اين شعر نيست تنها كه

August 25, 2003 01:31 AM
اين شعر نيست

تنها كه مي شوم
دست می كشم به موهاي پريشان خودم
شانه می كنم
دست می گذارم روی شانه خودم
می نشينم كنار خودم
غم هايی كه توي بقچه ام گره خورده يكی يكی باز می كنم
اگر دلم بخواهد گريه مي كنم
اگر دلم بخواهد
می روم می نشينم کنار خاطراتم
و ساعت هايی كه هرگز تمام نمی شوند را مرور می كنم

تنها كه می شوم تمام پنجره های ياهو را می بندم
و به آن روزی فكر می كنم كه توی حياط دبستان
دختركی شيطان به من تنه زد!

تنها كه می شوم
تنها كه می شوم همراهم را خاموش می كنم
حالا پشت اين همه سال هنوز برادرم دارد برف های پشت بام را توی حياط می ريزد
و من از پشت شيشه نگاهش می كنم

مصطفی شمقدری


--------



ارسال نظر

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)