« December 2002 | صفحه اصلی | February 2003 »
خيلی وحشتناکه ... خيلی وحشتناکه که تو اين دهکدهی جهانی و عصر ارتباطات، آدما روز به روز تنهاتر میشن ... بابا ما آدما به خدا به هم، به رابطه با هم نياز داريم ... چهمون شده؟ کجا میخواهيم بريم؟ به کجا میخوايم برسيم؟ چرا همه چی داره يادمون میره؟
به نظر من بعضی چيزا از نون شب هم واجب تره به خدا ... من میگم هر کسی بايد دست کم هر سه ماه يه دفعه يه چنين چيزايی رو بخونه تا بعضی چيزا را فراموش نکنه ...
و آن وقت بود که سر و کلهی روباه پيدا شد
روباه گفت: سلام.
شهريار کوچولو برگشت اما کسی رو نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: سلام.
صداگفت: من اينجام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: يه روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: بيا با من بازی کن. نمیدونی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: نمیتونم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکردن آخه.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: معذرت میخوام.
اما فکری کرد و پرسيد: اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: تو اهل اينجا نيستی. پی چی میگردی؟
شهريار کوچولو گفت: پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار میکنن. اينش اسباب دلخوريه! اما مرغ و ماکيان هم پرورش میدن و خيرشون فقط همينه. تو پی مرغ میگردی؟
شهريار کوچولو گفت: نه، پی دوست میگردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: يه چيزيه که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردنه.
- ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: معلومه. تو الان واسه من يه پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی ديگه. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يه روباهم مثل صد هزار روباه ديگه. اما اگه منو اهلی کردی هر دوتامون به هم احتياج پيدا میکنيم. تو واسه من ميون همهی عالم موجود يگانهای میشی، من واسهی تو.
شهريار کوچولو گفت: کمکم داره دستگيرم میشه. يه گلی هست که گمونم منو اهلی کرده باشه.
روباه گفت: بعيد نيست. رو اين کرهی زمين هزار جور چيز میشه ديد.
شهريار کوچولو گفت: اوه نه! اون رو کرهی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: رو يه سيارهی ديگه است؟
- آره.
- تو اون سياره شکارچی هم هست؟
- نه.
- محشره ! مرغ و ماکيان چهطور؟
- نه.
روباه آهکشان گفت: هميشهی خدا يه پای بساط لنگه!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی يهنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدما منو. همهی مرغها عين همن همهی آدما هم عين هم. اين وضع يه خورده خلقم رو تنگ میکنه. اما اگه تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم رو چراغون کرده باشی. اون وقت صدای پايی رو میشناسم که با هر صدای پای ديگهای فرق میکنه. صدای پای ديگرون منو وادار میکنه تو هفت تا سوراخ قايم بشم اما صدای پای تو مثل نغمهای منو از سوراخم میکشه بيرون. تازه، نگاه کن اونجا اون گندمزار رو میبينی؟ برای من که نون بخور نيستم گندم چيز بیفايدهايه . پس گندمزار هم منو به ياد چيزی نمیاندازه. اسباب تاسفه. اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتی اهليم کردی محشر میشه! گندم که طلايی رنگه منو به ياد تو میندازه و صدای باد رو هم که تو گندمزار میپيچه دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو رو نگاه کرد. اون وقت گفت: اگه دلت میخواد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: دلم که خيلی میخواد، اما وقت چندانی ندارم. بايد برم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزا سر در آرم.
روباه گفت: آدم فقط از چيزايی که اهلی کنه میتونه سر در آره. انسانها ديگه برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارن. همه چيز رو همين جور حاضر آماده از دکونها میخرن. اما چون دکونی نيست که دوست معامله کنه آدمها موندن بیدوست... تو اگه دوست میخوای خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: راهش چيه؟
روباه جواب داد: بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يه خورده دورتر از من میگيری اين جوری ميون علفها می شينی. من زير چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هيچی نمیگی، چون تقصير همهی سؤِتفاهمها زير سر زبونه. عوضش میتونی هر روز يه خورده نزديکتر بشينی.
فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: کاش سر همان ساعت ديروزاومده بودی. اگه مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشه و هر چی ساعت جلوتر بره بيشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکنه شور زدن و نگران شدن. اون وقته که قدرِ خوشبختی رو میفهمم! اما اگه تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدونم چه ساعتی بايد دلم رو برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعدهای داره.
شهريار کوچولو گفت: قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: اين هم از اون چيزاييه که پاک از خاطرا رفته. اين همون چيزيه که باعث میشه فلان روز با باقی روزا و فلان ساعت با باقی ساعتا فرق کنه. مثلا شکارچیهای ما ميون خودشون يه رسمی دارن و اون اينه که پنجشنبهها رو با دخترای ده میرن رقص. پس پنجشنبهها برهکشون منه. برای خودم گردشکنان میرم تا دم مُوِستان. حالا اگه شکارچیها وقت و بی وقت میرقصيدن همهی روزها شبيه هم میشد و منِ بیچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه رو اهلی کرد.
لحظهی جدايی که نزديک شد روباه گفت: آخ! نمیتونم جلو اشکم رو بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: تقصير خودته. من که بدت رو نمیخواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: همين طوره.
شهريار کوچولو گفت: آخه اشکت داره سرازير میشه!
روباه گفت: همين طوره.
- پس اين ماجرا فايدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: برو يک بار ديگر گلها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تکه. برگشتنا با هم وداع میکنيم و من به عنوان هديه رازی رو بهت میگم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گلها رفت و به اونها گفت:
- شما سرِ سوزنی به گل من نمیمونيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما رو اهلی کرده نه شما کسی رو. درست همون جوری هستيد که روباه من بود. روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگه. اونو دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تکه.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره دراومد که:
- شما خوشگليد اما خالی هستيد. براتون نمیشه مرد. گفتوگو نداره که گل منو هم فلان رهگذر گلی میبينه مثل شما. اما اون به تنهايی از همهی شما سره چون فقط اونه که آبش دادم، چون فقط اونه که زير حبابش گذاشتم، چون فقط اونه که با تجير براش حفاظ درست کردم، چون فقط اونه که حشراتش رو کشتم جز دو سهتايی که میبايست شبپره بشن، چون فقط اونه که پای گلهگزاریها يا خودنمايیها و حتا گاهی پای بغ کردن و هيچی نگفتنهاش نشستم، چون اون گل منه.
و برگشت پيش روباه.
گفت: خدانگهدار!
روباه گفت: خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمیشه ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سرنمیبينه.
شهريار کوچولو برای اين که يادش بمونه تکرار کرد:
- نهاد و گوهر را چشمِ سر نمیبينه.
- ارزش گل تو به قدرِ عمريه که به پاش صرف کردی.
شهريار کوچولو برای اين که يادش بمونه تکرار کرد:
- به قدر عمريه که به پاش صرف کردم.
روباه گفت: انسانها اين حقيقت رو فراموش کردن اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چيزی که اهلی کردی مسئولی. تو مسئول گلتی...
شهريار کوچولو برای اون که يادش بمونه تکرار کرد:
- من مسئول گلمم...
اين پرشین بلاگ هم ديگه داره گندش رو بالا مياره ... بيست و هفت سال طول میکشه وبلاگ آدم بياد بالا ... اگه يه مدت ديگه همين جوری بمونه من يکی که کوچ میکنم بلاگ اسپات ... بابا درستش کنين ديگه ... اعصاب نداريم به خدا!
