رابطه
September 15, 2002 07:54 PM
...
خداحافظی میکنم. بيش از اين حرفی نمیزند. به دستهايش نگاه میکند بعد آنها را در جيبهای دامنش فرو میبرد. سر تکان میدهد، بر میگردد داخل، و بلافاصله در را میبندد.
در پياده رو قدم میزنم. چند کودک در انتهای خيابان فوتبال بازی میکنند اما آنها بچههای من نيستند، بچههای او هم نيستند. برگهای خشکيده همهجا ديده میشوند. حتی در جوی آب کنار خيابان. همانطور که قدم میزنم فرو میريزند. حتی نمیتوانم قدمی بردارم بدون اين که کفشم روی برگها نلغزد. يک نفر بايد برای اينجا فکری بکند. يک نفر بايد بيايد و برگها را جارو کند.
امروز اين کتاب رابطه که برگزيدهی آخرين داستانهای ريموند کارور است رو خريدم. ده تا داستان کوتاه داره که اين چندتاييش رو که تا حالا خوندم واقعا قشنگ بودن. متنی که بالا خوندين قسمتی از داستان کوتاه رابطه از همين مجموعه است.
