« August 2002 | صفحه اصلی | October 2002 »
اين مطلب تيتر نداره!؟
از مريم گلی اصلی!( برین وبلاگشو بخونین بفهمین اصلی یعنی چی!)، از نازنين نگار که هنوز ياد نگرفته نبايد تو آدرس دادنش اين http رو بزنه و با اون آهنگ ناز وبلاگش دل همه رو میبره، از خانم کوچولو و انسی خانوم که در بزرگترين کشف تاريخ به طرز شگفت انگيزی فهميدن کلاس الکترونيکشون با همه، از سايه که دلش از دست مدير مدرسهی دورهی دبيرستانش خيلی پره، از اون دوست سوئدی گلم و از مهدی پسرخالهام خيلی ممنونم که تولدم رو تبريک گفتن!
از خورشيد خانوم هم که لطف کرده و Link منو تو بلاگش گذاشته خيلی متشکرم.
بعدش هم باید بگم مجید جان اون داستان نیست و نمایشنامه است. نوشتنش هم وقت میخواهد که من این روزا اصلا ندارم.
راستی از سپيده شاملو و آليس هم که نظراتشون رو دربارهی نمايشنامه برام فرستاده بودن تشکر میکنم.
آخی. سطح تشکر خونم پايين اومده بود، خوب شد!
(۱)
کافی بود سرت را بر میگرداندی
من هنوز ایستادهام
چرا هیچ کس مرا نمیبیند؟
کسی با من قرار سینما نمیگذارد؟
کسی نگرانم نمیشود؟
همیشه تنها چای میخورم،
تنها تب میکنم،
تنها موسیقی گوش میدهم.
فکر میکنم «تنها» یک آدم است
که اینجا خانه کرده
اگر آدم است
چرا مرا نمیبوسد؟
بلند میگویم
و خوب گوش کن «تنها»
من
بوسیدن را خیلی دوست دارم.
(۲)
نیمی ازجهانم برای تو
نیمی برای گنجشکها
نیمی از دوست داشتنم برای تو
نیمی برای باد
تا کوچهها را بگردد!
نیمی از مهربانیم برای تو
نیمی برای باران
تا بر زمین ببارد!
و ناگهان
مرا به نام کوچکم صدا میکنی
گنجشکهایم به سرزمین تو کوچ میکنند
و من
با این همه بیابان
که هیچ هم بهار نمیشود،
فصلها را گم میکنم!
فخری برزنده
تولدم مبارک!
امروز تولدم بود. حالا ديگه ۲۷ ساله شدم. یه عالمه کادو گرفتم! يکی از دوستام برام يه کتاب شعر آورده به اسم گنجشکی که لانه کرده بود در گلوی من نوشتهی فخری برزنده. اسم شاعرش رو تا حالا نشنيده بودم . يه جورايی بعضی شعراش به دلم نشست. البته خيلی زبان شعريه قوی ای نداره بيشتر شعراش ... ولی خب يه حس ساده و صميمی تو اونا وجود داره که قابل خوندنشون میکنه. یکی دو تا شعراشو براتون مینویسم:
(۱)
کافی بود سرت را بر میگرداندی
من هنوز ایستادهام
چرا هیچ کس مرا نمیبیند؟
کسی با من قرار سینما نمیگذارد؟
کسی نگرانم نمیشود؟
همیشه تنها چای میخورم،
تنها تب میکنم،
تنها موسیقی گوش میدهم.
فکر میکنم «تنها» یک آدم است
که اینجا خانه کرده
اگر آدم است
چرا مرا نمیبوسد؟
بلند میگویم
و خوب گوش کن «تنها»
من
بوسیدن را خیلی دوست دارم.
(۲)
نیمی ازجهانم برای تو
نیمی برای گنجشکها
نیمی از دوست داشتنم برای تو
نیمی برای باد
تا کوچهها را بگردد!
نیمی از مهربانیم برای تو
نیمی برای باران
تا بر زمین ببارد!
و ناگهان
مرا به نام کوچکم صدا میکنی
گنجشکهایم به سرزمین تو کوچ میکنند
و من
با این همه بیابان
که هیچ هم بهار نمیشود،
فصلها را گم میکنم!
پ .ن : راستی یکی از کادوهای تولدم را اینقدر دوست دارم که نگو!
