« November 2002 | صفحه اصلی | January 2003 »
نگاه که میکنم
نمیدانم
اينجا زمين است
يا آسمان؟
وقتی که اين آبشار،
گيسوانت را میگويم!
به روی انگشتان من
میلغزند ...
دايرهی بسته
خب اعتقاد نداشته باش اما بگو! دست از قهرمان شدن بردار! هيچ کس يادی از قهرمانها نمیکنه. عدهشون خيلی زياده. دو دسته آدم بيشتر وجود نداره، اونهايی که زندهاند و اونهايی که نيستند. اون فعلا از تو قوی تره، مجبورش نکن اينو بهت ثابت کنه.، چون آدم يک بار بيشتر زندگی نمیکنه ... زندان رفتن تو چه نفعی داره؟ ... دست از اصولت نکش. فقط براشون نمير! براشون زندگی کن ... کارای قهرمانانه اگه نتونند دردی رو دوا کنند چه فایده؟ ... بالاخره مجبورت میکنند بگی: «اعتقاد دارم». خوب همين الان بگو ...
همان هميشگی
ديشب با يکی از دوستان رفتيم تئاتر همان هميشگی که ريما رامينفر نوشته و کارگردانيش کرده و توش پانتهآ بهرام و امير جعفری بازی میکنن. قبل از شروع نمايش حميد عليدوستی و دخترش ترانه و حميد سمندريان و خانومش هما روستا و سروش صحت و شبنم طلوعی و احمد مهرانفر و اينا رو ديديم که بنده خداها کلی ذوق کرده بودن آدمای معروفی مثل من و دوستم رو میبينن! اين معروفيت هم کار داده دست ما! هر جا میريم همه میخوان بيان امضا بگيرن!!! خسته شديم به خدا!
حالا از اينا گذشته، من که خيلی خيلی از تئاترشون خوشم اومد. يه متن خوب تو يه فضای امروزی در مورد يه موضوع بسيار جالب و در عين حال عميق( که البته يه ايرادای جزئی هم داره)، يه کارگردانی راحت و تر تميز و بازیهای بسيار خوب. کم تر نمايش نامهی ايرانی اين مدلی ديده بودم تا حالا. شايد بشه گفت يه ذره يعقوبی و نادر برهانی تو اين فضاها قبلا کار کردن ولی به نظرم خیلی ذهنش خوب کار میکنه اين خانوم رامينفر و به خصوص خيلی فضاسازی خوبی داره تو کاراش و ديالوگ نويس خوبی هم هست البته.
بابا بی ادب!
اول اين که من سوسن تسليمی رو خيلی دوست داشتم و گمونم الانم دوسش داشته باشم ( هنوزم که هنوزه محبوب ترين فيلمم مرگ يزدگرده). چند وقت پيش داشتم با ايشون که ساکن سوئده
حرف میزدم، ازش دربارهی فيلم آخر سوسن تسليمی پرسيدم، گفت: مزخرفه. پرسيدم: چرا؟
گفت: رکيکه و ديگه هر کاريش کردم بيشتر توضيح نداد. منم کلی برو بابا و اين چيزا بهش گفتم و فکر کردم داره از اين تيتيش بازيا در مياره.
امروز اينو خوندم، دیدم نه بابا بنده خدا راست میگفته يه جورايی. خيلی ضایع است انگار اين فيلمه ديگه. البته يه سری هم میگن عيب نداره و بايد اين چيزا جا بيفته و اينا. میگن نمیبينين فيلمای آمريکايی چهقدر توش فحش میدن، فيلمای ايرانی هم بايد اين جوری باشه. رو راست تره اين جوری. خلاصه اين سوسن خانوم جنجالی راه انداخته اونجا با اين فيلمش ...
دوم اين که اين آهنگ پشت کنکوریها هم کليپش دراومد. ملودی اين آهنگ به نظر من خيلی آشنا است و به نظرم مال يکی از اين آهنگهای قديميه. کسی میدونه مال چه آهنگيه؟
آخ! لو رفتم!!!
امروز عصر، سر کلاس يکی از شاگردام برگشت گفت: « آقا ببخشين، شما وبلاگ دارين!؟»
موندم چی بگم ... فکر کنين ۵۰ جفت چشم زل زدن به آدم. البته خدا رو شکر آروم گفت بقيه نشنيدن گمونم ... يه چند لحظهای هيچ چی نگفتم بعد يه نگاه اخمآلودی به بیچاره که اتفاقا بچهی خوبی هم هست انداختم و بلند گفتم :« سوال بنويسيد! ... چند رابطه روی مجمـوعهی { ۱،۲،۳ }=A میتوان نوشت که تقارنی باشد ولی بازتابی نباشد؟ » ...
