« November 2003 | صفحه اصلی | January 2004 »
بعضی وقتی که خواب می
بعضی وقتی که خواب می بينم بعدش هيچ چی يادم نمياد. بعضی وقتا هم مث ديشب، حتی همه ی جزئيات هم يادم می مونه ... خواب عجيبی بود ... خوابی که از ديشب تا حالا بدجوری ذهنمو مشغول کرده ...خواب ديدم که توی ماشين من بوديم. من خون دماغ شده بودم و تو داشتی رانندگی می کردی. مه سنگينی توی جاده بود و خيلی آروم می روندی. شب بود. دور و برمون انگار جنگل بود. يه جايی بود مثلا مث جاده ی عباس آباد اما يه حسی داشتم که انگار ايران نيست اين جا. شايد به خاطر اين که روسری سرت نبود. يه پليور سفيد پوشيده بودی و شلوار جين. راستی موهات رو هم کوتاه کرده بودی. دوست نداشتم. گفتی: « چند دقيقه ديگه می رسيم». نمی دونستم کجا داريم می ريم. جلو رو خوب نمی شد ديد. مه نمی ذاشت چيز زيادی ديده بشه. خيلی جدی بودی. می خواستم بپرسم کجا داريم می ريم اما ترسيدم فکر کنی خيلی گيجم. حواست به رانندگيت بود و اصلا منو نگاه نمی کردی. فکر کردم ديوونه ای که فکر می کنی خوشگل نيستی ... با پشت انگشت سبابه ام گونه ات رو نوازش کردم. هيچ چی نگفتی. هيچ چی. يه دفعه ديدم که اشک تو چشمات جمع شد ... و گريه کردی ... بيرون هنوز مه بود ...
بعد ... از خواب پريدم و ديگه خوابم نبرد ...
--------
دلم آب پرتقال می خواست،
دلم آب پرتقال می خواست، اما ترسيدم اگر بگويم آب پرتقال، همه خيال کنند من جوجه ام. گفتم، "ويسکی" --------فراموش کن ... به همين
فراموش کن ... به همين سادگی! --------نمی دانم اسمش را چه
نمی دانم اسمش را چه می شود گذاشت؛ حماقت يا ابتذال سياسی؛ اما اين که يکی از کانال های ماهواره ای لُس آنجلسی اصرار داشته باشد که زلزله ی بم، زلزله نبوده و يکی از آزمايشات اتمی رژيم ايران بوده، حال من يکی را که به هم می زند.دوستان عزيز لُس آنجلسی مبارز که من بميرم برای مبارزه ی شماها! باور کنيد ما گاو نيستيم!
--------
گريه نکن خواهرم در
گريه نکن خواهرم
در خانه ات درختی خواهد روييد
و درخت هايی در شهرت
و بسيار درختان در سرزمينت
و باد پيغام هر درختی را
به درخت ديگر خواهد رسانيد
و درخت ها از باد خواهند پرسيد:
در راه که می آمدی
سحر را نديدی؟
آن طرف خيابان امروز داستان
آن طرف خيابانامروز داستان آن طرف خيابان نوشته ی جعفر مدرس صادقی که امسال جايزه ی ادبی يلدا تو زمينه ی انتخاب بهترين داستان کوتاه برد رو خوندم و خيلی خوشم اومد. اگه وقتشو داشته باشين، به خوندنش می ارزه. يه قسمتش رو می ذارم اين جا:
... هر وقت نشسته بود پای منقل، اگر کسی تلفن می زد، می گفت «دستم بنده». محبوبه که می نشست کنارِ دستِ او، گوشی تلفن را بر می داشت و می گذاشت دمِ گوشش. چون که استاد آن قدر دستش بند بود که حتا فرصت نداشت گوشیِ تلفن را بردارد و آن وقت استاد به هر کسی که آن طرفِ خط بود و کاری داشت، می گفت «دستم بنده» و می گفت « مهمان دارم» و بعد، محبوبه گوشی را می گذاشت سرِ جاش. حالا هم، درست در همين لحظه، يک نفر کنارِ دستِ او نشسته است و گوشی را چسبانده است دمِ گوشِ او تا او توی دهنیِ گوشی بگويد «دستم بنده» و بگويد « مهمان دارم» و بعد که گوشی را گذاشتند، هر دو تا به ريشِ آن که آن طرفِ خط بود بخندند. استاد هميشه دوست داشت پای منقل که می نشست، يک نفر کنار دستِ او نشسته باشد. يک نفر دختر خوشگل مُشگل و تر گل ورگل. هر که می خواهد باشد. فقط دختر باشد و خوشگل مُشگل باشد و خوش ناز و ادا باشد، تا استاد همان طور که مشغول است قُربان صدقه اش برود و دستی به سر و گوشش بکشد. فقط همين. استاد فقط تا همين حد می آيد جلو. فقط تا حد لاس زدن و دستمالی کردن ...