خواستم ببينم شما جايی رو میشناسين خاکش خوب نرم باشه آدم بتونه بره راحت قلبش رو دربياره از سينهاش اونجا چال کنه؟
اول اين که داشتم ميومدم خونه، توی تاکسی راننده راديو روشن کرده بود ... جاتون خالی خيلی خوش گذشت! يه حاج آقايی رو آورده بودن که يه سری تئوری اساسی در مورد ازدواج و اينا میداد توپ! ( قابل توجه ايشون!) . مثلا میگفت:
دخترای ما خيلی فهميده هستن و شونزده سالگی ديگه حداکثر بايد ازدواج کنن.
چه اشکال داره پسرا موقعی که دبیرستان میرن ازدواج کنن؟
چرا يه خانوادهای که دو تا دختر داره شرط میذاره مثلا باید دختر بزرگتر اول ازدواج کنه؟ مثلا اگه يه خونواده يه دختر ۱۶ ساله و يه دختر ۱۸ ساله داره و يکی مياد خواستگاری اون کوچیکه رو میپسنده بايد دختره رو بدن بهش چون وقتی ازدواج کرد فاميلای دختره نيگا میکنن میبينن عروس چه دختر خوبيه ميان خواهرش رو هم میگيرن.
اگه يکی رو دوست دارين و میخواين باهاش ازدواج کنين، هر روز، روزی پنج دفعه آيهی
( نمیدونم چند) سورهی روم و آيهی ( نمیدونم چند) سورهی نور رو بخونين و سعی کنين همیشه هم وضو داشته باشين، حتما با طرف ازدواج میکنين.
ببينين اگه تو يه خونوادهای هستین که دو تا اتاق داره خونهتون ازدواج کنین، تو يه اتاق خودتون بشينين، تو يه اتاق هم پدر مادرتون. این جوری خیلی لذت بخش تره چون اونا تجربيات خودشون رو هم در اختیارتون میذارن.
اسم برنامه گمونم چهار راه بود و سه شنبه عصرا احتمالا پخش میشه. حتما گوشش کنین. راستی يه افکت صلوات هم داشتن که راه به راه پخشش میکردن به عنوان صلوات زنده. فقط يه بار سوتی شد و تا حاج آقاهه اومد بگه صلوات بفرستين، هنوز نگفته صدای صلوات اومد. مجريه هم که یه زن شدیدا عشوهای بود همش میگفت : « حاج آقا جوونا شما رو خيلی دوست دارن. نيگاه کنين تو اين برف و سرما چهقدر به خاطر شما جمع شدن اومدن اينجا.»
دوم اين که يه کارت عروسی ديدم اينجوری بود:
هو المحبوب
آقای ... و دوشيزه ...
مفتخرند که در نظام مقدس ولایی توليد يافته و با انگيزهی تکامل و تعالی روح تحت توجهات حضرت ولیعصر (ع) و ادعيهی نورانی نایب بزرگوارش پيوند پاک خود را با سپاس از همهی شهيدان راه حق و امام شهيدان جشن بگيرند.
زمان: .../.../سال عزت و افتخار حسينی، ساعت ۳ الی ۶ بعدالظهر
مکان: ...
هر کی باورش نمیشه بگه عکس کارت رو براش ايميل کنم!
گزارش وبگردی:
ايشون هنوز ته چاه تشريف دارن. بيا بيرون ديگه بابا حوصله نداريم!
ايشون هنوز سفرن، اونجا هم انگار اينترنت گيرشون نمياد ... حيف!
ايشون بعد از اشتغال به امر شريف حرامزادگی! فعلا وبلاگ دو در میفرمايند ... به اين معنی که يک کلمه مینويسند و میروند! ... بنده در راستای گه گیجه گرفتگی شديد از مطالب ايشان، به بهترین مترجم دو مطلب اخير وی جايزهی نفیسی به رسم یادبود اهدا خواهم کرد!!! ... اما از حق نگذريم، چه آهنگ ماهی گذاشته روی وبلاگش اين گاو مش گوليه!
ايشون سه تا داستان کوچولوی خيلی خوشگل نوشته که اگه نرین بخونينشون خرين!
