ساعت ده شب، دم درشهرک!

October 14, 2002 08:50 PM



ديشب حدودای ساعت ده بود که سر شهرک از تاکسی پياده شدم تا برم خونه. چون حس و حال پياده رفتن نداشتم و خوب ديرمم شده بود، فکر کردم خوبه دوباره برم سر خيابون وايسم و تا خونمون هم با ماشين برم. آخه از سر شهرک تا خونه‌ی ما پياده يه بيست دقيقه‌ای راهه.

خلاصه همون‌جا منتظر وايساده بودم که يه اپل کورسای مشکی سر شهرک نگه داشت و يه دختره ازش پياده شد. يه سی ثانيه‌ای حدودا با راننده حرف زد بعدش هم کورسائه گازش رو گرفت رفت. دختره هم راه افتاد اومد کنار من وايساد منتظر ماشين. تیپ و قيافه‌اش يه جورايی تابلو بود. آرايش تند، يه روسری نارنجی جيغ، يه مانتو از اين مانتو جديدا که هم کوتاهن هم تنگ و يه شلوار جين گشاد و کوتاه. شلوار جينش قشنگ کوتاه بود. يعنی کوتاهيش تو چشم ميومد. جوری که مثلا با اين که دختره هم کتونی پاش بود هم جوراب، باز هم يه ده پونزده سانتی از پاش لااقل بيرون بود. خلاصه يه جورايی حضورش تو اون ساعت و با اون قيافه برام عجيب اومد.

يه يه دقيقه‌ای گذشت و ماشين نيومد. دختره يه نگاهی به من انداخت و بعد با يه جور لبخند خاص! بهم گفت:
ـــ وای ... اين جا چه‌قدر ماشين کم پيدا می‌شه.
من گفتم:
ـــ خب آخه الان دير وقته، اين‌جا هم خيلی تو مسير نيست ... شما هم که تازه يه دقيقه ‌است اين‌جا وايساديد.
دختره گفت:
ـــ آدم اگه بخواد پياده بره خيلی راهه؟ خطرناک! نيست؟
من جواب دادم:
ـــ يه بيست دقيقه‌ای طول می‌کشه ولی گمون نکنم خطرناک باشه.
موقعی که داشتم جوابش رو می‌دادم از روی لحن حرف زدنش يه لحظه تو ذهنم اومد بعدش چی می‌خواد بگه ولی راستش باورم نمی‌شد که بگه:
ـــ می‌شه بیاین با هم پیاده بریم؟
واقعا مونده بودم چی بگم. دختره زل زده بود بهم و فکر می‌کنم مطمئن بود که من با کمال میل می‌گم باشه، خواهش می‌کنم ، خیلی هم خوش‌حال می‌شم و از این چیزا ... بعدش هم با کله راه می‌افتم باهاش می‌رم. من گفتم:
ـــ کدوم ساختمون می‌خواید برین؟
ـــ هفده
ـــ من فکر می‌کنم تا یکی دو دقیقه دیگه ماشین بیاد.
فکر کنم دختره داشت با خودش فکر می‌کرد که این چه گاگولیه خورده به پست من! خلاصه یه نگاهی به من انداخت که فکر می‌کنم معنیش این بود که «خاک بر سرت. تو دیگه چه خری هستی؟» و رفت دو متر اون ور تر وایساد.

چند دقیقه بعد یه پرایده اومد و نگه داشت. طبیعتا من چون نزدیک‌تر بودم زودتر سوار شدم و نشستم جلو. دختره هم نشست عقب. راننده‌ی پرایده یه پسر جوون بود هم سن و سال خودم تقریبا . یه نوار از Sting گذاشته بود و صداش هم تقریبا تا آخر بلند کرده بود. ازش تشکر کردم که نگه داشته. پسره هم گفت خواهش می‌کنم. دختره هم بهش گفت:
ـــ واقعا لطف کردین . اگه شما نگه نمی‌داشتین تا صبح کنار خیابون مونده بودیم.
پسره یه نگاهی از آینه بهش انداخت و گفت:
ـــ خواهش می‌کنم خانم. این چه حرفیه؟

تقریبا یه دقیقه بعد از جلوی ساختمون هفده رد شدیم ولی دختره پیاده نشد! خیلی شیک همون‌طوری سر جاش نشسته بود. انگار نه انگار که چند دقیقه پیشش به من گفته بود می‌خواد بره ساختمون هفده . خلاصه یه کم جلوتر دیگه رسیدیم دم خونمون و من پیاده شدم. دوباره از پسره تشکر کردم. از شیشه‌‌ی عقب یه نگاهی به دختره انداختم. روشو کرده بود اون ور ...