میدونم همهی اين چيزا خواب و خياله ولی پس چرا بيدار نمیشم؟
فراموشت میکنم
در لابهلای اين خيابانهای شلوغ
و اين آدمهايي که نمیدانند کجا ...
در ميان صندلیهای خالی ماندهی يک سالن تئاتر
که ميزبان تماشاچيان خوشبخت يک تراژدی بوده است
در کمدی تنازع بقا
فراموشت میکنم
سايهی سياه مژگانت را
و قرمزی هميشهی انگشتانت را
فراموشت میکنم در انتهای جادهای سپيد
سپيد، سپيد، سپيد
فراموشت میکنم
ای آشنای لحظههای اضطراب من
سحرگاه مهربان گونههایت را
و تیرگی بلند گيسوانت
که رشتههای سرنوشت من بود ...
ای مانوسترين
ای ديرينه
ديرينه
ديرينه
دير نيست
برای فراموش کردنت دیگر دير نیست
و من
میترسم
فراموشت میکنم
در ازدحام این چهرههای دروغ
و خندههايی که دیگران ...
فراموشت میکنم
و زمان به سکتهای درخواهد گذشت
اين کيست در من؟
ای بیکرانهی بیرحم
ای لاجوردی بيهوده
این کيست در من
کيست که فراموش کرده است
خويشتن را در پناه گور
و ديدگان به امتداد مهتابی آسمان سپرده است؟
هذیان نيست
هرگز هذیان نیست
اگر بشود همیشه زیر سقف ماند
اگر بشود در زير این آسمان بلند تاب آورد
اگر بشود زير باران دروغ گفت
فراموشت خواهم کرد
هميشه اشک میماند
همیشه غصه میماند
هميشه در قصهها که میخوانيم
دلها سخاوتمندانه سر میسپارند ...
آفتاب من
در آسمان بمان
که در زمين
کرم شبتابت خواهند خواند
ماهتاب من
فرو منشین
که به قيراطی نقره فروخته خواهی شد
فراموشت میکنم
و آسمان سقف خواهد شد
اقيانوس برکهی تنگ انزوا
و من
دیگر
سراغ هیچ سبزینهای نخواهم رفت
فراموشت میکنم
تو را که
میدانم
روزی
مثل جوانه
در آستانهی فروردين
در روح عريان زمستانیم
منفجر خواهی شد ...