--------
آن طرف خيابان
امروز داستان آن طرف خيابان نوشته ی جعفر مدرس صادقی که امسال جايزه ی ادبی يلدا تو زمينه ی انتخاب بهترين داستان کوتاه برد رو خوندم و خيلی خوشم اومد. اگه وقتشو داشته باشين، به خوندنش می ارزه. يه قسمتش رو می ذارم اين جا:
... هر وقت نشسته بود پای منقل، اگر کسی تلفن می زد، می گفت «دستم بنده». محبوبه که می نشست کنارِ دستِ او، گوشی تلفن را بر می داشت و می گذاشت دمِ گوشش. چون که استاد آن قدر دستش بند بود که حتا فرصت نداشت گوشیِ تلفن را بردارد و آن وقت استاد به هر کسی که آن طرفِ خط بود و کاری داشت، می گفت «دستم بنده» و می گفت « مهمان دارم» و بعد، محبوبه گوشی را می گذاشت سرِ جاش. حالا هم، درست در همين لحظه، يک نفر کنارِ دستِ او نشسته است و گوشی را چسبانده است دمِ گوشِ او تا او توی دهنیِ گوشی بگويد «دستم بنده» و بگويد « مهمان دارم» و بعد که گوشی را گذاشتند، هر دو تا به ريشِ آن که آن طرفِ خط بود بخندند. استاد هميشه دوست داشت پای منقل که می نشست، يک نفر کنار دستِ او نشسته باشد. يک نفر دختر خوشگل مُشگل و تر گل ورگل. هر که می خواهد باشد. فقط دختر باشد و خوشگل مُشگل باشد و خوش ناز و ادا باشد، تا استاد همان طور که مشغول است قُربان صدقه اش برود و دستی به سر و گوشش بکشد. فقط همين. استاد فقط تا همين حد می آيد جلو. فقط تا حد لاس زدن و دستمالی کردن ...
برف که می بارد سفيد
برف که می بارد سفيد يعنی زمستانسبزِ سبز هم که باشد
بهار را نمی خواهم!
من
در انتظار فصلی آبی تر می مانم ...
تابستان!
--------
رمان «پرنده ی من» نوشته
رمان «پرنده ی من» نوشته ی خانم «فريبا وفی» برنده ی جايزه ی ادبی يلدا و جايزه ی ادبی گلشيری در زمينه ی انتخاب بهترين رمان سال شد.
اگه يادتون باشه، تيرماه امسال بود که توی وبلاگم هم يه چنين چيزايی نوشتم:
چند سال پيش که زويا پيرزاد معروف نبود من هی همه جا می گفتم بابا اين خيلی نويسنده ی ماهيه و به همه می گفتم کتاب هاش رو بخونن ولی کسی خيلی تحويل نمی گرفت ...
الان می خوام يه نويسنده ی ديگه رو بهتون معرفی کنم که هر چند در حال حاضر گمون نکنم کسی درست بشناسش يا کتاب هاش رو خونده باشه ولی فکر می کنم اگه همين طوری ادامه بده حتما مثل زويا پيرزاد تا چند سال ديگه شناخته شده می شه ...
فريبا وفی يه خانم اروميه ايه که من اولين بار هفت هشت سال پيش يکی دو تا از داستان هاش رو همون موقعی که گلشيری يه سری جلسات ويراستاری و کارگاه داستان برگزار می کرد و خانم وفی هم ميومد اون جلسات رو خوندم ...