ايشون هم دوباره برگشت و نوشت و من خوشحال شدم.
راستی ... آقا اين اکانت من امشب خفن سرعتی پيدا کرده ... ويز ثانيه همهچی رو مياره ... خبری شده؟
امشب شب عجيبی بود ...
يکی خواست منو مسيحی کنه!
يکی از دوستام نامزد کرد!!
يکی از دوستام خودکشی کرد!!!
میدونم همهی اين چيزا خواب و خياله ولی پس چرا بيدار نمیشم؟
فراموشت میکنم
در لابهلای اين خيابانهای شلوغ
و اين آدمهايي که نمیدانند کجا ...
در ميان صندلیهای خالی ماندهی يک سالن تئاتر
که ميزبان تماشاچيان خوشبخت يک تراژدی بوده است
در کمدی تنازع بقا
فراموشت میکنم
سايهی سياه مژگانت را
و قرمزی هميشهی انگشتانت را
فراموشت میکنم در انتهای جادهای سپيد
سپيد، سپيد، سپيد
فراموشت میکنم
ای آشنای لحظههای اضطراب من
سحرگاه مهربان گونههایت را
و تیرگی بلند گيسوانت
که رشتههای سرنوشت من بود ...
ای مانوسترين
ای ديرينه
ديرينه
ديرينه
دير نيست
برای فراموش کردنت دیگر دير نیست
و من
میترسم
فراموشت میکنم
در ازدحام این چهرههای دروغ
و خندههايی که دیگران ...
فراموشت میکنم
و زمان به سکتهای درخواهد گذشت
اين کيست در من؟
ای بیکرانهی بیرحم
ای لاجوردی بيهوده
این کيست در من
کيست که فراموش کرده است
خويشتن را در پناه گور
و ديدگان به امتداد مهتابی آسمان سپرده است؟
هذیان نيست
هرگز هذیان نیست
اگر بشود همیشه زیر سقف ماند
اگر بشود در زير این آسمان بلند تاب آورد
اگر بشود زير باران دروغ گفت
فراموشت خواهم کرد
هميشه اشک میماند
همیشه غصه میماند
هميشه در قصهها که میخوانيم
دلها سخاوتمندانه سر میسپارند ...
آفتاب من
در آسمان بمان
که در زمين
کرم شبتابت خواهند خواند
ماهتاب من
فرو منشین
که به قيراطی نقره فروخته خواهی شد
فراموشت میکنم
و آسمان سقف خواهد شد
اقيانوس برکهی تنگ انزوا
و من
دیگر
سراغ هیچ سبزینهای نخواهم رفت
فراموشت میکنم
تو را که
میدانم
روزی
مثل جوانه
در آستانهی فروردين
در روح عريان زمستانیم
منفجر خواهی شد ...
جان من اگه میتونين يه بار حدودای ساعت يه ربع به يازده شب برين دم سينما فرهنگ قيافهی اين آدمايی که بعد از تماشای فيلم در ستايش عشق ساختهی ژان لوک گدار از سينما ميان بيرون رو ببينين ... خيلی باحاله به خدا!
زندگی من در سهشنبهها اتفاق میافتد
يه مجموعه داستان خريدم به اسم زندگی من در سهشنبهها اتفاق میافتد نوشتهی طاهره علوی ... نخوندمش هنوز ولی از شروع داستان اولش خوشم اومد ... اين جوريه:
سی و سه ساله بودم که با شهرام ازدواج کردم. پنج سال بعد وقتی جدا میشديم گفت: «حالا میروی و میبينی هيچ کس خواهان زنی به سن و سال تو نيست.»
سال بعد شهرام دوباره ازدواج کرد. حالا از ازدواج دوم او دو سال میگذرد.
آن شب با سيمين پياده به سمت ميدان ونک راه افتاديم. دمدمای غروب بود.نشميل دو سه قدم جلوتر از ما میرفت، بعد میايستاد و نگاهی به پشت سرش میانذاخت، مادرش را میديد و لبخندی میزد و باز ورجهورجه کنان دو سه قدم برمیداشت و ...
