمی شه کرد ولی باز بايد بگردم بهترين حرکتو پيدا کنم که دست کم بعدش دوباره بتونم پوزيسيونم رو جمع و جور کنم ...پی نوشت:
در بازی شطرنج، به وضعيتی زوگزوانگ می گويند که در آن انجام هر حرکتی به حريف برتری می دهد!
--------
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
