یک شعر

اصلن نباش
July 24, 2010
اصلن به دیدن‌م نیا دوستت دارم را توی گل‌های سرخ نگذار برایم نیار اصلن به من به ویلای خنده‌داری در جنوب فکر نکن سردرد نگیر عصبی نشو اصلن زنگ در، تلفن، خواب، خیال، خلوت مرا نزن این‌قدر نمک روی زخم...

یک نمایش‌نامه

ماه در آب
August 31, 2007
آی‌سودا: برای چی برگشتی؟ برگشتی كه آرامش ما رو به هم بزنی؟
مازیار: همین‌طور كه گفتم من خبرهای نگران‌كننده‌ای درباره‌ی این‌جا می‌شنوم. من در واقع اومد‌م كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمی‌كردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبل‌ش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آی‌سودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید درباره‌ی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آی‌سودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمی‌كنه الان درباره‌ش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی می‌شم چون نمی فهمم آدمی كه بچه‌ش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول می‌كنه می‌ره، چه طور می‌شه كه... این آدم پیش خودش چی فكر می‌كنه كه تصمیم می‌گیره بیاد و بگه می‌خواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنج‌كاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همون‌طور كه گفتم من خبرهای خیلی نگران‌كننده‌ای درباره‌ی این‌جا می‌شنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمی‌دونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آی‌سودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیش‌بینی نمی‌كردم با بهرام ازدواج كنی.
آی‌سودا: منظورت این ئه كه باورت نمی‌شه؟ منظورت این ئه كه به‌ت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آی‌سودا: شاید می‌خوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آی‌سودا.
آی‌سودا: ولی تعجب كردی چه‌طور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه درباره‌ی باران صحبت كنیم.
آی‌سودا: تعجب كردی درست می‌گم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آی‌سودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمی‌دونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آی‌سودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زن‌ها باید بخوان. این جمله‌ی تو بود. یادت ئه؟

[ادامه...]

یک کتاب

خاک غریب
July 05, 2009
در این پانزده بیست روز گذشته چندتا کتاب خوب خواندم که اگر حال و حوصله‌ام سر جایش بود، لابد درباره ی هرکدام چیزکی این‌جا می‌‌نوشتم. حالا همه‌شان به کنار، خواندن این آخری آن‌قدر حس خوبی داد که دیگر ناگزیر شدم... [ادامه...]



جستجو



پنجره‌های دیگر




طراحی

developed by hamidreza [dot] com

پشتیبانی

Movable Type 3.2
Feed