تموم شد. بالاخره رفت. الان
پست آخر وبلاگش عنوانش هست « و ديگر هيچ » و زيرش نوشته:« الان موقع عمل است». با يه آيکون روح و يه آيکون خداحافظی.
يه کم الان گيجم و گمونم هنوز درست نفهميدم چی به چی شده. پريشب که می خواستيم بريم سونا زنگ زدم بهش، گوشيش رو برنداشت. نگران شدم. می دونستم پنج شنبه ها می ره بيليارد. از يکی از دوستام که اونم می ره بيليارد پرسيدم که ديديش؟ گفت آره. گفتم حالش خوب بود؟ گفت آره بد نبود. گفتم نگرانش هستم ...
از پارسال می خواست بره و آخر هم ... اين مطلب رو پارسال 20 آبان گذاشته بودم تو وبلاگم:
«شام دعوت مون کرد. گفت شام آخره.
از رستوران خانهی کوچک که اومديم بيرون گفتم:
ـــ حالا واقعا داری میری؟
ـــ آره
چيزی نگفتم. چيزی نمیتونستم بگم. گفت:
ـــ خب ديگه ...
ـــ مطمئنی؟
خيلی آروم گفت : آره
قلبم داشت کنده میشد. بغض گلوم رو گرفته بود. از خدا خواستم که لااقل الان اشکم سرازير نشه. گفتم:
ـــ یعنی این آخرین باریه که هم دیگه رو میبینیم؟
ـــ آره ...
بغلش کردم و بوسیدیم هم دیگر رو.
ـــ خدافظ
ـــ خدافظ
و دیگه نتونستم خودمو نگه دارم. مث همین الان که دارم اینارو مینویسم اشکام سرازیر شد ...
نرو. خواهش میکنم. به خاطر همهی ما. به خاطر همهی خاطرات گذشته. آخه چرا؟»
بعدش می خواست اقدام کنه و ... يه سری اتفاقاتی افتاد که گفت می مونه. اين مطلب 6 آذر پارسالمه:
«هيچ خبری واقعا نمیتونست اينقدر خوشحالم کنه. دوستم که میخواست بره منصرف شد. يعنی يه سری اتفاقاتی افتاد که باعث شد منصرف شه. به هر حال من الان واقعا خوش به حالم شده. نمیدونم بايد چی کار کنم الان. میخوام برم وسط خيابون داد بزنم نصفه شبی. امروز وقتی بهم گفت ديگه نمیخواد بره يه ملنگ بازیهايی در آوردم وسط خيابون که نگو. یه سری کارام هم اصلا یادم نمیآد. بعدش که بچهها میگفتن این کارم کردی، میگفتم واقعا؟»
و الان تو پزشک قانونيه. امروز در خونه ش رو شکوندن و جسدش رو بردن پزشک قانونی. می گفتن جسدش باد کرده بوده. احتمالا يک شنبه اقدام کرده. آخرين باری که ديده شده، شنبه بوده. از يکی از بچه ها خداحافظی کرده بوده و بهش گفته داره می ره خارج از کشور ...
اميدوارم الان آروم باشه ...
--------
