کارنامه
این شمارهی مجلهی کارنامه چیز خوبی از کار درآمده است. هفت هشت شمارهای ( اصلا بهتر است بگوییم بعد از فوت گلشیری) مجله افت پيدا کرده بود و خيلی آدم حال و حوصلهی خواندنش را نداشت . اما اين شماره يک جورهايی خوب است .
موضوع جمعخوانيش سيمين بهبهانی است. من یک زمانی از شعرهای اين خانم سيمين بهبهانی اصلا خوشم نمیآمد. بعد یک دورهای چون همه میگفتند خوب است احساس کردم باید خوشم بیاید ولی باز هم نیامد! خلاصه الان که کارنامه را خواندم به نظرم یک ذره خوشم آمده! یکی از شعرهایش را برایتان مینویسم:
در حجمی از بیانتظاری زنگ بلند و سوت کوتاه:
ــــ «سيمين تويی؟»
آوای گرمش
آمد به گوشم زان سوی راه.
يک شيشه می پر نشئه و گرم، غل غل کنان در سينه شاريد
راه از ميان انگار برخاست، بوسيدمش گويی نياگاه.
ــــ«آری منم.» خاموش ماندم ...
ــــ«خوبی، خوشی، قلبت چطور است؟»
(چيزی نگفتم راه دور است.)
ــــ«خوبم، خوشم، الحمدلله!»
کودک شديم انگار هر دو ( شش سال من کوچکتر از او)
باز آن حياط و حوض و ماهی باز آن قنات و وحشت و چاه
«قايم نشو، پيدات کردم!بیخود ندو، میگيرمتها!»
افتادم و پايم خراشيد شد رنگ او از بيم چون کاه
زخم مرا با مهربانی بوسيد، يعنی: خوب شد، خوب
بنشست و من با او نشستم بر پلهای نزديک درگاه ...
( آن دوستی نشکفته پژمرد، وان ميوه نارس چيده آمد
آن کودکیها، حيف و صد حيف! وين دير سالی، آه و صد آه!)
ــــ «حرفی بزن! قطع است؟»
ــــ « نه، نه!
من رفته بودم سالهای دور
تا باغهای سبز پر گل تا سيبهای سرخ دلخواه.»
ــــ«حالا بگو قلبت چطور است؟»
ــــ«قلبم؟ نمیدانم، ولی پام
روزی خراشيدهست و يادش يک عمر با من مانده همراه ...»