سيمين پشت ويترين مغازهای ايستاد. تیشرتها روی هم تلنبار شده و قيمت حراجی خورده بودند:۹۹۹ تومان، ۹۹۵ تومان، ۹۷۵ تومان و ... بعد صورتش را به شيشهی ويترين چسباند و دو دست را حايل آن کرد. میخواست جلوی انعکاس نور مهتابیها را بگيرد. در همان حال گفت:
ـــ میدانستی شهرام دو سال آخر ازدواجتان با زنی دوست بوده
...
پريروز يه نمايشی داشتم میديدم توش يکی از بازيگرا به بازيگر نقش اول که يه پسر بود میگفت: « بيست ساله شدی و هنوز باکره موندی؟ » و به نظرش خيلی عجيب بود اين کار...
يکی بايد بياد به من بگه ... بيست و هفت ساله و هنوز باکره ... میدونين ... گاهی وقتا بعضی از اعتقاداتم برای خودمم يه لحظاتی مسخره به نظر میرسه ... برای کی؟ برای چی؟
از عواقب مولف کتاب رياضی بودن يکيش هم اينه که ممکنه يکی از بچههای مدرسهی فرزانگان ( تيزهوشان دخترونه ) بهت Email بده و بپرسه ازت احتمال اين که يه ميمون بشينه پشت کامپيوتر و همین طور تصادفی ديوان حافظ رو از الا يا ايها الساقی تا آخرش به تصادف تايپ کنه چقدره؟ تازه کليد کنه که جواب دقيق میخواد!!!
بديش هم اينه که تو هم جوابو بلد باشی و اينجا براش بنويسی میشه يک بخش بر تعداد دکمه های کیبورد به توان تعداد حروف ديوان حافظ!
سرگرمیهای ما رو میبينين تو رو خدا!!!
خدای لعنتی! حتی وجود هم ندارد!!!
ساموئل بکت
امروز مامان و بابام نهار نيومدن خونه ... ديگه داشتم نگران میشدم که پيداشون شد ... گفتم: « ساعت پنجه کجا بودين تا حالا؟»
گفتن: « امروز بيست و نهمين سالگرد ازدواجمون بود ... با هم رفته بوديم بيرون. »
کيف کردم ... میبينين چه مامان بابای ماهی دارم من!
توی ظهيرالدوله دماغتو چسبونده بودی به اون شيشهی آرامگاه رهی ... چه شيطون بودی ... اون موقع اسمت هم نمیدونستم چيه ... پفک نمکی؟ ... امان از دست اين کامران روشن ... کجاست حالا؟ چیکار میکنه؟
درو باز کردم و آروم اومدم نشستم تو اطاق ... نشسته بودی اونجا و داشتی بچهها رو نگاه میکردی ... با سر سلام کرديم به هم ... ديگه اسمتو میدونستم ولی صد سال هم خيال نمیکردم اين جور جاها سر و کلهات پيدات شه ... اصلا به قيافهات نمیخورد ...
روز خورشيد گرفتگی بود ... نيومدی ... زنگ زدم خونتون ... چرا نيومدی؟ ... آدم که خورشيد گرفتگی باشه بيرون نمیره، خطرناکه! ... نزديک بود دو تا شاخ گنده رو سرم سبز شه ...
کشتم خودمو ولی نتونستم وادارت کنم درست بميری! ... آخر مجبور شدم بنشونمت ... آخر هم نفهميدم نمیتونستی يا داشتی لج میکردی ...اون اولها وقتی ميفتادی رو دندهی لج منم گير میدادم و دعوامون میشد ولی ... بعدا فهميدم اگه هيچ چی نگم خودت بعدا همون کاریو میکنی که من گفتم ...