فکر کنم الان که اينا رو خوندی فهميدی من وبلاگ دارم يا نه! ولی خداييش زياد صداش رو در نيار. پيش خودمون بمونه بهتره ...
لجم دراومده!
يارو لااقل صد ميليون پول ماشينشه ولی آشغالشو همينجوری پرت میکنه وسط خيابون، وقتی هم مياد کنارت وايميسته! از بو گند دهنش نزديکه خفه شی. کاشکی بودی و میديدی عملههای واقعی کيا هستن ...
عشق هرگز نمیميرد!
اتوبوس شلوغ بود . تقريبا همهی صندلیها پر بود به جز يه صندلی بغل يه پيرمرده. يه خانومی سوار شد و خواست بشينه. پيرمرده گفت :« نمیشه! اينجا جای خانوممه!». خانومه غر غر کرد و پياده شد برای ماشين بعدی. راننده ديگه میخواست راه بيفته. پيرمرده مدام از پنجره اتوبوس سرک میکشيد. زنش هنوز نيومده بود. قشنگ میتونستی نگرانی رو از چهرهی پيرمرده بخونی. راننده به نفر جلويی گفت درو ببنده تا راه بيفتيم. پيرمرده رو هول برداشت. به من گفت:« تو رو خدا بهش بگو صبر کنه تا خانوم من بياد». گفتم به راننده. اونم دلش سوخت و وايساد. يه سری مسافرا شروع کردن به غر غر. يه هو تو همين حال پيرمرده خانومشو از پنجرهی اتوبوس ديد. با يه هيجانی صداش کرد. خانومه که اومد بالا با يه لحنی که من تا آخر عمرم مطمئنم يادم نمیره بهش گفت:« آخه کجا رفته بودی عزيزم؟» پيرزنه همم با يه صدای نرم و آروم گفت:« داشتم بيرون دنبال تو میگشتم. فکر کردم نکنه گم شدی».
xy=۱۰x-y میشهها!!
اول اين که اون آهنگ قشنگه بود که گفتم، کليپش هم هست! قشنگه، ببينينش. فقط عکس يه نفر وسط اون کليپ يه جوراييه!
دوم اين که اينو ببينين يه خورده کف کنين، بعدش يه خورده فکر کنين چرا اين جوری میشه!
سوم اين که اين کانتر من بیچاره مريض گشته! کسی میدونه چه جوری خوب میشه؟
چهارم اين که از صبح تا حالا دارم تو خونه ول میگردم. همهی کارام هم مونده ولی حال و حوصلهی انجام دادنشونو ندارم.
پنجم اين که ...
ششم اين که حالم از خودم به هم میخوره اگه احساس کنم کسیرو مجبور کردم کاری رو بکنه بدون اين که خودش دلش بخواد!
هفتم اين که salaaaaaaaaaaaaaam بعدش يه فضای خاليه خاليه خالی ...
هشتم اين که حالم از اون اينترنت مزخرف لعنتی که هی قطع و وصل میشه به هم میخوره.
نهم اين که من يه چند روزی دارم میرم سفر. اگه تونستم از اونجا مینويسم، وگرنه شايد يه پنج،شش روزی اين جا نيام.
دهم اين که خدافظ!
...
«منتظر شنيدن پيام شما بعد از شنيدن صدای بوق هستيم.»
پيامی ندارم ... جز اين که ... بيرون برف میبارد و من ... دلم گرفته ... خیلی
ثابت کنيد حماقت پايان ناپذير است!!!
اين ضربالمثل آش نخورده و دهن سوخته هستش، خوب ضربالمثليه. بعضی از موقعها آدم قشنگ معنيش رو حس میکنه! لجم اساسی در اومده. میخوام خودمو خفه کنم بس که گيج بازی در ميارم!!!
