آبی تر از هميشه
داشتم وبلاگ گردی میکردم ...
آليس در سرزمين عجايب:
نغمه سلام
امروز بچه شده بودم نغمه... از حمام که آمدم همانطور حوله به تن رفتم پشت شيشه
اتاقم ايستادم ( نگران اسلام نشو ، حوله همه جايم را خوب و سخت و نازنين پوشانده
بود) ، روی شيشه ها کردم و بعد با سر انگشتم يک قلب کشيدم... (نگو دير ملو!!
چون به فکر هيچ کس نبودم... همين جوری کشيدم...)
باران:
من صيغه شدم (کردم؟!؟ خوندم؟؟!؟)
با اينکه اين چيزا خيلي مسخره است و هيچ اعتقادی بهش نيست اما يه چيزی
خيلی خوبه و اون قراردادها و قول و قرارهاييه که دو نفر با هم ميذارن ...
همه چی داره خوب پيش ميره و من فقط گيج و متعجبم :)
اين اتفاقا اينقدر عجيب بود که هيچ کدوممون باورش نکرديم ... !
شايد واسه همينه که هنوز نميتونم بلند بگم :دوستت دارم !
نازنين نگار:
خوب سادگی هم دست خود آدم نيست. خيلی سعی كردم خودمو عوض كنم. ولی نشد كه نشد. گاهی وقتا كه رو دست میخورم و میبينم كه روحا و جسما صدمه ديدم , از خدا میخوام كه سادگيمو ازم بگيره .
ولی وقتی افراد ديگه رو میبينم كه نارو خوردند و آدمای ديگه سرشون كلاه گذاشتند , خدا رو شكر میكنم كه ساده هستم و از سادگی من كسی آسيب نمیبينه.
راستی اين نازنين نگار چه آهنگی گذاشته روی وبلاگش ... وای ... برای من که خاطره انگيز تر از اين آهنگ وجود نداره ...
نمیشه غصه ما رو
يه لحظه تنها بذاره
نمیشه اين قافله
ما رو تو خواب جا بذاره
ما رو تو خواب جا بذاره...
صد سال تنهايی:
شايد چند بيت اول اين شاهکار ، بهترين توصيفی باشه که تا به حال در مورد ساکنين اين دهکده پيدا کردم.
به کجا میرانی ما را...
کافه نادری:
دوباره با تو شكفتم چه اشتباه بزرگي
و از دلم به تو گفتم چه اشتباه بزرگي
گناه دومم اين بود اي شعار دو پهلو
كه روي تيغ تو خفتم چه اشتباه بزرگي
و زخم هاي عميقي كه از شماتت مردم
درون سينه نهفتم چه اشتباه بزرگي
تويي كه سخت شكستي مرا به جرم صداقت
و من كه هيچ نگفتم چه اشتباه بزرگي
.....
سپيده شاملو:
چه كار میكردم كه مامان تلفن زد و گفت فرزانه مرده؟ صداش البته نمیلرزيد. گفت تصادف كرده و مرده. ماشين بهش زده يا نفهميدم موتور. نه البته نخواهم گفت چه كار میكردم وقتی مامان تلفن كرد و گفت فرزانه مرده. بار اول كه ديدمش يادم نيست. اما پنج سال پيش را خوب به خاطر دارم. بلوزي سفيد و گشاد پوشيده بود با شلواري جين كه توي تنش لق مي خورد. روسری سرش كرده بود. صورتش سفيد بود. رقصيد. باورم نمیشد اين همه و با اين شدت بتوان تنی را تكان داد. مینشست روی زانو و كمرش را میداد عقب. چشمهام را میبستم.بله يك كمی هم سرخ میشدم چند وقت بعد شنيدم از شوهرش جدا شد. يك بار ديگر هم ديدمش . آمده بود جايی تا لبها و چشمهاش را تتو كند. يك بلوز نيمه سياه پوشيده بود. با شلواری سرخ و نازك. خوش اندام بود. مثل ماهی. موبايلش مدام زنگ میخورد. چشمهاش اما...ديدی تا حالا چشمهايی كه خالی هستند كه انگار... بايد بلند شوم و چشمهام را توی آينه تماشا كنم. بايد يك مداد سياه بكشم لای مژه ها تا...صبر كن برمیگردم...
