« May 2003 | صفحه اصلی | July 2003 »
امروز، سر کلاس، يه لحظه
امروز، سر کلاس، يه لحظه احساس کردم ديگه نمی تونم. وسط حل يه سوال، برای يه لحظه همه چی به نظرم مسخره اومد ... من کجام؟ دارم چی کار می کنم؟می بخشين، من حالم خوب نيست. کلاس امروز تعطيله ...
دلم شور می زنه. الکی. الکيه الکی. راه می رم مدام. نمی شينم. چه م شده يعنی؟ کار دارم. هزارتا کار دارم.نمی خوام بهشون فکر کنم. می خوام بزنم زير همه چيز. می خوام ول کنم برم بيرون. اصلا برام مهم نيست بعدا چی بشه.
ميای بريم تئاتر؟
چرا آرامش ندارم؟ چی می خوام آخه؟ آويزون می دونين يعنی چی؟ حس می کنم آويزونم. عجب کلمه ی خوبيه اين آويزون. دارم دپ می زنم؟ نه؟ ... اصلا حوصله ش رو ندارم ...
_چيزی شده؟
_ نه، بديش هم همينه ...
می زنم بيرون. سر کوچه ماشين جلويی خيلی شيک هوس می کنه وايسه. يه دقيقه صبر می کنم، تکون نمی خوره. بوق می زنم. يه بار، دو بار ... انگار نه انگار. يه 206 مشکيه. شاکی پياده می شم می رم طرفش:
_ آخه عزيز من اين جا جای نگه داشتنه؟
_ می بخشين، منتظرم مامانم بياد. الان می رم جلو.
و تا من دوباره سوار ماشين بشم، خانم تشريف آوردن و پژوئه راه افتاده. ضبط رو روشن می کنم ...
Nobody said it would be easy
Nobody gives you guarantees
مرده شور اين شهر رو ببره. آشغال. گه. ترافيک. دوست دارم برم يه جا بالا بيارم ...
Runaway to a place where nobody knows
Runaway gotta let this feeling go
Runaway if I can't find love
I'm gonna runaway
...
می بينين؟ حتی حال اين جا رو هم ندارم ...
--------بديش اينه که گاهی اوقات،
بديش اينه که گاهی اوقات، چند تا اتفاق که پشت سر هم ميفته، من می شينم برای خودم نتيجه گيری می کنم و ...باشه ... اشکالی نداره ...
چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنيده فراموش می کنی ...
باران که می آيد، دلم برای فروغ تنگ می شود ...
--------
... اگر نبود اين سه
... اگر نبود اين سه حرف از لبان خاموشی ديگر چه واژه ای توانا بود که آسودگی دهد نام ها را زير آسمان کبودرحمت حقی پور
--------
...
اگر نبود
اين سه حرف
از لبان خاموشی
ديگر چه واژه ای توانا بود
که آسودگی دهد
نام ها را
زير آسمان کبود
رحمت حقی پور
Bowling for Columbine امشب با
Bowling for Columbine
امشب با سه تا از بچه ها رفتيم سينما فرهنگ، فيلم بولينگ برای کلمباين. مستند بسيار بسيار خوبی ساخته ی مايکل مور که اين روزها به خاطر اون که هنگام گرفتن جايزه ی اسکار به بوش گفت Shame On You و يه جورايی رسما ريد بهش! حسابی معروف شده.
فيلم يه تحقيق جالبيه درباره ی اين که چرا سالانه تو آمريکا حدود 11000 نفر با اسلحه کشته می شن که البته به اين بهونه به سياست های دولت آمريکا هم در اين زمينه حسابی حمله می شه.
زمان فيلم يه چيزيه حدود يک ساعت و پنجاه دقيقه اما جالب اينه که آدم با اين که فيلمه مستنده، موقع تماشا کردنش اصلا خسته نمی شه. ريتم فيلم در واقع عاليه و آدم قشنگ با اين مايکل مور تپل و سمج تو کل فيلم ارتباط برقرار می کنه.
خفن پيشنهاد می کنم تا ورش نداشتن اين فيلمه رو برين حتما ببينينش!
پی نوشت:
بعد فيلم برای شام رفتيم سوپراستار. نمی دونم چرا ولی جديدا احساس می کنم شديدا با اين جور فضاها و قيافه ها بيگانه شدم.
ديدن دخترايی که همه ی تلاش شون رو کردن تا قيافه هاشون رو مث مثلا فاحشه های دُبی دربيارن يا پسرايی که زير ابرو برمی دارن و آرايش می کنن حالمو قشنگ بد می کنه ...
--------
به قول ايشون، اين روزا
به قول ايشون، اين روزا خوبيش اينه که همه يه جورايی سياسی شدن و نظرات گهربار صادر می کنن. امشب در همين راستا اين آبدارچی موسسه ما يه تئوری توپ برای آينده ی ايران ارائه داد که نمی دونم چرا تا حالا به عقل بقيه نرسيده بود.ايشون که اتفاقا پيرمرد خيلی ماهی هم هستن، پيشنهاد داد حالا که يه سری می خوان رضا پهلوی بياد ايران حکومت کنه، خوبه آقای خامنه ای خودش بياد اين رفسنجانيه [...] رو که [...] برداره به جاش رضا پهلوی رو بذاره رئيس مجمع مصلحت گذاری نظام! تا دعواها بخوابه و الکی جوونای مردم نرن تو خيابون کشته بشن!!!