به نظر شما ادامهاش بدم؟
يه نمايش نامه شروع کردم که هنوز براش اسمی انتخاب نکردم. صحنه اولش رو اين زير براتون مینويسم:
[مريم، جلوی صحنه]
اسم من مريمه. سی سالمه و چهار ساله که با احمد ازدواج کردم. میشه گفت زندگی خوبی داريم. من جامعه شناسی خوندم ولی ... فعلا تو خونه نقاشی میکنم. احمد جراحه ... کارش تازگيا خيلی زياد شده ... چند شبه داره دير مياد خونه. ديشب وقتی اومد من رو کاناپه خوابم برده بود ...
[مريم به انتهای صحنه میرود و روی يک کاناپه دراز میکشد. يک ميز جلوی کاناپه ، دو صندلی در اطراف ميز و يک تابلوی نقاشی که به وضوح مشخص است يک نقاش آماتور آن را کشيده است، در صحنه دیده میشود. صدای باز شدن در و چرخش کلید در قفل را میشنویم. احمد وارد میشود. از صدای پای او مریم از خواب بیدار میشود.]
مريم: اومدی؟
احمد: چرا نرفتی رو تخت بخوابی؟
مريم: [ خميازه میکشد. ] ساعت چنده؟
احمد: دير وقته ... پاشو برو سر جات بخواب.
مريم: نه! [ مینشيند.] بگذار برم شامت رو بيارم.
احمد: شام خوردم.
مريم: ساعت دوازده هم گذشته!
احمد: يه خورده سرم شلوغ بود ... توی بيمارستان درگير بودم ...
مريم: [ با طعنه] من سوالی نکردم.
احمد: تو هيچ وقت سوال نمیکنی ... تو فقط ... نگاه میکنی. [ احمد از صحنه خارج میشود. مريم کاغذهايی را که احمد روی ميز انداخته وارسی میکند.]
صدای احمد از خارج از صحنه: تو شام نخوردی؟ [ مريم جواب نمیدهد.] غذاها رو بگذارم تو يخچال؟ [ احمد وارد میشود.]
احمد: منتظر من نشسته بودی؟
مريم: نه ... تو راحت باش ... کارت مهم تره.
[ احمد به سمت مريم میآيد تا نوازشش کند. مريم بلند میشود واجازه نمیدهد.]
احمد: من متاسفم.
مريم: آره ... میدونم ... اين هفته ظاهرا همش متاسفی!
احمد: من [ به طرف مريم میآيد تا بغلش کند. مريم کنار میکشد.] من هيچ وقت نمیخواهم تو رو ناراحت کنم ... پاشو بريم بخوابيم ... دير وقته.
مريم: من خوابم نمياد! میخواهم کتاب بخونم.
احمد: الان؟ ساعت دوازده و نيم شب؟
مريم: جدی؟ دوازده و نيم شب ؟ چه قدر دير!
احمد:[ نگاهی به مريم میاندازد. نا خشنود از کنايه مريم. چند لحظه به سکوت میگذرد.] هر جور راحتی. فکر کنم گفتم متاسفم.[ از صحنه خارج میشود.]
صدای احمد از خارج از صحنه: اين نخ دندون رو نديدی؟ [مريم جوابی نمیدهد.] نديديش؟
مريم: نه! [ چند لحظه سکوت] ادوکلن جديدت خيلی خوشبوئه ...
احمد: ممنون ... يکی از بيمارها برام آورده.
مريم: چه بيمار خوبی!
صدای احمد از خارج از صحنه: [ در حال مسواک زدن] چه کتابی داری میخونی؟
مريم: اهميتی هم داره؟
[ احمد وارد میشود.]
احمد: نمیخواهی تمومش کنی؟ خودم میدونم دير اومدم ... اين قدر شعور دارم هنوز ... توقع داری حالا چیکار کنم؟ [ آرام تر و با دلجويی ] بلند شو عزيزم ... بلند شو بريم بخوابيم ... من ... اين روزها کارم زياد شده ... خودت میدونی که [ مريم چيزی نمیگويد.] راستی نگفتی چيزی خوردی يا نه؟ میخواهی يه چيزی برات بيارم؟ [مريم سر تکان میدهد يعنی نه] پس مثل يه دختر خوب پاشو بريم بخوابيم ... من واقعا خستهام
مريم: تو برو بخواب.