هايکو ايرانی
(۱)
پنج زن آبستن
در سکوت اتاق انتظار
عصر پنج شنبه
(۲)
دو راهبه
سرسنگين
از کنار هم میگذرند
ميان درختان چنار
(۳)
مگسها
میچرخند به دور سر يابوی مرده
هنگام غروب آفتاب
(۴)
يکی از راهبهها
چيزی گفت
بقيه با صدای بلند
خنديدند
(۵)
برخورد قهرآميز دو فاحشه
هنگام خروج از کليسا
عصر يکشنبه
عباس کیارستمی
خوبه
تا حالا شده وقتی دارين يه ليوان شير کاکائوی داغ میخرين، اين حس بهتون دست بده که کاش میتونستين همون جا، همهچی رو برای يه مدت طولانی متوقف کنين تا اين حس خوب يا شايد بشه گفت شگفت انگيزی که دارين از بين نره ؟ تا حالا شده از خداتون باشه که ديرتر به مقصد برسين؟ تا حالا شده ساعت دو نصفه شب توی تاريکی تو تخت خوابتون دراز کشيده باشين و در حالی که دارين يواشکی چيپس میخورين، فکرتون برای خودش بره، بره ، بره ... و همون طوری آروم خوابتون بره؟ تا حالا شده ... ؟
قابل توجه اونايی که فضوليشون درد گرفته ، فکرشون يه جاهايی رفته ، خودشون اين کاره هستن و ...
يک شنبه ; به جز نیم ساعتش; روز خيلی خوبی بود ...
داشتم مینوشتم بابا تو رو خدا زنگ بزن میخواهيم بريم بخوابيم که يکهو زنگ زدی. دقيقا اولين کلمه رو که نوشتم صدای زنگ موبايلمو شنيدم ... میدونستم زنگ میزنی. با اين که شديد خوابم گرفته بود ولی يه حسی نگهام داشت. بابا حس مشترک! ... خب ديگه، برم بخوابم!!! فردا چه روز خوبی میشه ...
علی فرخی
ای بابا! بیچاره اين علی فرخيه بنده خدا رو هم گرفتن . يه پسر آرومی بود که نگو. اون قدر هم لاغر بود که من همش نگران بودم يه وقت نشکنه! عشق فلسفه و سياست و اين چيزا هم بود. ( راستی من چرا هی میگم بود؟ مگه الان نيست؟ )
چند وقت پيشا، يه روز تو کتابخونهی دفتر کانونهای هنری نشسته بودیم، اين علی فرخی شروع کرد به يه بحث خفن فلسفی سياسی با امير حسين بلالی و محمد نمنبات و من. من اولش يه خورده وارد شدم بعد حوصلهام سر رفت. يعنی حوصلهام سر نرفتا، احساس کردم داره ديگه چراپيت میگه اين علی يه جورايی. آهان راستی سيد سياسی هم بودش. خلاصه من که هم گشنهام شده بود، هم میخواستم اين بحثه تموم شه، پا شدم خيلی شيک رفتم همهی چراغهای اونجا رو خاموش کردم و گير دادم بهشون بريم ناهار بخوريم! جاتون خالی بعدش رفتيم پيتزا پنتری آنچيلادا!!! خورديم که البته خيلی اونا خوششون نيومد.
خلاصه، اين خاطرهای بود که من از علی فرخی به ياد داشتم. راستی يه مقالهی اين علی فرخی رو میتونين اينجا بخونين. من که حوصلهام نگرفت تا آخرش بخونم.
بیاعتنايی
اين داستانه رو از اين وبلاگه پيدا کردم. مال کافکا است. خوشم اومد!
هر وقت دختر زيبايي را مي بينم ، مي گويم : « لطف مي كنيد با من بياييد» او هم بي اعتنا از كنارم رد مي شود ، منظور دختر لابد اين ست كه : « شما شاهزاده يي مشهور نيستيد ، امريكايي يي با شانه هاي پهن و قامتي سرخ پوستي نيستيد ، با چشم هايي صاف و ملايم ، با پوستي كه رودخانه ي روان و نسيم سبزه زاران نوازش ش كرده ، شما به درياهاي گسترده يي كه نمي دانم كجا بايد نشاني شان را يافت ، سفر نكرده ييد و بر آب آن درياها قايقي نرانده ييد. بنابراين ، من ـ دختري كه اين قدر زيبايم ـ چرا بايد با شما بيايم ؟ »
« از ياد نبريد كه شما هم بر كالسكه يي نرم سوار نيســتيد ، كه پيچ وتاب بخوريد و از خيابان عـبور كنيد . نوكراني را هم نمي بينم كه با جامه هاي فاخر ، همراهي تان كنند ، يا مرداني را كه لب به ستايش شما باز كرده باشند و در صفي منظم ، در نيم دايره يي حتا ، پشت سرتان قدم بردارند . بالاتنه تان خوب در لباس جا گرفته ، پاهايتان اما تلافي ش را درآورده اند . لباسي به تن داريد از تافته ، با چين هايي از پليسه ، كه پاييز گذشته ، مايه ي مسرت ما بود ، با اين همه ، ـ و با اين خطر مرگي كه به تن داريد ـ ، گاهي به زور لبخندي را به لب مي آوريد . »
« بله ، هردوي ما حرف درستي مي زنيم ، و براي آن كه به صورتي انكار ناپذير ، اين واقعيت را درك نكنيم ، بهتر ست ، هركدام ، تنهاي تنها به خانه برويم
يه جنگل ستاره داره جان جان ...