پی نوشت:
امشب ديدم تعداد بازديد کننده های اين جا به طرز خفنی يه هو رفته بالا! مونده بودم که چی شده که کاشف به عمل اومد اين دختر قرتيه! که اخيرا ايشون هم شديدا سياسی شده به من لينک داده. بچه جان! شما برو به درسات برس. مگه امتحان نداری اين روزا؟
--------
When I Need You When
When I Need YouWhen I need you
I just close my eyes and I'm with you
And all that I so want to give you
Its only a heart beat away
When I need love
I hold out my hands and I touch love
I never knew there was so much love
Keeping me warm night and day
Miles and miles of empty space in between us
A telephone can't take the place of your smile
But you know I won't be traveling forever
Its cold out, but hold out and do like I do
When I need you
I just close my eyes and I'm with you
And all that I so want to give you babe
Its only a heartbeat away
It's not easy when the road is your driver
Honey, that's a heavy load that we bear
But you know I wont be traveling a lifetime
It's cold out but hold out and do like I do
Oh I need you
...
--------
سعی کنيد اين مطلب را
سعی کنيد اين مطلب را نفهميد!!!آهای ... آقای عطا خان! کجای کاری؟ حواست هست اصلا؟ اين وسطيه اسمش ترمزه ها ... سرعت که بگيری ديگه سخت بشه جلوش رو گرفت. تصادف می کنی يه هو با کله می ری تو ديوار ...
130-140-150 ...
من ديوونه ام به خدا ...
عادت کردی؟ نه هنوز ...
160-170 ...
می خواهم بميرم
سر بر شانه ات
تا هزار هميشه ی بعدی ...
--------
There is no other --------
There is no other --------وای که اين دوستای من
وای که اين دوستای من چه قدر به من لطف دارن. همين الان يکی شون داره بهم می گه هر وقت منصور می خونه:ديوونه، ديوونه
ديوونه شو، ديوونه
شديدا ياد من ميفته. می بينين چه دوستای ماهی دارم!؟
--------
Belle Belle C'est un mot
BelleBelle
C'est un mot qu'on dirait inventé pour elle
Quand elle danse et qu'elle met son corps à jour, tel
Un oiseau qui étend ses ailes pour s'envoler
Alors je sens l'enfer s'ouvrir sous mes pieds
J'ai posé mes yeux sous sa robe de gitane
A quoi me sert encore de prier Notre-Dame
Quel
Est celui qui lui jettera la première pierre
Celui-là ne mérite pas d'être sur terre
Ô Lucifer
Oh ! Laisse-moi rien qu'une fois
Glisser mes doigts dans les cheveux d'Esmeralda
Belle
Est-ce le diable qui s'est incarné en elle
Pour détourner mes yeux du Dieu éternel
Qui a mis dans mon être ce désir charnel
Pour m'empêcher de regarder vers le Ciel
Elle porte en elle le péché originel
La désirer fait-il de moi un criminel
Celle
Qu'on prenait pour une fille de joie, une fille de rien
Semble soudain porter la croix du genre humain
Ô Notre-Dame
Oh ! laisse-moi rien qu'une fois
Pousser la porte du jardin d'Esmeralda
Belle
Malgré ses grands yeux noirs qui vous ensorcellent
La demoiselle serait-elle encore pucelle
Quand ses mouvements me font voir monts et merveilles
Sous son jupon aux couleurs de l'arc-en-ciel
Ma dulcinée laissez-moi vous être infidèle
Avant de vous avoir mené jusqu'à l'autel
Quel
Est l'homme qui détournerait son regard d'elle
Sous peine d'être changé en statue de sel
Ô Fleur-de-Lys
Je ne suis pas homme de foi
J'irai cueillir la fleur d'amour d'Esmeralda
J'ai posé mes yeux sous sa robe de gitane
À quoi me sert encore de prier Notre-Dame
Quel
Est celui qui lui jettera la première pierre
Celui-là ne mérite pas d'être sur terre
Ô Lucifer
Oh ! laisse-moi rien qu'une fois
Glisser mes doigts dans les cheveux d'Esmeralda
Esmeralda
اين هم از ترجمه ی انگليسيش:
Belle
is the only word I know that suits her well
When she dances, oh the story she can tell
A free bird trying out her wings to fly away
And when I see her move, I see Hell to pay
She dances naked in my soul and sleep won't come
And it's no use to pray these prayers to Notre-Dame
Tell who'd be the first to raise his hand and throw a stone
I'd hang him high and laugh to see him die alone
Oh Lucifer
Please let me go beyond God's law
And run my fingers through her hair
Esmeralda
Belle
There's a demon inside her who came from Hell
And he'd turn my eyes from God, and oh, I fell
He put this heat inside me I'm ashamed to tell
Without my God inside I'm just a burning shell
The sin of Eve she has in her I know so well
For want of her I know I'd give my soul to sell
Belle
This gypsy girl, is there a soul beneath her skin
And does she bear that cross of all our human sin
Oh Notre Dame
Please let me go beyond God's law
Open the door of love inside
Esmeralda
Belle
Even though her eyes seem to lead us to Hell
She may be more pure, more pure than words can tell
But when she dances feelings come no man can quell
Beneath her rainbow-colored dress there burns the well
My promised one, please let me one time be untrue
Before in front of God and man
I marry you
Who
Would be the man who'd turn from her to save his soul
To be with her I'd let the devil take me whole
Oh Fleur-de-Lys
I am a man who knows no law
I go to open up the rose
Esmeralda
She dances naked in my soul and sleep won't come
And it's no use to pray these prayers to Notre-Dame
Tell
Who'd be the first to raise his hand and throw a stone
I'd hang him high and laugh to see him die alone
Oh Lucifer
Please let me go beyond God's law
And run my fingers through her hair
Esmeralda
Esmeralda
--------
بازی
همیشه تو حکم می کنی،
سه دایره سیاه:
یکی برای چشم تو،
دیگری برای چشم تو،
و دیگری برای پیشانی من.
