لاموزيکا

December 9, 2002 02:30 AM

...
زن: [ پس از کوششی برای ياد‌آوری] تو اتوبوس باهاش آشنا شدم. ايستاده بود ... بعد ديدمش بيرون هتلم هم منتظره. يه بار، دو بار اون رو بيرون هتل ديدم منتظر وايساده ... بار سوم ترسيدم، دير وقت بود، هنوز هم بيرون هتل وايساده بود، تقريبا ساعت يک صبح بود و ... همين.

مرد:[ با تندی] تو کجا بودی؟

زن: يه کاباره‌ای تو سن ژرمن دپره ... اين رو هم نمی‌دونستی، نه؟

مرد: نه

زن: گاهی وقتا می‌رفتم برقصم ... تو نمی‌رقصيدی ... دلم رقص می‌خواست، فکر می‌کنم حسابی دلم می‌خواست برقصم.

مرد: اگه هم می‌رقصيدم باز قضيه فرقی نمی‌کرد.

زن: شايد. [يک مکث طولانی.] می‌دونی، اولين دفعه‌ای که خيانت می‌کنی خيلی وحشتناکه ... وحشتناک.[می‌خندد.] راست می‌گم ... اولين دفعه ... حتی اگه کاملا اتفاقی باشه ... وحشتناکه. اصلا درست نيست که بگيم اهميتی نداره. [ مرد ساکت است، لبخندی تلخ بر لب. زن ادامه می‌دهد.] فکر نمی‌کنم برای مرد خيانت به زنش اين قدرها ... جدی باشه ...

مرد: به خاطر اون بود که برگشتنت رو به تعويق انداختی؟

زن: آره.

مرد: [دردمندانه] تو خواستی اين اتفاق بيفته يا همين طوری، برخلاف ميل تو اتفاق افتاد؟

زن: [ حالا سنگ‌دلانه و انتقام جویانه تر از پيش] خودم خواستم. نااميد و مايوس بودم. می‌خواستم اون اولين لحظه‌ها ... اون اولين دفعه رو دوباره تجربه کنم. همه چيز مث دفعه‌ی اول با تو بود، من اين کارو کردم که دوباره اون لحظه‌ها رو تجربه کنم که ... هرگز چيزی جای اونو نمی‌گيره ... [مکث] اما می‌دونی، طعم اين جور ماجراجويی رو از يکی دیگه می‌چشی.

مرد: [گزنده و تلخ] خوشحالم که خودت خواستی اون اتفاق بيفته ... بقيه‌اش برام مهم نيست. [ کند و به دشواری] حالا اون لحظه‌ها رو از نو تجربه کردی؟

زن: آدم هميشه تجربه می‌کنه ... حتی ... در بدترين شرايط ... حتی شده برای يه ساعت باشه ... تو خودت اينو خوب می‌دونی ... برای همين هم بود نمی‌خواستم برگردم. دليل ديگه‌ای نداشت.

مرد: [سکوت. مرد سعی می‌کند آن چه را قبل از رفتن زن به پاريس اتفاق افتاده بود به خاطر آورد.] يه روز بعد از ظهر، چند ماه قبل از اين که بری پاريس ... تو رو ديدم ... تو من رو نديدی ... داشتی از اون ور خيابون می‌رفتی. من تعقيبت کردم ... بعد از ظهر بود . از دفتر اومده بودم بيرون برم يه سری به ساختمونا بزنم، ديدم رفتی تو يه سينما ...

زن: [می‌خندد.] آره

مرد: [ او هم می‌خندد.] دنبالت اومدم تو سينما. وسترنی رو نشون می‌دادن که قبلا با هم ديده بوديم ... تو تنها بودی ... نزديک رديف جلو ... کسی نيومد کنار تو بشينه ... اون شب چيزی از اون موضوع بهم نگفتی ... من هم سوالی نکردم ... بهار بود، سه سال پيش ... چند وقتی بود که غمگين بودی ... روز بعد، بعد از ناهار، پرسيدم می‌ری بيرون؟ تو گفتی نه، اما رفتی. دوباره تعقيبت کردم. رفتی ديدن مسابقه‌ی اسب دوونی ... باز هم تنها. خوابش رو هم نمی‌ديدم ... [مکث] درد و رنجم شروع شد.

زن: [ يک سکوت نسبتا طولانی. زن به خاطر می‌آورد.] آره معمولا از اين جور کارا می‌کردم.

مرد: [ با لبخند] هنوزم می‌کنی؟

زن: [می‌خندد.] آره.

مرد: يه هفته‌ی تموم تعقيبت کردم.

زن: و کسی رو نديدی؟

مرد: نه. فرقی هم نمی‌کرد. [مکث. سپس از سر می‌گيرد.] وحشتناک بود. من به خود تو حسادت می‌کردم ... به اون بخش مخفی و مرموزت ... يه روز با اتوموبيل تعقيبت کردم. تو تنهايی داشتی رانندگی می‌کردی، و چه معرکه بودی. خيلی تند می‌روندی ... حدود بيست کيلو متری رفتی و کنار جنگلی وايسادی. رفتی تو جنگل و من گمت کردم. يه خورده اين پا اون پا کردم و تقريبا دنبالت اومدم، بعد ... خيلی ساده برگشتم.

....