آخرين کتاب خانم وفی که يه رمانه و همين تازگی ها هم چاپ شده، اسمش هست پرنده ی من که انصافا از اون دو کتاب قبليش قوی تره ...
به هر حال توصيه می کنم اگه وقت کردين حتما بخونين داستان های خانم وفی رو به خصوص اين آخری يعنی پرنده ی من رو ...
پی نوشت:
حالا با توجه به اين تفاصيل، به نظر شما حقم نيست يه جايزه ی ويژه ی استعداد يابی هم به من بدن!؟
--------
وبلاگر مورد نظر، در حال
وبلاگر مورد نظر، در حال حاضر، مقطوط! می باشد.no post to publishing
--------
عصر پنج شنبه ساعت 5:
عصر پنج شنبهساعت 5:
سرم درد می کند. در تاريکیِ اتاق، روی تخت دراز کشيده ام.جز من کسی در خانه نيست.
نسل ما نسل سرگردانی است ...
ساعت 6:
سرم درد می کند. در تاريکیِ اتاق، روی تخت دراز کشيده ام.جز من کسی در خانه نيست.
خسته ام ...
ساعت 7:
سرم درد می کند. در تاريکیِ اتاق، روی تخت دراز کشيده ام.جز من کسی در خانه نيست.
خاطره هایِ پراکنده یِ ترديد ...
ساعت 8:
سرم درد می کند. در تاريکیِ اتاق، روی تخت دراز کشيده ام.جز من کسی در خانه نيست.
بابا چرا اين جوريه آخه؟
ساعت 9:
سرم درد می کند. در تاريکیِ اتاق، روی تخت دراز کشيده ام.جز من کسی در خانه نيست.
نهان خانه ی دل ...
ساعت 10:
سرم درد می کند. در تاريکیِ اتاق، روی تخت دراز کشيده ام.جز من کسی در خانه نيست.
می دانی ...
ساعت 11:
سرم درد می کند. در تاريکیِ اتاق، روی تخت دراز کشيده ام.جز من کسی در خانه نيست.
چشمانم را می بندم. هزار سال می گذرد. چشمانم را باز می کنم ...
ساعت 12:
سرم درد می کند. در تاريکیِ اتاق، روی تخت دراز کشيده ام.جز من کسی در خانه نيست.
هنوز ...
...
--------گاه آرزو میکنم زورقی باشم برای تو
تا بدان جا برمت که میخواهی
زورقی توانا
به تحمل باری که بر دوش داری
زورقی که هيچگاه واژگون نشود
هر اندازه که تو نا آرام باشی
يا متلاطم باشد
دريايی که در آن میرانی
مارگوت بيکل
گاه آرزو می کنم زورقی
گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو تا بدان جا برمت که می خواهی زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری زورقی که هيچ گاه واژگون نشود هر اندازه که تو نا آرام باشی يا متلاطم باشد دريايی که در آن می رانیمارگوت بيکل
--------
فلورانس شنبه فلو بودم. ببين
فلورانسشنبه فلو بودم. ببين فکر می کنی رفتی روم باستان. آخر قديميه.
همه چی مال دو هزار سال قبله. مثلا يه کوچه ی کوچولو هست، می ری می بينی توش هزار تا مجسمه است!! تو هر کوچه ش همينه. مغازه هاش همه گالری نقاشيه. دست فروش ها هم نقاشی می فروشن. پيتزاهاشون رو توی تابلوی نقاشی می دن بخوری. ديوونه ان. تا کاغذ توالتاشون هم نقاشی قديمی دزد دريايه.
بعدش هم همه هم آدم حسابی و هنرمند.
يه ميليون ميدون قديمی داره. خيابونا همه سنگ فرش. تو يک کلام، يه موزه ی گنده. وای از کليساها که نگو. واسه ی من که ديگه دنيا تموم شد.
بعد هزارتا گروه موسيقی دارن که دائم موسيقی کلاسيک اجرا می کنن.
يه چيزی، بايد اين ژاپنی ها رو کشت! برو يه گوشه برين بعدش بيا عقب، بگو چه قشنگه، يهو هزار تا ژاپنی سر و کله شون پيدا می شه و زرت زرت عکس می گيرن. [...]خُلن!