می دانم که دستم را نخوانده ای، اما
بوی خاک باران خورده که می رسد،
تو هی خشت می زنی بی خیال
و دست من خالی است.
پس از آن همه چهره که بازی گرفتیم شان
فقط بی بی مانده
مات و غمزده،
یاد آور خاطرات تلخ شکست.
باز دو دل می شوم
دلم را بازی می کنم
سیاهی چشم تو و پیشانی من،
دلم را می بـُـرد
و من می بازم
فاطمه رحيميان
داشتم کاغذهام رو مرتب می
داشتم کاغذهام رو مرتب می کردم، برخوردم به يه سری مطالب مربوط به دوره ی دانشگاه که باز برد منو توی خاطرات اون زمان ...يادش به خير، يه سری جلسات ادبی داشتيم اون موقع ها که من مسئولش بودم و توش می شستيم با بچه ها شعرها و داستان هامون رو برای هم می خونديم و درباره شون صحبت می کرديم.
اين شعره هم مال همون دوره است. شاعرش هم يه دختر با استعدادی بود به اسم فاطمه رحيميان که من بعضی از شعراش از جمله همين رو خيلی دوست داشتم. گمونم شما هم خوش تون بياد ...
بازی
همیشه تو حکم می کنی،
سه دایره سیاه:
یکی برای چشم تو،
دیگری برای چشم تو،
و دیگری برای پیشانی من.
می دانم که دستم را نخوانده ای، اما
بوی خاک باران خورده که می رسد،
تو هی خشت می زنی بی خیال
و دست من خالی است.
پس از آن همه چهره که بازی گرفتیم شان
فقط بی بی مانده
مات و غمزده،
یاد آور خاطرات تلخ شکست.
باز دو دل می شوم
دلم را بازی می کنم
سیاهی چشم تو و پیشانی من،
دلم را می بـُـرد
و من می بازم
--------
ليتيوم: من پیغمبرم، از اون
ليتيوم:من پیغمبرم، از اون اولش هم بودم اما بروز نمی دادم، هم چون اهل از خود تعریف کردن نبودم هم حال و حوصلشو نداشتم. امروز دیگه دلم به حالتون سوخت، فکر کردم گناه دارین انقدر خنگ بمونین، گفتم بیام بگم.
حالا دیگه خود دانید، می تونین بگروید به من، می تونید نگروید، فقط اگه نگروید بد فرم دهنتون در دنیا و زندگی پس از مرگ و زندگی پس تر از زندگیه پس از مرگ و مابقی صاف میشه و حتی ممکنه یغفایغبایسب هم بشین که خیلی خفنه اما اگه من توضیح هم بدم شما نمی فهمین چیه.
اما بازم هیچ اصراری نیست ها، فقط خواستم گفته باشم که پس فردا که داشتین یغفایغبایسب میشدین نگین نگفتی.
--------
هاشمی رفسنجانی: « بالاخره آن
هاشمی رفسنجانی:« بالاخره آن بچه هاي ساواکی هاي قديم و بچه هاي درباری هاي قديم و ضد انقلاب هايی که کم و بيش اين جا پيدا می شوند، اين قدر هستند توي ايران که اين جا يك سر و صدايی بيايد ...
خوب ما هم نبايد خيلی حساس باشيم. ولي چند تا ضد انقلاب از همان نوع سوسول هايی که من قبلا معرفي کردم و بعضی ها به شان برخورد که چرا گفتی به آن ها، اين ها می آيند و چند تا شعار می دهند ...»
خُب خدا رو صد هزار مرتبه شکر که هويت اين عناصر فريب خورده هم مشخص شد. ما هم که البته گاو هستيم!
--------
سروی چو تو می بايد
سروی چو تو می بايد تا باغ بيارايد ور در همه باغستان سروی نبود، شايد ... ترسم نکند* ليلی هرگز به وفا ميلی تا خون دل مجنون از ديده نپالايد«سعدی»
*در نسخ تحت ويندوز! اين شعر آمده است:
ترسم نزند(يِا ندهد) ليلی
هرگز به وفا ميلی
...