احمد: تو واقعا میخواهی کتاب بخونی؟
مريم: اشکالی داره؟
احمد: [ شانهاش را بالا میاندازد.] باشه ... خودت میدونی ... شب به خير [به انتهای صحنه میرود.]
مريم: احمد؟
احمد: [ میايستد.] بله؟
مريم: هيچ چی ... برو بخواب ... شب به خير . [احمد چند لحظه میايستد بعد از صحنه خارج میشود. نور میرود.]
پنجره
يک کلبهی خراب و کمی پنجره
يک ذره آفتاب و کمی پنجره
ای کاش جای اين همه ديوار و سنگ
آیینه بود و آب و کمی پنجره
در این سیاه چال سراسر سوال
چشم و دلی مجاب و کمی پنجره
بویی ز نان و گل به همه میرسید
با برگی از کتاب و کمی پنجره
موسیقی سکوت شب و بوی سیب
یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره
قيصر امينپور
يادداشتهای دم صبح!
به نظر شما اگه ساعت ۵ صبح شده باشه ولی هنوز آدم خوابش نبرده باشه بايد چیکار کنه؟ اگه فکر و خيال بزنه به سر آدم و خوابو ازش بگیره چیکار میشه کرد؟ اگه آدم دلش همين جوری بیدليل گرفته باشه چیکار بايد بکنه؟ اگه آدم دلتنگ کسی یا چیزی بشه چیکار میشه کرد؟
میدونين! من اين جور موقعها مث ديوونهها ميام کامپيوترو روشن میکنم، میرم اينترنت و شروع میکنم وبلاگ نوشتن ... شما راه بهتری سراغ دارين؟
يه روز خوب
امروز کلی کارای کامپيوتری کردم. يکی از دوستام اومد اينجا برام Windows XP نصب کرد که به نظرم تا اينجا که بهتر از Windows 98 بوده. بعدش هم يه کم Html بهم ياد داد که منم مثل خورهها از اون موقع تا حالا دارم Html بازی میکنم. خيلی داره ازش خوشم مياد. برای وبلاگم شماره انداز گذاشتم ، يه خورده قيافهش رو عوض کردم و اينقدر باهاش کل کل کردم تا بالاخره ياد گرفتم چه جوری ميشه Link گذاشت! خيلی خوبه Html . دلم تنگ شده بود برای برنامه نويسی و اين جور کارا ...
آبی تر از هميشه
داشتم وبلاگ گردی میکردم ...
آليس در سرزمين عجايب:
نغمه سلام
امروز بچه شده بودم نغمه... از حمام که آمدم همانطور حوله به تن رفتم پشت شيشه
اتاقم ايستادم ( نگران اسلام نشو ، حوله همه جايم را خوب و سخت و نازنين پوشانده
بود) ، روی شيشه ها کردم و بعد با سر انگشتم يک قلب کشيدم... (نگو دير ملو!!
چون به فکر هيچ کس نبودم... همين جوری کشيدم...)
باران:
من صيغه شدم (کردم؟!؟ خوندم؟؟!؟)
با اينکه اين چيزا خيلي مسخره است و هيچ اعتقادی بهش نيست اما يه چيزی
خيلی خوبه و اون قراردادها و قول و قرارهاييه که دو نفر با هم ميذارن ...
همه چی داره خوب پيش ميره و من فقط گيج و متعجبم :)
اين اتفاقا اينقدر عجيب بود که هيچ کدوممون باورش نکرديم ... !
شايد واسه همينه که هنوز نميتونم بلند بگم :دوستت دارم !
نازنين نگار:
خوب سادگی هم دست خود آدم نيست. خيلی سعی كردم خودمو عوض كنم. ولی نشد كه نشد. گاهی وقتا كه رو دست میخورم و میبينم كه روحا و جسما صدمه ديدم , از خدا میخوام كه سادگيمو ازم بگيره .
ولی وقتی افراد ديگه رو میبينم كه نارو خوردند و آدمای ديگه سرشون كلاه گذاشتند , خدا رو شكر میكنم كه ساده هستم و از سادگی من كسی آسيب نمیبينه.