چهقدر از اين ترانه خوشم مياد. چهقدر قشنگه. چهقدر خاطره انگيزه برام ...
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
کوها لاله زارن
لالهها بيدارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو میکارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو میکارن
توی کوهستون
دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم
داره میکاره
توی سینهاش جان جان جان
توی سینهاش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره جان جان
يه جنگل ستاره داره
...
مرسی بچهها
P dir=rtl>
ايشون و ايشون و ايشون امروز اومدن نمايش ما رو ديدن. متاسفانه سرم اينقدر شلوغ بود که اصلا وقت نکردم باهاشون درست حسابی حرف بزنم و بگم که چهقدر ذوق کردم از ديدنشون. مرسی که اومدين. خيلی خوشحال شدم!!!
لاموزيکا
...
زن: [ پس از کوششی برای يادآوری] تو اتوبوس باهاش آشنا شدم. ايستاده بود ... بعد ديدمش بيرون هتلم هم منتظره. يه بار، دو بار اون رو بيرون هتل ديدم منتظر وايساده ... بار سوم ترسيدم، دير وقت بود، هنوز هم بيرون هتل وايساده بود، تقريبا ساعت يک صبح بود و ... همين.
مرد:[ با تندی] تو کجا بودی؟
زن: يه کابارهای تو سن ژرمن دپره ... اين رو هم نمیدونستی، نه؟
مرد: نه
زن: گاهی وقتا میرفتم برقصم ... تو نمیرقصيدی ... دلم رقص میخواست، فکر میکنم حسابی دلم میخواست برقصم.
مرد: اگه هم میرقصيدم باز قضيه فرقی نمیکرد.
زن: شايد. [يک مکث طولانی.] میدونی، اولين دفعهای که خيانت میکنی خيلی وحشتناکه ... وحشتناک.[میخندد.] راست میگم ... اولين دفعه ... حتی اگه کاملا اتفاقی باشه ... وحشتناکه. اصلا درست نيست که بگيم اهميتی نداره. [ مرد ساکت است، لبخندی تلخ بر لب. زن ادامه میدهد.] فکر نمیکنم برای مرد خيانت به زنش اين قدرها ... جدی باشه ...
مرد: به خاطر اون بود که برگشتنت رو به تعويق انداختی؟
زن: آره.
مرد: [دردمندانه] تو خواستی اين اتفاق بيفته يا همين طوری، برخلاف ميل تو اتفاق افتاد؟
زن: [ حالا سنگدلانه و انتقام جویانه تر از پيش] خودم خواستم. نااميد و مايوس بودم. میخواستم اون اولين لحظهها ... اون اولين دفعه رو دوباره تجربه کنم. همه چيز مث دفعهی اول با تو بود، من اين کارو کردم که دوباره اون لحظهها رو تجربه کنم که ... هرگز چيزی جای اونو نمیگيره ... [مکث] اما میدونی، طعم اين جور ماجراجويی رو از يکی دیگه میچشی.
مرد: [گزنده و تلخ] خوشحالم که خودت خواستی اون اتفاق بيفته ... بقيهاش برام مهم نيست. [ کند و به دشواری] حالا اون لحظهها رو از نو تجربه کردی؟
زن: آدم هميشه تجربه میکنه ... حتی ... در بدترين شرايط ... حتی شده برای يه ساعت باشه ... تو خودت اينو خوب میدونی ... برای همين هم بود نمیخواستم برگردم. دليل ديگهای نداشت.