که نشان دهنده ی آن بوده است که آقای مجنون از اين که ليلی خانوم جواب ميل ها و بعضا آف لاين هايش را نمی داده، شاکی می شده!
--------
... به نظر ما آنچه
... به نظر ما آنچه امروز محل نقد جدی است و به سبب ساز اصلی نا رضايتی مردم می باشد سياست های کلی نظام است که مسؤليت مستقيم آن با مقام محترم رهبری و عملکرد نهاد های زير نظر ايشان مانند قوه قضائيه, شورای نگهبان, مجمع تشخيص مصلحت نظام و صداو سيما می باشد. از نظرما اينک به طور مشخص مقام رهبری در جايگاه اتخاذ يک تصميم سرنوشت ساز قرار گرفته اند: گزينه نخست ادامه روند فعلی يعنی بی توجهی به رأی و نظر مردم, سرکوب نهادهای مدنی , بستن مطبوعات, سرکوب و زندانی نمودن اپوزيسيون قانونی, دانشجويان و روزنامه نگاران مي باشد كه حتي گشودن باب مذاكرات و روابط پنهاني با امريکا نيز در خوشبينانه ترين شکل آن همانگونه که نمايندگان محترم مجلس نيز به درستی تذکر داده اند منجر به وابستگی و نهايتا" فروپاشی ميگردد و گزينه دوم که مستلزم تغيير رويكرد اساسی در نگرش ها و عملکرد هاست اتخاذ رويکرد همگرايی با ملت و پذيرش مردم سالاری به معنای واقعی آن يعنی نزديک شدن سياست های نظام به نظر اکثريت مردم و حفظ حقوق اقليت, نه پنهان شدن پشت واژه هايی مانند مردم سالاری دينی و حاکم نمودن يک اقليت پنج درصدی بر مال و جان و ناموس ملت و اعطاء مصونيت آهنين به آنها می باشد ...از آخرين بيانيه ی دفتر تحکيم وحدت
--------
از تاريکی
[رامين و ماندانا با دست و پای بسته روی صحنه ديده می شوند.]
رامين: نگار! نگار! نگار!
نگار: با دهن کثيفت اسم من رو صدا نزن.
[نور می رود. صدای بوق انتظار تلفن و سپس صدای برداشتن گوشی]
صدای مريم: الو؟
صدای نگار: سلام مريم. می شه الان بيای پيش من؟
صدای مريم: چيزی شده؟
صدای نگار: حالم اصلا خوب نيست. خواهش می کنم همين حالا بيا اين جا. می ترسم خودم رو بکشم.
صدای مريم: چی شده نگار؟
صدای نگار: بيا اين جا خودت می فهمی.
صدای مريم: همين الان ميام.
صدای نگار: دو تا پشت سر هم زنگ خونه رو بزن که من بفهمم تويی.
[نور صحنه روشن می شود.]
رامين: نگار! نگار!
نگار: [به مريم] دارم ديوونه می شم. اصلا باورم نمی شه.
مريم: ببخشيد نگار. من مقصرم. من فکر نمی کردم همچين آدمی باشه.. هيچ فکر نمی کردم اين آدم ممکنه همچين کاری بکنه. آدم ها رو نمی شه شناخت.
نگار: نه عزيزم. تو که تقصير نداری. تو نيتت خير بود. می خواستی کمکش کنی.
مريم: من نبايد به تو و رامين معرفی اش می کردم.
نگار: تو کار اشتباهی نکردی.
ماندانا: مريم، می شه يه ليوان آب به من بدی؟
نگار: نه. من اجازه نمی دم. تا وقتی که خودم تشخيص بدم، از آب و غذا خبری نيست.
رامين: نگار؟
نگار: خفه شو.
رامين: اين چه طرز حرف زد...؟
نگار: خفه شو. دهنت رو ببند.
مريم: چرا دست و پاشون رو بستی؟
نگار: نمی دونم.
[نور می رود. فقط صدا ها را می شنويم.]
صدای مريم: چه طور شد که فهميدی؟
صدای نگار: يه مردی بهم زنگ زد که خودش رو معرفی نکرد.
[.نور می آيد]
رامين: می شه لطفا دست و پام رو باز کنی؟
مريم: نه.
رامين: پس يه سيگار برام روشن می کنی؟
مريم: [در حالی که سيگاری برای رامين روشن می کند.] اون که خيلی دوستت داشت رامين. چه طور دلت اومد همچين رفتاری باهاش بکنی؟
رامين: حالش چه طوره؟
مريم: خيلی عصبانيه. اعتماد به نفسش رو از دست داده. برای همين نمی تونه تصميم درستی بگيره. نگار آدمی بود که منو به زندگی برگردوند. حالا اين آدم به من زنگ می زنه می گه بيا پيشم چون ممکنه خودم رو بکشم. توی راه پشت چراغ قرمز گريه ام گرفت.با خودم فکر می کردم چه بلايی سر نگار اومده که به فکر خودکشی افتاده. نکنه بيام اين جا ببينم نگار خودش رو کشته.
[نور خاموش و سپس روشن می شود. نگار گوشی تلفن را در دست دارد.]