راستی اين نازنين نگار چه آهنگی گذاشته روی وبلاگش ... وای ... برای من که خاطره انگيز تر از اين آهنگ وجود نداره ...
نمیشه غصه ما رو
يه لحظه تنها بذاره
نمیشه اين قافله
ما رو تو خواب جا بذاره
ما رو تو خواب جا بذاره...
صد سال تنهايی:
شايد چند بيت اول اين شاهکار ، بهترين توصيفی باشه که تا به حال در مورد ساکنين اين دهکده پيدا کردم.
به کجا میرانی ما را...
کافه نادری:
دوباره با تو شكفتم چه اشتباه بزرگي
و از دلم به تو گفتم چه اشتباه بزرگي
گناه دومم اين بود اي شعار دو پهلو
كه روي تيغ تو خفتم چه اشتباه بزرگي
و زخم هاي عميقي كه از شماتت مردم
درون سينه نهفتم چه اشتباه بزرگي
تويي كه سخت شكستي مرا به جرم صداقت
و من كه هيچ نگفتم چه اشتباه بزرگي
.....
سپيده شاملو:
چه كار میكردم كه مامان تلفن زد و گفت فرزانه مرده؟ صداش البته نمیلرزيد. گفت تصادف كرده و مرده. ماشين بهش زده يا نفهميدم موتور. نه البته نخواهم گفت چه كار میكردم وقتی مامان تلفن كرد و گفت فرزانه مرده. بار اول كه ديدمش يادم نيست. اما پنج سال پيش را خوب به خاطر دارم. بلوزي سفيد و گشاد پوشيده بود با شلواري جين كه توي تنش لق مي خورد. روسری سرش كرده بود. صورتش سفيد بود. رقصيد. باورم نمیشد اين همه و با اين شدت بتوان تنی را تكان داد. مینشست روی زانو و كمرش را میداد عقب. چشمهام را میبستم.بله يك كمی هم سرخ میشدم چند وقت بعد شنيدم از شوهرش جدا شد. يك بار ديگر هم ديدمش . آمده بود جايی تا لبها و چشمهاش را تتو كند. يك بلوز نيمه سياه پوشيده بود. با شلواری سرخ و نازك. خوش اندام بود. مثل ماهی. موبايلش مدام زنگ میخورد. چشمهاش اما...ديدی تا حالا چشمهايی كه خالی هستند كه انگار... بايد بلند شوم و چشمهام را توی آينه تماشا كنم. بايد يك مداد سياه بكشم لای مژه ها تا...صبر كن برمیگردم...
حکايت همچنان باقی است ...
آقا من فکر میکنم بايد يه مشکلی داشته باشم! نمیدونم چه جوريه که من از هر روزنامه يا مجلهای خوشم مياد اون روزنامه يا مجله توقيف میشه!!! اين اتفاق تا حالا لااقل ده دفعه افتاده. اين دفعه خوبه تا ديدم داره از يه روزنامه خوشم مياد سريع بهشون بگم تا خودشون قبل از اين که توقيف بشن در روزنامشون رو ببندن! لااقل اينجوری سنگين تره!!!
روزنامهی گلستان ايران هم توقيف شد ...
خانوم روسريت رو درست کن!
بي بي سي، 22 شهريور 81
مساله حجاب خانم ها در ايران بار ديگر مورد اعتراض برخی مقام های اين کشور قرار گرفته است.
طبق قانون نا نوشته ای که تخطی از آن از اوايل شکل گيری نظام جمهوری اسلامی تا کنون برای هيچ زنی، حتی خارجيانی که به ايران سفر می کنند، غير ممکن بوده، خانم ها حق ندارند بدون پوششی که بدن و موی سر آنها را بپوشاند در اماکن عمومی ظاهر شوند.
جواد کريمی، فرمانده نيروهای بسيج منطقه خراسان (شمال شرق ايران) روز چهارشنبه يازدهم سپتامبر برخی مقام های دولتی را متهم کرده که در حال تضعيف اين قواعد و ترويج بدحجابی و حتی بی حجابی هستند.
وی از ادارات دولتی و شهرداری ها که معمولا جشن های عمومی برگزار می کنند انتقاد کرد و گفت: "بسياری مراسم و جشن ها که با پول بيت المال برگزار می شود باعث رواج بی بند و باری شده است."