مرد: [سکوت. مرد سعی میکند آن چه را قبل از رفتن زن به پاريس اتفاق افتاده بود به خاطر آورد.] يه روز بعد از ظهر، چند ماه قبل از اين که بری پاريس ... تو رو ديدم ... تو من رو نديدی ... داشتی از اون ور خيابون میرفتی. من تعقيبت کردم ... بعد از ظهر بود . از دفتر اومده بودم بيرون برم يه سری به ساختمونا بزنم، ديدم رفتی تو يه سينما ...
زن: [میخندد.] آره
مرد: [ او هم میخندد.] دنبالت اومدم تو سينما. وسترنی رو نشون میدادن که قبلا با هم ديده بوديم ... تو تنها بودی ... نزديک رديف جلو ... کسی نيومد کنار تو بشينه ... اون شب چيزی از اون موضوع بهم نگفتی ... من هم سوالی نکردم ... بهار بود، سه سال پيش ... چند وقتی بود که غمگين بودی ... روز بعد، بعد از ناهار، پرسيدم میری بيرون؟ تو گفتی نه، اما رفتی. دوباره تعقيبت کردم. رفتی ديدن مسابقهی اسب دوونی ... باز هم تنها. خوابش رو هم نمیديدم ... [مکث] درد و رنجم شروع شد.
زن: [ يک سکوت نسبتا طولانی. زن به خاطر میآورد.] آره معمولا از اين جور کارا میکردم.
مرد: [ با لبخند] هنوزم میکنی؟
زن: [میخندد.] آره.
مرد: يه هفتهی تموم تعقيبت کردم.
زن: و کسی رو نديدی؟
مرد: نه. فرقی هم نمیکرد. [مکث. سپس از سر میگيرد.] وحشتناک بود. من به خود تو حسادت میکردم ... به اون بخش مخفی و مرموزت ... يه روز با اتوموبيل تعقيبت کردم. تو تنهايی داشتی رانندگی میکردی، و چه معرکه بودی. خيلی تند میروندی ... حدود بيست کيلو متری رفتی و کنار جنگلی وايسادی. رفتی تو جنگل و من گمت کردم. يه خورده اين پا اون پا کردم و تقريبا دنبالت اومدم، بعد ... خيلی ساده برگشتم.
....
بابا جون تو برو به عملت برس!!!
اول اين که:
وبلاگ اين مامانه رو ديدين چه خوشگل از ماجراهای خودش و دو تا بچهی کوچيکش مینويسه؟
خيلی قشنگه ...
دوم اين که:
خانوما و آقايون دانشجو، تبريک! تبريک!
جناب آقای داريوش خان لطف کردن برای جنبش دانشجويی آهنگ خوندن. وای که چه خبر خوبی. ديگه حتما همهی مشکلات حل میشه خدارو شکر. دستت درد نکنه داريوش جون. اين احساس وظيفهات منو کشته به خدا. اصلا همهی دانشجوها صبح تا شب داشتن میگفتن اول داريوش بايد برامون يه آهنگ بخونه، بعدش انقلاب میکنيم. خيلی کار خوبی کردی به خدا. اشک تو چشممون جمع شده از شدت ذوق و شادی! قربونت بريم الهی! فقط عزيز دلمون، تو رو خدا مواظب باش يه وقت عملت دير نشه ... ما طاقت نداريما، يه وقت دير بشه بيفتی تلف شی خدای نکرده اون وقت کی برای ما آهنگ بخونه؟
خپل
دو تا چیز بگم تندی برم چون هزارتا کار دارم.
اول این که گمونم من دقیقا آخرین نفری بودم که برای فوق لیسانس مدارکمو تحویل پست دادم( ساعت دو امروز!!!) بابا تنبل، بابا بیخيال! شونصد ساعت هم فکر کردم چه رشتهای شرکت کنم، آخرش اين علوم ارتباطات لامصب! کار خودشو کرد و حق مهندسی صنايع و علوم سياسی و ... خورد! ( آخه يکی نيست بهم بگه بچه جون تو عمرا روت میشه دوباره بزنی صنايع؟ اونم بعد از اون که اون دفعه با اين که فقط ۶ واحدت مونده بود تا فوقت رو بگیری، یک کاره رفتی انصراف دادی؟)خلاصه آقا من جزوه و کتاب خوب برای علوم ارتباطات شديد لازممه!!! کسی داره؟
دوم اين که همين پنج دقيقه پيش يههويی! دلم شديد خپل خواست. يادتونه شما؟ خپل، شبنم و نسيم، باغ گلها ... آخی ... چه قدر ناز بودن. يادتونه؟ من از همون بچهگيم هم روشنفکر بودم! اون موقعها که شما ها عشقتون چه میدونم سندباد و گوريل انگوری و اين چيزا بود من عاشق دو تا کارتون بودم. اول خپل بعدش پلنگ صورتی. يادمه يه روز از مدرسه دير رسيدم خونه، خپل تموم شده بود. اون قدر ناراحت شدم دو ساعت تموم نشستم گريه کردم! اون آهنگشو يادتونه چه قدر ناز و آروم بود؟ اون زنبوره رو يادتونه؟
راستی میدونستين آهنگ ساز خپل کی بوده؟ ديويد گيلمور معروف!