نگار: ديگه اين جا زنگ نزن. تا وقتی نگی کی هستی نمی خوام ديگه اين جا زنگ بزنی. برام مهمه بدونم تو چرا بهم گفتی. من فکر می کنم تو نيت خيری نداشتی. حتما آدم مزخرفی هستی و اين ماجرا به نفع تو بوده.
[نور خاموش و سپس روشن می شود.]
مريم: رامين، اگه تو جای نگار بودی، اونو با يه مرد ديگه تو خونه می ديدی، دلم می خواد بدونم چه کار می کردی؟
...
محمد يعقوبی
قسمت هايی از نمايش نامه
قسمت هايی از نمايش نامه ی از تاريکی:[رامين و ماندانا با دست و پای بسته روی صحنه ديده می شوند.]
رامين: نگار! نگار! نگار!
نگار: با دهن کثيفت اسم من رو صدا نزن.
[نور می رود. صدای بوق انتظار تلفن و سپس صدای برداشتن گوشی]
صدای مريم: الو؟
صدای نگار: سلام مريم. می شه الان بيای پيش من؟
صدای مريم: چيزی شده؟
صدای نگار: حالم اصلا خوب نيست. خواهش می کنم همين حالا بيا اين جا. می ترسم خودم رو بکشم.
صدای مريم: چی شده نگار؟
صدای نگار: بيا اين جا خودت می فهمی.
صدای مريم: همين الان ميام.
صدای نگار: دو تا پشت سر هم زنگ خونه رو بزن که من بفهمم تويی.
[نور صحنه روشن می شود.]
رامين: نگار! نگار!
نگار: [به مريم] دارم ديوونه می شم. اصلا باورم نمی شه.
مريم: ببخشيد نگار. من مقصرم. من فکر نمی کردم همچين آدمی باشه.. هيچ فکر نمی کردم اين آدم ممکنه همچين کاری بکنه. آدم ها رو نمی شه شناخت.
نگار: نه عزيزم. تو که تقصير نداری. تو نيتت خير بود. می خواستی کمکش کنی.
مريم: من نبايد به تو و رامين معرفی اش می کردم.
نگار: تو کار اشتباهی نکردی.
ماندانا: مريم، می شه يه ليوان آب به من بدی؟
نگار: نه. من اجازه نمی دم. تا وقتی که خودم تشخيص بدم، از آب و غذا خبری نيست.
رامين: نگار؟
نگار: خفه شو.
رامين: اين چه طرز حرف زد...؟
نگار: خفه شو. دهنت رو ببند.
مريم: چرا دست و پاشون رو بستی؟
نگار: نمی دونم.
[نور می رود. فقط صدا ها را می شنويم.]
صدای مريم: چه طور شد که فهميدی؟
صدای نگار: يه مردی بهم زنگ زد که خودش رو معرفی نکرد.
[.نور می آيد]
رامين: می شه لطفا دست و پام رو باز کنی؟
مريم: نه.
رامين: پس يه سيگار برام روشن می کنی؟
مريم: [در حالی که سيگاری برای رامين روشن می کند.] اون که خيلی دوستت داشت رامين. چه طور دلت اومد همچين رفتاری باهاش بکنی؟
رامين: حالش چه طوره؟
مريم: خيلی عصبانيه. اعتماد به نفسش رو از دست داده. برای همين نمی تونه تصميم درستی بگيره. نگار آدمی بود که منو به زندگی برگردوند. حالا اين آدم به من زنگ می زنه می گه بيا پيشم چون ممکنه خودم رو بکشم. توی راه پشت چراغ قرمز گريه ام گرفت.با خودم فکر می کردم چه بلايی سر نگار اومده که به فکر خودکشی افتاده. نکنه بيام اين جا ببينم نگار خودش رو کشته.
[نور خاموش و سپس روشن می شود. نگار گوشی تلفن را در دست دارد.]
نگار: ديگه اين جا زنگ نزن. تا وقتی نگی کی هستی نمی خوام ديگه اين جا زنگ بزنی. برام مهمه بدونم تو چرا بهم گفتی. من فکر می کنم تو نيت خيری نداشتی. حتما آدم مزخرفی هستی و اين ماجرا به نفع تو بوده.
[نور خاموش و سپس روشن می شود.]
مريم: رامين، اگه تو جای نگار بودی، اونو با يه مرد ديگه تو خونه می ديدی، دلم می خواد بدونم چه کار می کردی؟
...
--------
از تاريکی نويسنده و کارگردان:
از تاريکینويسنده و کارگردان: محمد يعقوبی
اجرا: پرستو گلستانی، آيدا کيخايی، توفان مهرداديان، فهيمه امن زاده
منتقد: بهزاد صديقی
زمان: پنج شنبه 22 و شنبه 24 خرداد، ساعت 6
مکان: خانه ی هنرمندان ايران
برای ثبت نام و يا کسب اطلاعات بيشتر می توانيد با تلفن موسسه انديشه سازان(6953686 ) تماس بگيريد.
