گفتن ندارد!
September 9, 2003 01:37 PM
نه ... نمیتوانم اين سنگها را نشنيده بگيرم
میترسم که ديوار هم زبان درآورده باشد
شبيه اين دستی که از تاريکی
به هر جايی که بخواهد دراز ... نمیشود!
من اين حرفها را نمیزنم ... گفتن ندارد!
گوشی که بسته میشود
فرياد را به دهانی که باز ... پس نمیدهد
کليدی ندارم!
جای چفت
روی اين لبها مینشينم
میگذارم که خاموشی
دستی به سرم ... نمیکشم!
اين کوچه
بچههای تازهای هميشه در آستين دارد
که آن بازی قديمی را ادامه ... نه ... نمیدهم!
مهرداد فلاح