کسی لینکی از خپل یا آهنگش سراغ داره؟
چه خوب!
ای ول! امروز فهميدم کامران بزرگ نيا هم وبلاگ داره! يه جورايی اين کامران بزرگ نيا رو من خيلی خوشم مياد از شعراش. اولين بار گلشيری بهمون معرفيش کرد. يه سری کتاباش هم که اينجا مجوز نگرفته بود هم گذاشته بود تو خونهاش و میفروخت ...
خلاصه خيلی خوشحال شدم وقتی فهميدم وبلاگ داره. اون موقع ها که رفته بود آلمان. کسی خبر داره الان ايرانه يا آلمان؟
يکی از شعراشو اين جا مینويسم:
برای آن كه ...
برای آن كه صدايم باد است
و میبارد
بر برگهای روشن تو
و برای آنكه دريا
در صداي تو افتاده ست
و فرو میرود
در ماسههای تن تو
و برای آن كه تو نهالِ نازكِ بارانی
و میباری
بر شاخههای درختی كه روزی باد بود
و برای آن كه صدايم بادست
كه میوزد
هر دم به رويايی
و نمیداند
كجا
فرود آيد
بقيهی شعراش رو هم میتونين تو وبلاگش بخونين.
آن تلخوش که ...
ببينيد! گاهی حتی يه آدم سوپر حزب اللهی خفن! هم میتونه شعرای خوشگل بگه:
با دل شکسته رفتم رو به مشرق تبسم
ناگهان رسيدم اين جا صبحتان به خير مردم
ديشب از شما چه پنهان سر زدم به کوی مستان
گفتم السلام يا می، گفتم السلام يا خم
ساقی قدح به دستان، خنده زد به روی مستان
يعنی اجر میپرستان، پيش ما نمیشود گم
مستی و سياه مستی، آدم و دراز دستی
آدم و دوباره عصيان، آدم و دوباره گندم
عقل هيزم است هيزم، عشق آتش است آتش
آتش آوريد آتش، هيزم آوريد هيزم
راستی اگه گفتين شاعرش کيه؟
جدول
همهی اين خانهها را
عمودی باشند
یا افقی
میپيمايم
تنها
برای يک لحظه
که دستانت
در دستان من باشد ...
عطا صادقی
بابا بیخيال خديجه جون!
اين خبره رو بخونين:
يك زن خود را نامزد رياست فدراسيون فوتبال میكند
به نظر شما هدف خديجه خانوم از اين کار چيه؟
۱) ايشون از بچهگیشون هم عاشق فوتبال بودن.
۲) ايشون يه چيزيشون میشه.
۳) ايشون فقط خواستن يه جوری خودشونو مطرح کنن.
۴) ايشون خواستن يه کمکی در جهت جا انداختن فرهنگ طنز در جامعه کنن فقط.
۵) ايشون کاملا هم جدی هستن، تا چشم مردا درآد.
۶) فمينيسم هورا ، پرسپوليس سوراخ!
۷) ايشون يه چيزی حالا گفتن، شما جدی نگيرين.
شب!
دیشب حدودای ساعت دوازده و نیم، یکی از دوستام بهم زنگ زد. من اولش با خودم گفتم لابد کار مهمی داره که اين وقت شب زنگ زده، ولی بعدش ديدم نه، سلام احوال پرسی معمولی و از اين جور چيزا است!
جالب تر از همش هم اين بود که وسط حرفاش يکی ( گمونم نامزدش! ) صداش کرد، اونم بهم گفت:
ببين عطا جان من الان کار دارم. بقيهاش رو شب زنگ میزنم، برات تعريف میکنم!!!
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
