January 18, 2003 03:22 AM


امروز داشتم سر کلاس درس می‌دادم يه هو احساس جالبی بهم دست داد. خيلی به نظرم قشنگ اومد که آدم يه چيزی بگه و چهل پنجاه نفر ديگه گوش بدن و ياد بگيرن ... يه لحظه انگار خودم رو از بالا ديدم و احساس کردم چه قدر قشنگ و جالبه اين کار و چه‌قدر من دوستش دارم ... خیلی حس خوبیه وقتی شاگردات دارن چیز ياد می‌گيرن و تو اين ياد گرفتن رو داری از قيافه‌هاشون می‌فهمی ...

من تو اين هفت هشت سالی که درس می‌دم اصولا خیلی با شاگردام راحت بودم و راحتم ... يعنی خيلی سخت گيری و اینا نمی‌کنم. البته بچه‌ها بايد درسشونو بخونن‌ها ولی گیر الکی بهشون نمی‌دم که حالا مثلا سر کلاس آدامس نخور و این جور چيزا ... هميشه هم بهشون احترام می‌‌ذارم و انصافا هم همه‌‌ی شاگردام تاحالا سر کلاسم رعايت کردن و بی‌جنبه بازی در نياوردن ... گمونم هم بیشترشون يه جورایی از کلاس من خوششون مياد و می‌شه گفت خيلی وقت‌ها باهام رفيق می‌شن. الانم من با خيلی از شاگردای قديميم دوستم و باهاشون بيرون اينا می‌رم.

يه سری می‌گن اگه با بچه‌ها آدم صميمی بشه ديگه سر کلاس آروم نمی‌شينن و کلاس از کنترل خارج می‌شه ولی من موافق نيستم. به نظرم اين که آدم بلد باشه درست درس بده خیلی مهم تره ... يعنی اگه اين جوری باشه به‌جاش با شاگردات می‌گی و می‌خندی، به‌جاش هم ساکت می‌شينن درستو گوش می‌دن ... دانش‌آموزا به نظر من خيلی باهوشن، يعنی خوب می‌فهمن که دبيرشون چی‌کاره است. تو کارش وارده يا نه. حالا این که یکی بخواد بیاد سخت گيری کنه فيلمه ديگه به نظر من. چه اشکال داره آدم تو کلاس راحت باشه؟

خلاصه امروز واقعا حس خوبی داشتم ... اين کلاسم داره دیگه تموم می‌شه. جلسه‌های آخرشه ... اين جور موقع‌ها غصه‌ام می‌گيره ... يه جورایی عادت میکنم به شاگردام و واقعا جلسه‌های آخر سخته برام ... شايد باور نکنین ولی بعضی وقتا جلسه‌ی آخر بعضی کلاسام بغضم می‌گيره ... به هر حال آدم شيش ماه، يه سال با يه سری آدم بوده،‌ شناختشون، دعواشون کرده بعضی وقتا، خنديده باهاشون ... سخته ديگه ...

امروز یکی بچه‌ها اومد گفت يعنی پنج‌شنبه‌ی ديگه کلاسمون تموم می‌شه دیگه؟ گفتم آره خب. گفت يعنی ديگه شمارو نمی‌بينيم؟ یه جوری گفت که اشکم به خدا داشت درميومد. اين جور وقتا است که فکر می‌کنم عاشق کارمم ... خیلی وقتا کلاسام که تموم می‌شه با شاگردام قرار می‌ذارم که مثلا ماهی یه دفعه دسته جمعی بريم کوه. يا اگه پسر باشن مثلا بریم فوتبال. خيلی قشنگه ... اين که مثلا شاگردای چهار سال پيشت که الان دانشگاهشون هم داره تموم می‌شه بهت زنگ بزنن و بگن آقا جمعه داريم ميريم کوه شما هم بياين . اين که بعد از سه چهار سال دست جمعی پاشن بيان تئاترت ... خيلی حس خوبيه ... شايد نشه اين‌جا خوب گفتش ولی خیلی حس عالی‌ايه ...

راستی يه اتفاق جالب ديگه که امروز سر کلاس افتاد بگم:

داشتم درس می‌دادم نمی‌دونم چه‌طور شد به جای اعداد صحيح يه هو گفتم اعداد شحيح!!!
خلاصه اومدم زود ماست‌ماليش کنم و تا بچه‌ها نفهمیدن تند تند حرف تو حرف بيارم و يه چيز ديگه بگم ، سريع رفتم سراغ جواب دادن يه تست که تا روم به تخته شد و شروع کردم به نوشتن جواب ( حالا يه چند ثانيه‌ای گذشته بود. ) اين پدرام بدجنس تيز که خيلی هم بچه درس خونیه ( احتمالا امسال رتبه‌اش زیر هزار می‌شه اگه زياد بازی گوشی نکنه!) و يه کمی هم شره برگشت گفت:

هی ... عجب بلای خانمان سوزيه ... هی ...

آقا کلاس رفت رو هوا!