اون چتر قرمزه رو يادته؟ ... یادته اصلا نگاه نمیکردی به هیچ کس؟ يادته برق رفت؟ ... من خوب یادمه ... آبی بود ... هميشه به بچهی بغل دستیم میگفتم سر یه آدامس بادکنکی باهات شرط میبندم که آبیها برنده میشن ...
حسابی بیريخت شده بودی با اون دهن گشاد و موهای چتری اما داشتی از شدت ذوق میمردی ... عمو جون ... آخر يه روز میرم سواحل اسپانیا ...
چراغها را خاموش کردم و گفتم حالا صندلیهاتون رو بردارين برين بالای ميز ... يه جوری نگام کردی انگار که ديوونه شدم ... میخورم زمین ... نمیخوری ... برو بالا ...
هول شده بودی ... حسابی هول شده بودی ... ليست رو بهت نشون دادم ... جزو کاندیداها بودی ... اسمتو که خوندن يه نفس راحت کشيدم ... جايزهات رو که داشتی میگرفتی ديگه اصلا مهم نبود برام که خودمم جايزه میگيرم يا نه ...
...
مادام روشه میگفت بعضی لحظهها روشن تر از باقی لحظهها ياد آدم میمونه ... بعضی لحظهها روشن تر از باقی لحظهها ياد آدم میمونه ... بعضی لحظهها روشن تر از باقی لحظهها ياد آدم میمونه ...
امروز داشتم سر کلاس درس میدادم يه هو احساس جالبی بهم دست داد. خيلی به نظرم قشنگ اومد که آدم يه چيزی بگه و چهل پنجاه نفر ديگه گوش بدن و ياد بگيرن ... يه لحظه انگار خودم رو از بالا ديدم و احساس کردم چه قدر قشنگ و جالبه اين کار و چهقدر من دوستش دارم ... خیلی حس خوبیه وقتی شاگردات دارن چیز ياد میگيرن و تو اين ياد گرفتن رو داری از قيافههاشون میفهمی ...
من تو اين هفت هشت سالی که درس میدم اصولا خیلی با شاگردام راحت بودم و راحتم ... يعنی خيلی سخت گيری و اینا نمیکنم. البته بچهها بايد درسشونو بخوننها ولی گیر الکی بهشون نمیدم که حالا مثلا سر کلاس آدامس نخور و این جور چيزا ... هميشه هم بهشون احترام میذارم و انصافا هم همهی شاگردام تاحالا سر کلاسم رعايت کردن و بیجنبه بازی در نياوردن ... گمونم هم بیشترشون يه جورایی از کلاس من خوششون مياد و میشه گفت خيلی وقتها باهام رفيق میشن. الانم من با خيلی از شاگردای قديميم دوستم و باهاشون بيرون اينا میرم.
يه سری میگن اگه با بچهها آدم صميمی بشه ديگه سر کلاس آروم نمیشينن و کلاس از کنترل خارج میشه ولی من موافق نيستم. به نظرم اين که آدم بلد باشه درست درس بده خیلی مهم تره ... يعنی اگه اين جوری باشه بهجاش با شاگردات میگی و میخندی، بهجاش هم ساکت میشينن درستو گوش میدن ... دانشآموزا به نظر من خيلی باهوشن، يعنی خوب میفهمن که دبيرشون چیکاره است. تو کارش وارده يا نه. حالا این که یکی بخواد بیاد سخت گيری کنه فيلمه ديگه به نظر من. چه اشکال داره آدم تو کلاس راحت باشه؟
خلاصه امروز واقعا حس خوبی داشتم ... اين کلاسم داره دیگه تموم میشه. جلسههای آخرشه ... اين جور موقعها غصهام میگيره ... يه جورایی عادت میکنم به شاگردام و واقعا جلسههای آخر سخته برام ... شايد باور نکنین ولی بعضی وقتا جلسهی آخر بعضی کلاسام بغضم میگيره ... به هر حال آدم شيش ماه، يه سال با يه سری آدم بوده، شناختشون، دعواشون کرده بعضی وقتا، خنديده باهاشون ... سخته ديگه ...