دختراشون هم آخر خوشگلن.
يه جاهايی جنسا خيلی گرونه. مثلا يه دونه شرت زنونه گذاشته که همه ش فقط يه نخه ها. بعدش قيمتش هفت صد يورو.
تا توالت شورشون هم آخرين مد رو می پوشه مياد سر کار.
وای ديوونه ی فوتبالن. از تو هم بدتر. يعنی ديوونه ها. مثلا دارن صدام رو می گيرن، تی وی قطع می شه نتيجه ی فوتبال می گه!
خلاصه ش اين که بی شرفا خيلی خوشگلن.
راستی تو چرا ميل نمی دی؟ تهرون چه خبر؟
--------
هزار لايه ی سخت و
هزار لايه ی سخت و نفوذ ناپذير هم که داشته باشی، می دانی، می دانم، وقتی به چشمانت نگاه می کنم و ساکت می مانی، ساکت می مانم، می فهمی، می فهمم، که راه گريزی نيست ...هيچ راه گريزی ...
--------
ساعت نه و نيمه. دارم
ساعت نه و نيمه. دارم از کلاس فرانسه بر می گردم خونه. توی ترافيک اتوبان صدر گير کردم. يه جايی نزديکی پل شريعتی. وسط سر و صدای کوروش يغمايی که از ضبط ماشين پخش می شه، حس می کنم يکی دستشو گذاشته رو بوق و ول نمی کنه. ماشين بغليمه. يه پرايد سفيد. حواسمو که جمع می کنم متوجه می شم با من کار داره. شيشه رو می دم پايين. سوز سردی مياد تو. يه پسر جوون نشسته بغل راننده. می گه: _ داداش خونه خالی داری؟ با تعجب نگاهش می کنم. بعد نگاهم می افته به صندلی عقب. يه دختر هفده، هجده ساله نشسته با آرايشی غليظ. پسر اشاره می کنه به دختر و می گه: _ سر پارک وی سوارش کرديم. و ادامه می ده: _ خوب **يه ولی بدشانسی جا نداريم. برای يه لحظه مغزم تير می کشه. اصلا نمی دونم بايد چی بگم. به دختر نگاه می کنم. لبخندی تلخ روی لبشه. ناخودآگاه، با تمام قدرت، پام رو روی پدال گاز فشار می دم ...صدای کوروش يغمايی توی ماشين می پيچه:
_ غم ميون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده ...
و به چشمای دختره فکر می کنم که غمگين بود ...
سلام عطا؛ چه طوری؟ بابا
سلام عطا؛ چه طوری؟ بابا اين جا آخرشه. فقط صبحا شراب نمی خورم. ناهار و شام يکی دو ليتر شراب يا ليکور يا ... می خورم. اينا همه ش دارن مشروب می خورن. دمشون گرم. ميلان گرونترين شهر دنيا است. کفش 2 ميليون تومن. همه چيز از 200 يورو شروع می شه. ولی کاپوچينو آخرشه. قهوه رو که ديگه نگو. اين جا داره کريسمس شروع می شه و همه چی چراغونی و خوشگل. اما هوا سرده و برفی. همه ی زنا هزارتا لباس پوشيدن. هيچ جاشون پيدا نيست! ديروز گوشت خوک خوردم ولی خام. داشتم بالا می آوردم. گفتم پس بيايد دست منو هم بخوريد. اينم خامه. ولی بقيه غذاهاشون عاليه. هزارتا غذا تو يه وعده می خورن. هتل هم عاليه. فکر کنم مال هزار سال قبله. اين جا کسی موزه نمی ره. شهر خودش موزه است. اگه بخوای می تونی تو دو ثانيه يه فيلم درباره ی جنگ جهانی دوم بسازی. فقط بايد لباس پيدا کنی. دختراشون آخر خوشگلن. خُب، ديگه چی بگم؟ خيلی خون گرمن. دو ثانيه می شه باهاشون رفيق شد. اين جا يه دوست پيدا کردم که آخرشه. مثل بود اسپنسره. چاقه، يقه ش هم بازه. کلی آخر آدم باحاله. بهم ياد داده چه جوری اسپاگتی بخورم! تو ميلان يه خيابونه که هر مارکی رو بخوای می تونی توش پيدا کنی. فقط قيمتش خدا تومن گرونه! دارم کلی کاپوچينو می خورم و اسپاگتی و پاستا( اين يکی خيلی گهه!) و پنير. هزار تا پنير دارن. ديشب دو ساعت با منشی شرکت تو برف، تو ماشين گير کرديم ولی شوهر داشت! آخر خوشگله. آخرشه! صاحاب شرکت هم آخرشه. تريپ رابرت دونيرو مافيا است! خُب تهرون چه خبر؟ قهوه ی تلخ رو رفتين؟ جمعه ی ديگه ميام. راستی اوريانا فالاچی رو آدرسشو نداری!؟ تا اين طرفا هستم يه سر بهش بزنم! فعلاً بای! --------می شينی؛ مثل هميشه؛ فکر
می شينی؛ مثل هميشه؛ فکر می کنی، فکر می کنی، فکر می کنی ... يک، دو، سه، چهار، پنج ... دوباره يک، دو ... تا کی می خوای دور بزنی؟ چند سال ديگه؟حالا بذار يه چند ماه ديگه هم بگذره ...
