گفتوگوهای پس از يک خاکسپاری
September 7, 2003 01:28 PM
اديت: چرا اومدی؟
اليزا: تو میدونی چرا اومدم.
اديت: نه ...
اليزا: چه بد.
اديت: وقتی ديدم اومدی فکر کردم بايد ديوونه شده باشی ...
اليزا: هنوز هم همون جوری فکر میکنی؟
اديت: آره ...
اليزا: خُب، پس چرا میپرسی؟
اديت: (به ژولیين) اين زن، ژولیين عزيز، هر دو برادر من رو ديوونه کرده.
اليزا: غلو نکن.
اديت: تا مرز جنون، خُب اگه دوست داری میگم با عشق! اين قيافه رو برای من نگير.
اليزا: تو اشتباه میکنی. کاش قضيه اين جوری بود، اما اشتباه میکنی ... ( به ژولیين) اگه اجازه بدی قضيه رو روشن میکنم. من با آلکس زندگی میکردم ولی اين ناتان بود که تا مرز جنون دوست داشتمش. گفتم که ... بايد قبول کنی اون به کل يه چيز ديگه است.
اديت: تو معشوقهاش بودی؟
اليزا: برای يه شب ...
اديت: آلکس میدونه؟
اليزا: نه ... فکر نکنم ...