--------
آقا، امروز صبح يه سوتی
آقا، امروز صبح يه سوتی عملی شاه کار دادم، توپ:صبحی که از خواب پا شدم، از بس که هنوز گيج خواب بودم، رفتم سر يخچال، خيلی شيک يه ليوان دوغ! به هوای اين که شيره برداشتم، گذاشتم قشنگ تو مايکروفر جوش اومده!! بعدش توش نسکافه و شکر!! هم ريختم، همش هم زدم و تازه زمانی به عمق اين حماقت عجيب پی بردم که اولين قُلُپ دوغ نسکافه!!! عزيزم نوش جان شده!
ديدم شيرش يه جورايی بود ها!!!
--------
نمی دونم شما هم اين
نمی دونم شما هم اين جوری شدين يا نه ولی حس می کنم انگار چند سال پيش ها زندگی يه جورايی آسون تر و قشنگ تر از الانش بود. بهانه های خوش بودن و خوشی کردن خيلی راحت تر پيدا می شد و آدم اين قدر سخت گير نبود تو روابطش و به طور کلی تو زندگيش.الان که فکر می کنم، می بينم اون وقتا، مثلا تا همين چهار پنج سال پيش که هنوز دانشجو بودم، چه قدر شور و حال داشتم و چه قدر کارای مختلف می کردم. با دوستام همه ش بيرون بوديم، تو سر و کله ی هم می زديم، می رفتيم يه فيلم می ديديم تا دو روز بعدش خوش بوديم، حس و حال کار سياسی کردن، نشريه درآوردن، با ملت بحث کردن داشتيم، دسته جمعی کوه می رفتيم، آواز می خونديم، مسخره بازی در می آورديم ...
اون وقتا شايد بشه گفت، زندگی مون چارچوب خاصی نداشت به اون معنا. يعنی اون جوری نبود که طبق يه سری قالب های از پيش تعيين شده حرکت کنيم. وقت زياد تلف می کرديم ولی عوضش واقعا خوش بوديم. از ته دل. يه جورايی انگار اون وقتا راحت می تونستيم بخنديم ...
حالا ولی انگار خنديدن يادمون رفته. چی بايد بشه که اون حس خوبه به وجود بياد. اونم تازه خيلی به ندرت. از ديد آدم هايی که از بيرون به زندگی آدم نگاه می کنن، شايد چهره ی امروزيش معقول تر و منظم تر و روحساب تر باشه ولی گور بابای همه ی اين چيزا. من اگه لدت نبرم از زندگی، اگه اين چيزای معمولی راضيم نکنه، حالا چه فايده که کارم خوب باشه، خوب پول دربيارم و خوب بتونم خرج کنم؟
يادش به خير سال اول دانشگاه، همه ی فکر و ذکرم اين بود که يه کارايی کنم که اون قدر پول داشته باشم باهاش بتونم هر روز با تاکسی برم دانشگاه و برگردم، ناهارها برم چشمک( يه رستورانی که اون روزا پاتوق شده بود) و مجله فيلم هر ماه رو بخرم. يادمه وقتی می رفتم تو کتاب فروشی هميشه حسرت به دل يه سری کتاب ها می موندم که چرا پول ندارم بخرم شون. يادمه يه بار هر چی پول تو جيبم بود کتاب خريدم و مجبور شدم تا خونه مون دو ساعت راه رو پياده برگردم ...
ولی با همه ی اينا واقعا بهم خوش می گذشت. راضی بودم قشنگ از زندگيم. با آدم ها راحت دوست می شدم و راحت باهاشون می جوشيدم. شصت و هفت هزار جور دوست مختلف داشتم. از مذهبی خفن گرفته تا متال باز تير! از فمينيست دو آتيشه گرفته تا ضد زن های اساسی ...
تازگی ها ولی سخت می تونم با يه آدم جديد دوست بشم. اون دوستای قبلی هم خيلی هاشون رفتن، خيلی هاشون رو هم احساس می کنم که الان اين قدر دنيا هامون با هم متفاوت شده که ديگه توش دوستی خيلی معنا نمی ده. زندگيم حول يه سری روابط محدود و آدم های محدود شکل گرفته. هيجانش کم شده انگار. خيلی سخت بهم خوش می گذره ...
البته خب الان يه چيزاييش هم خوبه. الانا ديگه هر کتابی که بخوام می تونم بخرم. دوستام کم شدن ، ولی اونايی که موندن واقعا برام ارزشمندن و باهاشون واقعا راحتم. تئاترم رو می رسم کار کنم و اين خيلی خوبه. اين وبلاگه هست و وقتايی مث الان که دلم می گيره می تونم بيام توش چيز بنويسم. يه سری دوست خيلی خوب هم اين جا پيدا کردم که هر روز می خونم شون! ولی ...
وای بسه ديگه! چه قدر غر زدم!! حوصله خودم سر رفت!!!
--------
مسخره است ولی امشب فهميدم
مسخره است ولی امشب فهميدم آدم حتی با آهنگ نازک نارنجی منصور هم می تونه راحت گريه اش بگيره ... عجب توانايی هايی داريم ما آدم ها! --------برای دوست خوب هنوز و
برای دوست خوب هنوز و هميشه ام ...ماه را که نگاه می کردم
پشت پنجره آمدی و
گفتی:
«من!؟»
تو را که نگاه می کنم
ماه ها از پشت پنجره
می گذرد و
من
هنوز چيزی نگفته ام ...
