به نظر شما ادامه‌اش بدم؟

September 25, 2002 08:13 PM



يه نمايش نامه شروع کردم که هنوز براش اسمی انتخاب نکردم. صحنه اولش رو اين زير براتون می‌نويسم:

[مريم، جلوی صحنه]

اسم من مريمه. سی سالمه و چهار ساله که با احمد ازدواج کردم. می‌شه گفت زندگی خوبی داريم. من جامعه شناسی خوندم ولی ... فعلا تو خونه نقاشی می‌کنم. احمد جراحه ... کارش تازگيا خيلی زياد شده ... چند شبه داره دير مياد خونه. ديشب وقتی اومد من رو کاناپه خوابم برده بود ...

[مريم به انتهای صحنه می‌رود و روی يک کاناپه دراز می‌کشد. يک ميز جلوی کاناپه ، دو صندلی در اطراف ميز و يک تابلوی نقاشی که به وضوح مشخص است يک نقاش آماتور آن را کشيده است، در صحنه دیده می‌شود. صدای باز شدن در و چرخش کلید در قفل را می‌شنویم. احمد وارد می‌شود. از صدای پای او مریم از خواب بیدار می‌شود.]

مريم: اومدی؟
احمد: چرا نرفتی رو تخت بخوابی؟
مريم: [ خميازه می‌کشد. ] ساعت چنده؟
احمد: دير وقته ... پاشو برو سر جات بخواب.
مريم: نه! [ می‌نشيند.] بگذار برم شامت رو بيارم.
احمد: شام خوردم.
مريم: ساعت دوازده هم گذشته!
احمد: يه خورده سرم شلوغ بود ... توی بيمارستان درگير بودم ...
مريم: [ با طعنه] من سوالی نکردم.
احمد: تو هيچ وقت سوال نمی‌کنی ... تو فقط ... نگاه می‌کنی. [ احمد از صحنه خارج می‌شود. مريم کاغذ‌هايی را که احمد روی ميز انداخته وارسی می‌کند.]
صدای احمد از خارج از صحنه: تو شام نخوردی؟ [ مريم جواب نمی‌دهد.] غذاها رو بگذارم تو يخچال؟ [ احمد وارد می‌شود.]
احمد: منتظر من نشسته بودی؟
مريم: نه ... تو راحت باش ... کارت مهم تره.
[ احمد به سمت مريم می‌آيد تا نوازشش کند. مريم بلند می‌شود واجازه نمی‌دهد.]
احمد: من متاسفم.
مريم: آره ... می‌دونم ... اين هفته ظاهرا همش متاسفی!
احمد: من [ به طرف مريم می‌آيد تا بغلش کند. مريم کنار می‌کشد.] من هيچ وقت نمی‌خواهم تو رو ناراحت کنم ... پاشو بريم بخوابيم ... دير وقته.
مريم: من خوابم نمياد! می‌خواهم کتاب بخونم.
احمد: الان؟ ساعت دوازده و نيم شب؟
مريم: جدی؟ دوازده و نيم شب ؟ چه قدر دير!
احمد:[ نگاهی به مريم می‌اندازد. نا خشنود از کنايه مريم. چند لحظه به سکوت می‌گذرد.] هر جور راحتی. فکر کنم گفتم متاسفم.[ از صحنه خارج می‌شود.]
صدای احمد از خارج از صحنه: اين نخ دندون رو نديدی؟ [مريم جوابی نمی‌دهد.] نديديش؟
مريم: نه! [ چند لحظه سکوت] ادوکلن جديدت خيلی خوشبوئه ...
احمد: ممنون ... يکی از بيمارها برام آورده.
مريم: چه بيمار خوبی!
صدای احمد از خارج از صحنه: [ در حال مسواک زدن] چه کتابی داری می‌خونی؟
مريم: اهميتی هم داره؟
[ احمد وارد می‌شود.]
احمد: نمی‌خواهی تمومش کنی؟ خودم می‌دونم دير اومدم ... اين قدر شعور دارم هنوز ... توقع داری حالا چی‌کار کنم؟ [ آرام تر و با دل‌جويی ] بلند شو عزيزم ... بلند شو بريم بخوابيم ... من ... اين روزها کارم زياد شده ... خودت می‌دونی که [ مريم چيزی نمی‌گويد.] راستی نگفتی چيزی خوردی يا نه؟ می‌خواهی يه چيزی برات بيارم؟ [مريم سر تکان می‌دهد يعنی نه] پس مثل يه دختر خوب پاشو بريم بخوابيم ... من واقعا خسته‌ام
مريم: تو برو بخواب.
احمد: تو واقعا می‌خواهی کتاب بخونی؟
مريم: اشکالی داره؟
احمد: [ شانه‌اش را بالا می‌اندازد.] باشه ... خودت می‌دونی ... شب به خير [به انتهای صحنه می‌رود.]
مريم: احمد؟
احمد: [ می‌ايستد.] بله؟
مريم: هيچ چی ... برو بخواب ... شب به خير . [‌احمد چند لحظه می‌ايستد بعد از صحنه خارج می‌شود. نور می‌رود.]