امروز یکی بچهها اومد گفت يعنی پنجشنبهی ديگه کلاسمون تموم میشه دیگه؟ گفتم آره خب. گفت يعنی ديگه شمارو نمیبينيم؟ یه جوری گفت که اشکم به خدا داشت درميومد. اين جور وقتا است که فکر میکنم عاشق کارمم ... خیلی وقتا کلاسام که تموم میشه با شاگردام قرار میذارم که مثلا ماهی یه دفعه دسته جمعی بريم کوه. يا اگه پسر باشن مثلا بریم فوتبال. خيلی قشنگه ... اين که مثلا شاگردای چهار سال پيشت که الان دانشگاهشون هم داره تموم میشه بهت زنگ بزنن و بگن آقا جمعه داريم ميريم کوه شما هم بياين . اين که بعد از سه چهار سال دست جمعی پاشن بيان تئاترت ... خيلی حس خوبيه ... شايد نشه اينجا خوب گفتش ولی خیلی حس عالیايه ...
راستی يه اتفاق جالب ديگه که امروز سر کلاس افتاد بگم:
داشتم درس میدادم نمیدونم چهطور شد به جای اعداد صحيح يه هو گفتم اعداد شحيح!!!
خلاصه اومدم زود ماستماليش کنم و تا بچهها نفهمیدن تند تند حرف تو حرف بيارم و يه چيز ديگه بگم ، سريع رفتم سراغ جواب دادن يه تست که تا روم به تخته شد و شروع کردم به نوشتن جواب ( حالا يه چند ثانيهای گذشته بود. ) اين پدرام بدجنس تيز که خيلی هم بچه درس خونیه ( احتمالا امسال رتبهاش زیر هزار میشه اگه زياد بازی گوشی نکنه!) و يه کمی هم شره برگشت گفت:
هی ... عجب بلای خانمان سوزيه ... هی ...
آقا کلاس رفت رو هوا!
بيل گيتس
اين مطلبو يکی از دوستام برام ميل کرده بود. عجب خفن پولداره اين بيل گيتس!
چطور ميشه بيل گيتس رو ورشكست كرد ؟!!
1 - بيل گيتس در هر ثانيه 250 دلار آمريكا درآمد داره، يعني 20 ميليون دلار در روز و 8/7 ميليارد دلار در سال!
2 – اگر 1000 دلار از دست وي بر زمين بيفته به خودش اين دردسر رو نميده كه برش داره، چون در 4 ثانيه اي كه برداشتنش طول ميكشه، اين پول عايدش شده!
3 – آمريكا در حدود 62/5 هزار ميليارد دلار بدهی داره و بيل گيتس به تنهايی ميتونه ظرف 10 سال تمام بدهی آمريكا را بازپرداخت كنه!
4 – اون ميتونه نفري 15 دلار به همه جمعيت جهان بده و باز هم 5 ميليون دلار در جيبش باقی بمونه!
5 – اگر مايكل جردن يعنی گرانترين ورزشكار آمريكايی هيچ غذا و آبی نخوره و همه 30 ميليون دلار درآمد سالانه اش رو پس انداز كنه، 227 سال طول خواهد كشيد تا به ثروتمندی بيل گيتس بشه!
6 – اگر بيل گيتس رو به صورت يك كشور تصور كنيم، 37 مين كشور ثروتمند جهان میشه! يا به تنهايی درآمدی برابر سيزدهمين كمپانی عظيم آمريكايی خواهد داشت، حتی بيشتر از آی بی ام!
7 – اگر همه ثروت بيل گيتس رو تبديل به يك دلاری كنيم ، میشه جادهای از ماه تا زمين باهاش كشيد كه 14 بار رفته و برگشته! ولی ساخت اين جاده، 1400 سال طول خواهد كشيد و 713 بوئينگ 747 بايد براي جابجايي اين پول ها پرواز كنند.