اين فرمانده نظامی گفته آنهايی که چنين چيزی را تشويق می کنند همان طرفداران جدايی دين از سياست هستند و "وجود اين افراد قابل تحمل نيست.
از سوی ديگر، حسن رحيميان، رييس بنياد شهيد انقلاب اسلامی نيز روز چهارشنبه با انتقاد از آنچه بدحجابی خوانده، گفت که "بدحجابان گناهی ندارند بلکه اين گناه بر گردن افرادی است که بدحجابی را ترويج می کنند."
وی نيز برخی مسوولان و برخی روزنامه ها را که تصاوير هنرپيشگان خارجی را منتشر می کنند در اين زمينه مقصر دانسته است.
رييس بنياد شهيد از اينکه در پروازهای داخلی ايران و در هنگام برخاستن و نشستن هواپيماها نامی از آيت الله خمينی، رهبر پيشين ايران يا کسانی که در جنگ بين ايران و عراق کشته شده اند برده نمی شود نيز انتقاد کرد و گفت که مسوولان دليل اين امر را بی تمايلی مسافران به اين موارد ذکر می کنند.
انتقاد درباره شيوه پوشش خانم ها در ايران تازگی ندارد و معمولا هرسال در طول ماه های های گرم که خانم ها از ميزان پوشش خود، برای گريز از گرمای شديد می کاهند، اين انتقادها نيز اوج می گيرد و بعضا برخوردهايی هم در اماکن عمومی با کسانی که بدحجاب معرفی می شوند صورت می گيرد.
اما سوای درجه حرارت هوا، ميزان پوشيدگی خانم ها تابع شرايطی خاص بوده و به همين دليل گاه از شدت آن کاسته شده و گاه بر شدت آن افزوده می شود.
شرايطی که بر ميزان پوشيدگی زنان اثر می گذارد عمتدا به ميزان برخوردی که از سوی نيروهای انتظامی و نيروهای شبه نظامی يا بسيجی ها با آنان صورت می گيرد، باز می گردد.
در عين حال در تعريف حجاب کامل نيز بين مسوولان ايرانی و نيروهای مجری اعمال حجاب اختلاف نظرهای زيادی وجود دارد.
در حالی که برخی مقام ها، به ويژه در بين اصلاح طلبانی که از حدود پنج سال قبل دولت را در اختيار گرفتند، حجاب کامل را پوشش موی سر و در بر داشتن يک لباس نسبتا بلند، ولو با رنگ های شاد تعريف می کنند، برخی از روحانيون حجاب کمتر از چادر سياه را که از سر تا پنجه پای خانم ها می پوشاند، ناقص يا بدحجاب می دانند.
در سال های اخير برخی دستگاه های حکومتی برای آشتی دادن نظرات سنتی و غير سنتی در مورد حجاب طرح هايی را اجرا کردند و در مواردی نيز در چند هتل، نمايش خانه های حجاب راه انداختند تا اختلاف نظرها را به حداقل برسانند.
در اين نمايش خانه ها، دختران جوان با پوشيدن لباس هايی که طبق قواعد اسلامی حجاب کامل محسوب می شد اما در عين حال طرح ها و رنگ های متنوعی را نيز در بر می گرفت تلاش می کردند توجه مردم را به شيوه های امروزی حجاب جلب کنند.
اما کوتاه شدن مداوم طول لباس هايی که خانم ها به ويژه در شهرهای بزرگ بر تن می کنند و ابراز نگرانی برخی مسوولان از اين موضوع نشان می دهد که مشکل همچنان حل نشده باقی مانده است.
رابطه
...
خداحافظی میکنم. بيش از اين حرفی نمیزند. به دستهايش نگاه میکند بعد آنها را در جيبهای دامنش فرو میبرد. سر تکان میدهد، بر میگردد داخل، و بلافاصله در را میبندد.
در پياده رو قدم میزنم. چند کودک در انتهای خيابان فوتبال بازی میکنند اما آنها بچههای من نيستند، بچههای او هم نيستند. برگهای خشکيده همهجا ديده میشوند. حتی در جوی آب کنار خيابان. همانطور که قدم میزنم فرو میريزند. حتی نمیتوانم قدمی بردارم بدون اين که کفشم روی برگها نلغزد. يک نفر بايد برای اينجا فکری بکند. يک نفر بايد بيايد و برگها را جارو کند.