مثل هميشه!
--------گفت و گو های پس
گفت و گو های پس از يک خاک سپارینويسنده:
ياسمينا رضا
کارگردان:
بنفشه توانايی، علی علوی کامران
بازی گران:
مهدی پاکدل ... ناتان
سهيلا صالحی ... اديت
اشکان صادقی ... الکس
ميترا ضيايی ... اليزا
بهرام سروری نژاد ... پی ير
سميه برجی ... ژولی ين
برنامه ای از واحد تئاتر موسسه ی فرهنگی-هنری انديشه سازان
زمان:
پنج شنبه و جمعه ساعت 5 عصر
مکان:
خانه ی هنرمندان ايران
ورود برای همه ی بلاگر ها و بلاگ خون ها! آزاد است. بليط فروشی هم نداريم، تازه آب ميوه و کيک هم می ديم! فقط اگه می خوايد جا گيرتون بياد زود بياين!!!
لينک به خبر همين مطلب چاپ شده در روزنامه ی شرق 18 آذر
--------از ابتدای آن روز
که شامگاهش
باران بر گونههای تو باريد
من گم شدهام.
حسن صانعی
از ابتدای آن روز که
از ابتدای آن روز که شامگاهش باران بر گونه های تو باريد من گم شده ام.حسن صانعی
--------
پريروزا، موبايلمو که روشن کردم،
پريروزا، موبايلمو که روشن کردم، ديدم يه sms دارم از يکی از آشناهای نسبتاً دور که يه آقایِ خيلی متشخصِ سی ساله ايه که يه ذره هم با هم رودرواسی داريم. توش نوشته بود:سلام خوشگلکم. خوبی؟ امروز بيام دنبالت ناهار با هم بريم بيرون عزيزم؟ آخه خودت می دونی که، من اين قدر دوستت دارم، که اگه يه روز نبينمت می ميرم کوچولوی من. ظهر بهت تلفن می زنم.
خلاصه تو کف بودم شديد که يعنی چی اين و قضيه چيه و نکنه تازگی گِی ای چيزی شدم خودم خبر ندارم و اينا که ديدم يه sms ديگه از همون آدم برام اومد:
سلام عطا جان. می بخشی. sms قبلی اشتباه شد. آخه تو اولين اسمی تو phone book موبايل من، به همين خاطر چون دقت نکردم برای تو اومد اون sms قبليه! به هر حال شرمنده!
پی نوشت:
اون قسمت کوچولوی منش از همه ش بامزه تر بود! برام خيلی جالبه که چه جوری می شه من کوچولوی! يکی باشم!!!!
--------
اين جا می تونين همه
اين جا می تونين همه ی عکسايی رو که جايزه ی پوليتزر رو تا حالا گرفتن، ببينين. بعضياشون واقعا قشنگن. از اين دو تا من خيلی خوشم اومد: --------امروز در راستای بی کاری
امروز در راستای بی کاری و اين حرف ها! کمی با تمپلت وبلاگمان ور رفتيم و همان طور که می بينيد، تغييراتی ايجاد کرده ايم در باب موسيقی!و اما مِن بعد، وقتی که وبلاگ ما را باز می نماييد، آن طور نيست که يک آهنگ فرتی شروع شود به پخش شدن، بلکه اگر بخواهيد آهنگ را بشنويد، بايد روی دکمه ی پخش که همين بغل است يک کليک ناقابل نماييد!
