انتحار

November 5, 2003 02:00 PM

يک باره فرو می‌ريزد
در زوايای پنهان درون
خلا
دامن می‌گشايد
بی‌رنگ و بلورين و سرد

آن وقت
زنگ مقطع در
گوشی آونگ

« همه را پاره کرده بود
عکس‌های کودکی را حتی
همه را
اشعار عاشقانه را حتی»
همه را
انديشه‌های بر زبان نيامده را حتی

بعد
زير سيگار واژگون
دود و خاکستر رها شده بر ميز

بگذار دامن بگشايد بگذار

و خانه‌ی تهی
و فنجان نيم‌خورده‌ی چای
و ديگر هيچ

کامران بزرگ نيا