--------
ماه را که نگاه می کردم
پشت پنجره آمدی و
گفتی:
«من!؟»
تو را که نگاه می کنم
ماه ها از پشت پنجره
می گذرد و
من
هنوز چيزی نگفته ام ...
اولترا خاله زنکی! تصور کنين
اولترا خاله زنکی!تصور کنين يه خانومی بعد از بيست سال که از ازدواجش می گذره، بفهمه شوهرش و صمیمی ترين دوستش( که البته اين صميمی ترين دوست خانومه، خودش هم شوهر و بچه داشته و لااقل هفته ای دو بار هم با اين ها رفت و آمد خانوادگی داشتن!) طی همه ی اين سال ها با هم دارام ديرام ديرام خفن داشتن! و قضيه وقتی لو بره که شوهره تو خونه ی دوست خانومه سکته می کنه!!
جالب اين جا است که شوهره و دوسته رو اگه ببينيد شک نمی کنين که هر دوشون آخر آدم روشن فکر و باشعورن!
آدم اين چيزا رو که می بينه فکر می کنه چه قدر روابط انسانی می تونه پيچيده باشه ... نه؟
--------
خبر تازه ای نيست. اين
خبر تازه ای نيست. اين روزها فقط:نی نوای علی زاده گوش می دهم ...
نی نوای علی زاده گوش می دهم ...
نی نوای علی زاده گوش می دهم ...
و شعر بيژن جلالی می خوانم:
از جهان
نگاه تو
مرا بس بود ...
--------
از جهان
نگاه تو
مرا بس بود ...
بيژن جلالی
می دانم اين مطلب که
می دانم اين مطلب که گزارشی است از عربستان و وضعيت زنان در آن جا، کمی طولانی شده ولی به گمانم به خواندنش بيارزد ... يادمان باشد که بسياری از مسئولين ما در رويای تبديل ايران به عربستان به سر می برند و آن جا را مدينه ی فاضله شان می دانند ...نقش زن بر رمل روان
صِرف زن بودن کافی است تا در عربستان بر شما آن رود که در برزخ نيز بر بزرگ ترين گناه کاران نمی رود، اما وای به حال تان اگر اين وسط ايرانی هم باشيد که واويلا است و اگر سنی نباشيد که ديگر وای تمامی دوزخيان بر شما است ...
در عربستان زن موجود دست دوم هم نيست، اول مرد، دوم فرزندان، سوم اسب و ساير حيوانات مانند شتر، چهارم ما يملک، پنجم زن! البته در ميان خانواده های ثروتمند و تحصيل کرده و شهری به اين صورت نيست و مقام زن بعد از فرزندان است ...
در عربستان همه ی مهمانی ها زنانه ی کامل يا مردانه ی کامل است و زن ها فقط برای يک ديگر خود را می آرايند و سعی می کنند چشم هم ديگر را خيره کنند. در عربستان همه ی آژانس های بين المللی مُد وجود دارد اما آرايش گاه های زنانه به جر در جده وجود ندارد ...
در عربستان سينما وجود ندارد ولی ويديو هست، فراوان هم هست. مغازه های ويديو آخرين فيلم های روز جهان را با سانسور اسلامی به شما ارائه می دهند ... در عربستان فيلم های سياسی اصلا نيست و نمی شود ديد ... کتاب فروشی های خوب و مدرن در عربستان يافت می شود اما کتب سياسی اصلا وجود ندارد و خواندن کتاب سياسی شما را قطعا دچار دردسر بزرگی خواهد کرد ...
در عربستان فحشای رسمی وجود ندارد و در نتيجه فحشای غير رسمی که به مراتب گسترده تر و خطرناک تر است به وجود آمده ... حکومت عربستان هر کجا کم می آورد به سراغ زنان می رود و توی سر آن ها می زند. دختران و پسران همه جا از هم جدا هستند حتی در دانشگاه. به همين خاطر در داخل هر دو گروه روابط بسيار ناسالمی به وجود آمده ... در عربستان هنوز خريد زن يک امر رايج است و دختران برای انواع مصارف! به طور رسمی ابتياع می شوند ...
در عربستان بسياری از رنگ ها مثل آبی آسمانی، سبز کاهويی، ليمويی ، بنفش و ... مبتذل محسوب شده و استفاده ندارد. آن جا شما فقط با رنگ های سياه، سفيد، خاکستری و قهوه ای سر و کار داريد ... زن ها در عربستان تقريبا از تمام حقوق اجتماعی محروم اند. ورود آن ها به بسياری از اماکن عمومی مثل بانک ها ممنوع است. زن ها در عربستان حق رانندگی ندارند ...
زن در عربستان می تواند ثروتمند باشد اما اجازه ندارد برای خودش حساب بانکی داشته باشد. خريد و فروش و معاملات رسمی برای زنان امکان پذير نيست. زنان در عربستان هيچ نوع تاميين مالی ندارند به همين خاطر اکثرا از نظر اخلاقی سقوط کرده اند. زنان مايملک خود را روی بدن خود پس انداز می کنند. بدن آنان بانک آنان است ...