برای دانلود کردن آهنگ هم می توانيد روی اسم آهنگ که زير همان قسمت موسيقی است کليک کنيد.
اميد است اين تغييرات، به پيشرفت و آبادانی کشور عزيزمان ايران کمک هر چند کوچکی بنمايد!
--------
پريروز بنفشه اومده بود موسسه
پريروز بنفشه اومده بود موسسه که برای نمايش نامه خوانی باهاش قرارداد ببندم. موقعی که داشت مشخصاتش رو پر می کرد، ديدم اين جوری پر کرده:نام: بنفشه
نام خانوادگی: توانايی
فرزند: پرويز و پروين
معمولا همه وقتی تو پرسش نامه ها با يه چنين پرسشی برخورد می کنن، فقط اسم پدر رو می نويسن، بهش گفتم:« چرا اين جوری نوشتی؟»، گفت:« خُب آدم فرزند دو نفره، منو که بابام تنهايی به وجود نياورده». خيلی خوشم اومد. خيلی کارا رو ما از روی يه سری عادت انجام می ديم که ممکنه الزاما هم درست نباشه. خيلی خوبه اگه ديديم يه چيزی غلطه ولی ديگه عادی شده و جا افتاده، ما جلوش وايسيم. باور کنيد وايسادن جلوی عُرف بعضی وقتا حتی لازمه!
--------
می گم من آخرِ شانسما!
می گم من آخرِ شانسما! اين از اون دفعه که يه شعر از يکی گذاشته بودم تو وبلاگم و پرسيده بودم اين هم شعره؟ و من چرا چيزی ازش نمی فهمم؟ و اينا و فرداش شاعرش اومد برام کامنت گذاشت که سلام، حال شما خوبه؟ و کلی خجالت کشيدم، اين هم از امروز که ميون اين همه روز، مهدی پاک دل گذاشت عدل امروز، يعنی دقيقا زمانی که من تو پست قبليم درباره ی بازيش اظهار نظر کردم اومد موسسه ی ما!حالا نه اين که بخوام پاچه خاری کنم و اينا، ولی خداييش خيلی پسر شوخ و باحاليه اين مهدی پاک دل و ازش کلی خوشم اومد و تازه قرارشد که در آينده يه همکاريايی هم با هم داشته باشيم!
در ضمن امروز کاشف به عمل اومد! که اين جناب آقای پاک دل وبلاگ هم داره و يه جورايی خوديه!
يه چيز ديگه هم که امروز فهميدم و به نوعی خبر خاله زنکیِ خوبی هم به حساب مياد و مهدی پاک دل بهم گفت، اين بود که پدرِ بچه ی نسترن تو قهوه ی تلخ، احسان بوده، نه ابراهيم! و چون ارشاد گير داده که توی تئاترا نبايد به هيچ وجهی موضوعِ روابط نامشروع مطرح بشه، اونا هم مجبور شدن اين قضيه رو تقريبا حذف کنن به طوری که از اجرای فعلی چنين چيزی دريافت نمی شه.
خلاصه اين جورياست!!
--------قهوه ی تلخ يک اتفاق
قهوه ی تلخيک اتفاق تئاتری که مدلشو به ندرت و هر چند سال يه بار تو اين مملکت می شه ديد. نمی خوام بگم شاهکاره، ولی بدجوری به ديدنش می ارزه. کار به شدت روونه و قشنگ به دل می شينه. بازيا هم، همه فوق العاده است، به خصوص بازی احمد مهران فر که بی نهايت عاليه.
پی نوشت:
شبنم طلوعی جدای از کارگردانی خوبش تونسته به همه ثابت کنه که چه شوهر خوش تيپ و دخترکُشی داره! ما هم خدا رو شکر نمرديم و بالاخره يه بازی خوب از کوروش تهامی و مهدی پاک دل ديديم!
--------
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score


