September 27, 2002 08:20 PM

(۱)

کافی بود سرت را بر می‌گرداندی
من هنوز ایستاده‌ام
چرا هیچ کس مرا نمی‌بیند؟
کسی با من قرار سینما نمی‌گذارد؟
کسی نگرانم نمی‌شود؟

همیشه تنها چای می‌خورم،
تنها تب می‌کنم،
تنها موسیقی گوش می‌دهم.

فکر می‌کنم «تنها» یک آدم است
که این‌جا خانه کرده

اگر آدم است
چرا مرا نمی‌بوسد؟
بلند می‌گویم
و خوب گوش کن «تنها»
من
بوسیدن را خیلی دوست دارم.


(۲)

نیمی ازجهانم برای تو
نیمی برای گنجشک‌ها
نیمی از دوست داشتنم برای تو
نیمی برای باد
تا کوچه‌ها را بگردد!
نیمی از مهربانیم برای تو
نیمی برای باران
تا بر زمین ببارد!

و ناگهان
مرا به نام کوچکم صدا می‌کنی
گنجشک‌هایم به سرزمین تو کوچ می‌کنند
و من
با این همه بیابان
که هیچ هم بهار نمی‌شود،
فصل‌ها را گم می‌کنم!

فخری برزنده