علی فرخی
ای بابا! بیچاره اين علی فرخيه بنده خدا رو هم گرفتن . يه پسر آرومی بود که نگو. اون قدر هم لاغر بود که من همش نگران بودم يه وقت نشکنه! عشق فلسفه و سياست و اين چيزا هم بود. ( راستی من چرا هی میگم بود؟ مگه الان نيست؟ )
چند وقت پيشا، يه روز تو کتابخونهی دفتر کانونهای هنری نشسته بودیم، اين علی فرخی شروع کرد به يه بحث خفن فلسفی سياسی با امير حسين بلالی و محمد نمنبات و من. من اولش يه خورده وارد شدم بعد حوصلهام سر رفت. يعنی حوصلهام سر نرفتا، احساس کردم داره ديگه چراپيت میگه اين علی يه جورايی. آهان راستی سيد سياسی هم بودش. خلاصه من که هم گشنهام شده بود، هم میخواستم اين بحثه تموم شه، پا شدم خيلی شيک رفتم همهی چراغهای اونجا رو خاموش کردم و گير دادم بهشون بريم ناهار بخوريم! جاتون خالی بعدش رفتيم پيتزا پنتری آنچيلادا!!! خورديم که البته خيلی اونا خوششون نيومد.
خلاصه، اين خاطرهای بود که من از علی فرخی به ياد داشتم. راستی يه مقالهی اين علی فرخی رو میتونين اينجا بخونين. من که حوصلهام نگرفت تا آخرش بخونم.