8 – بيل گيتش امسال 40 ساله میشه. اگر فرض رو بر اين بگيريم كه هنوز 35 سال ديگه هم زنده خواهد بود، ميتونه روزی 78/6 ميليون دلار خرج كنه قبل از اينكه به بهشت بره!
9 – اما!!! اگر كاربران ويندوزهاي مايكروسافت بتونن بابت هرباری كه كامپيوترشون هنگ ميكنه، يك دلار از بيل گيتس خسارت بگيرن، وي تنها در 3 سال ورشكست خواهد شد!!!
ـــ سلام
ـــ سلام
ـــ حالت خوبه؟
...
ـــ نه، حالا نه!
...
ـــ خداحافظ
ـــ خداحافظ!

من هميشه گفتم خيلی کارش درسته ايشون. اگه يه هفته چيزی نمینويسه در عوض يه دفعه میآد يه مطلب مینويسه که آدم رو رسما غافلگير میکنه! خيلی خيلی قشنگ بود ... Tres Bien
متاسفانه با خبر شدم دوست خوبم جواد طواف، نويسندهی وبلاگ رنگين کمان ديروز دستگير شده! به نظر میرسه که به خاطر بعضی از مطالب وبلاگش دستگيرش کرده باشن ... اين خيلی خيلی نگران کننده است ...
OUSHO said
If you love someone
Set her free
If she ever comes back, she's yours
If she doesn't, as expected, she never was
Shakespear
if you love someone
Set her free
If she ever comes back, she's yours
If she doesn't, here's the poison, suicide
yourself for her
Optimist
If you love someone
Set her free
Don't worry, she will come back
Suspicious
If you love someone
Set her free
If she ever comes back, ask her why
Impatient
If you love someone
Set her free
If she doesn't comes back within some time forget
her
Patient
IF you love someone
Set her free
If she doesn't come back, continue to wait until
she comes back
Playful
If you love someone
Set her free
*If she comes back, and if you love her still
set her free again
repeat*
C++ Programmer
if(you-love(m_she
m_she.free
if(m_she == NULL
m_she= new CShe
Animal-Rights Activist
If you love someone
Set her free
In fact, all living creatures deserve to be
free
Lawyers
If you love someone
Set her free
Clause 1a of Paragraph 13a-1 in the second
amendment of the
Matrimonial Freedom Act clearly states that
Bill Gates
If you love someone
Set her free
If she comes back, I think we can charge her for
re-installation fees
but tell her that she's also going to get an upgrade
Biologist
If you love someone
Set her free
She'll evolve
Statisticians
If you love someone
Set her free
If she loves you, the probability of her coming
back is high
If she doesn't, the Weibull distribution and your
relation was improbable anyway
Salesman
If you love someone
Set her free
If she ever comes back, deal!
If she doesn't, so what! "NEXT"
Schwarzenegger's fans
If you love someone
Set her free
SHE'LL BE BACK
Insurance agent
If you love someone
Show her the plan
If she ever comes back, sign her up
If she doesn't, keep follow up with her and never
give up
Physician
If you love someone
Set her free
If she ever comes back, it's the law of gravity
If she doesn't, either there's friction higher
than the force or the angle
of collision between two objects did not
synchronize at the right angle
Mathematician
If you love someone
Set her free
If she ever comes back, 1 + 1 = 2 peanut
If she doesn't, Y = 2X - log(0.46Y^2 +
(cos(52/34X)) x
5Y^(-0.5)c) where c
is the infinite constant of no turning point
Nowadays' style
If You Love Someone
Set it free
If It Comes Back, It is Yours
If It Doesn't, Hunt it Down and Kill It...!!! OR
PERHAPS REPORT TO IMMIGRATION THAT SHE/HE IS AN
ILLEGAL
If you love someone
WHY IN THE FIRST PLACE SET HER FREE
CARELESS IDIOT
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