اهالی عربستان خود را برترين مردمان دنيا می دانند. آن ها معتقدند جای اهالی همه ی اديان از جمله شيعه ها در جهنم است. آن ها اولويت شماره يک بهشت را از آن خودشان می دانند چرا که معتقدند سرزمين شان گاهواره ی اسلام است. عرب ها دل شان نمی خواهد به هيچ کجای دنيا روند و برای شان عربستان از همه جا بهتر است ...
عربستان دين محور ترين کشور دنيا است. همه ی کارها حول تعصب دينی دور می زند. همه چيز فقط تا زمانی درست است که اسلامی باشد. سخن گفتن در مورد چيزهايی مثل « اصل عدم قطعيت»، « پيدايش چند ميليارد ساله ی جهان»، «تکامل موجودات» و دست آوردهای جديد ژنتيکی می تواند به شدت باعث دردسر شود. بردن نام داروين در عربستان يک کفر بزرگ است ...
هر بچه ای از آل سعود که به دنيا بيايد از بدو تولد ماهيانه از 5000 دلار به بالا حقوق می گيرد. در عربستان نوع خاصی از تبعيض نژادی به شدت حکم فرما است. سعودی ها همه ی کارهای سطح بالای جامعه را انجام می دهند و کارهای سطح پايين از آن خارجی ها( هندی ها، پاکستانی ها، ايرانی ها، ترک ها و ساير نژاد) است ...
بهترين وسايل ورزشی برای پسران در عربستان وجود دارد. سعودی ها به ورزش علاقه ای ندارند. شنا در عربستان با اين همه ساحل شمالی و جنوبی امری ناشناخته است و تقريبا هيچ کس در عربستان شنا بلد نيست. در عربستان برای شنا کردن در دريا يا استخر، مجرد ها و متاهل ها را از هم جدا می کنند. ورزش برای دختران در عربستان به طور کل ممنوع است ...
توريسم در عربستان به طور کل ممنوع است. هيچ کس نمی تواند فقط به خاطر گردش وارد عربستان شود. ورود غير مسلمان ها به بيشتر اماکن و بعضی شهرها مثل مکه مطلقا ممنوع است. در عربستان عبور غير مسلمانان از جاده های مسلمانان ممنوع است و آن ها بايد از جاده های مخصوص کفار رفت و آمد کنند. در عربستان صاحبان همه ی ديگر دين های توحيدی به جز اسلام نيز کافر محسوب می شوند و در اين مورد هيچ بحثی هم وجود ندارد. اين يک حقيقت پذيرفته شده و همگانی است ...
در عربستان پارلمان وجود ندارد و هيچ نوع انتخاباتی در کار نيست. شاه برگزيده ی خدا است و مردم مطلقا حق دخالت ندارند. روسا در همه جا برگزيده ی دربارند. خواه قاضی باشند، خواه رييس دانشگاه. قانون اصلی عربستان قانون قصاص اسلامی است. حکم دزدی قطع دست است و حکم زنا سنگسار ...
در عربستان جرم و جنايت کم است و امنيت زياد اما فساد اداری به شدت رواج دارد. اعتياد و مسايل انحراف جنسی نزد جوانان عربستان بی داد می کند. در عربستان قاچاقچی ها را اعدام می کنند ولی مواد مخدر به وفور يافت می شود ...
نهاد مذهبی در عربستان از سياست جدا است اما حقوق بگير و در ارتباط نزديک با دولت است. وظيفه ی اصلی آن حل و فصل مسايل اسلامی مردم است. شيعه ها در عربستان در اقليت به سر می برند و تحت فشارهای زيادی هستند. کسی آن جا شيعيان را به عنوان مسلمان قبول ندارد. ازدواج با شيعيان نوعی ننگ واقعی است ...
سعودی ها با هنر آشنا نيستند و با انواع هنر به خصوص نقاشی و مجسمه سازی خصومت مذهبی می ورزند. در کليه ی کتب و آثار هنری روی تمام عکس زنان را سياه کرده اند، حتی عکس مريم ميکل آنژ را. در کتاب های هنری روی گردن تمام موجودات زنده يک خط کلفت می کشند که به معنای بی روح بودن عکس است. در عربستان کلاس موسيقی نيست ...
دوستی و معاشرت دختر و پسر در عربستان در هيچ سطحی معنا ندارد. بيشتر مردان در عربستان چند بار ازدواج می کنند. طلاق بد و ناپسند است ولی داشتن حرم سراهای چند زنه به هيچ وجه ناپسند نيست. مفسده ی جنسی نزد زنان، از نظر شدت و وقاحت روی شهرهای فاسد غربی را سفيد کرده با اين تفاوت که زير سرپوش فشار وحشتناک، کسی از آن صحبت نمی کند و در خفا انجام می پذيرد ...
مجمع الجزاير شاعران پرومته، نوشته ی مسعود خيام، نشر زمان، چاپ يکم 1379
--------
يه نکته ی جالب: در
يه نکته ی جالب:در عربستان ازدواج زنان با خارجی ها ممنوع است مگر اين که زن عقب افتاده ی ذهنی باشد يا دکتر در طب!!!
هورا! بالاخره يه جايی پيدا شد قوانينش از مال ما احمقانه تر باشه!!
--------
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