امروز اين کتاب رابطه که برگزيدهی آخرين داستانهای ريموند کارور است رو خريدم. ده تا داستان کوتاه داره که اين چندتاييش رو که تا حالا خوندم واقعا قشنگ بودن. متنی که بالا خوندين قسمتی از داستان کوتاه رابطه از همين مجموعه است.
باز هم از شاهان کولی!
میدونين متن آهنگهای Gipsy Kings هم خيلی قشنگه. میگين نه؟ اين يه ذره رو بخونين:
...
امروز در عشق و زندگی
حيرانم
و تو مفهوم گريستن را نمیدانی
و فردا
تو نمیدانی که چگونه حيران میشوی
در عشق
اما من هم اکنون
آن را احساس میکنم ...
Gipsy kings
Gipsy Kings
آقا ما رسما خودمون رو خفه کرديم اين چند روزه با اين آهنگهای باحال گروه Gipsy Kings . جديدا ۱۸ تا آلبوم ازشون گرفتم که به حساب خودم ديگه آهنگی ازشون وجود نداره که من نداشته باشم. خيلی باحالن اينا! توپه توپ. آخرشن! عيد رفته بودم کنسرتشون. نمیدونين چه حالی داد. واقعا يکی از بهترين شبای زندگيم بود ... يه سری پوستر آلبوماشون رو ببينين حال کنين تا بعد!






رقصنده در تاريکی
امروز دوباره اين فيلم Dancer In The Dark رو ديدم. عجب فيلميه! بسيار عميق و بسيار زيبا. شايد تلخ ترين فيلم موزيکال تاريخ باشه . آدم واقعا تحت تاثير قرار میگيره. به خصوص صحنهی آخرش ...
بازی همهی بازيگرا به خصوص کاترين دونو توی اين فيلم عاليه. الان خيلی خس غم انگيزناکی!!! بهم دست داده...
کنکور
امروز نتايج کنکور اومد و خوشبختانه کلی از شاگردام قبول شدن. حالا هر کی به فراخور تلاشی که کرده بود. هر چند بعضیها هم با اين که خوب درس خونده بودن به حق واقعی خودشون نرسيدن و رشتهی مورد علاقهشون قبول نشدن. میشه گفت تقريبا همه شاگردام امسال از کلاسای من راضی بودن و آدم وقتی میبينه قبول شدن خوشحال میشه.
خيلی چيز وحشتناکی شده به خدا اين داستان کنکور! بچههای بیچاره! بديش هم اينه که هيچ راه حل عملی ديگهای به جز برگزاری کنکور به همين شکل وجود نداره ... واقعا ما چه شانسی آورديم سالهای قبل کنکور داديم! داشتم حساب میکردم با در صدهايی که من نه سال پيش زدم امسال احتمالا رتبهام میشد يه چيزی حدود دوهزار! وحشتناکه !!! سال به سال هم رقابت داره سخت تر میشه...
يه دوست خوب!
يکی از خوبیهای وبلاگ اينه که آدم دوستای تازه پيدا میکنه. چند ماه پيش خيلی تصادفی با يکی از همين آدما آشنا شدم و اون الان شده يکی ازدوستای خوبم. خيلی دختر ماهيه . باهاش واقعا راحتم. از اون تيپ دختراست که آدم میتونه مثل آدم باهاشون حرف بزنه. الان خارج از کشور داره دکترا میگيره . حسابی کتاب خونه، از ادبيات ، سينما ، تئاتر و ... خوب سر در مياره و خلاصه آدم حسابيه. يه شبه نامزد نمايی!!! هم داره که يه روز باهاش قهره ، يه روز آشتی! حسابی سر اين جور موضوعها با هم درد دل میکنيم! اما خدا رو شکر اين دوستم اصلا خاله زنک! نيست. الان سی سالگی رو رد کرده و از بيست سالگی هم تا حالا ايران نيومده ... متاسفانه نمیخواد هم بياد ايران . خيلی بده که ايران وضعی پيدا کرده که آدمايی مثل اون که سرشون به تنشون میارزه ديگه نخوان بيان ايران.
راستی اين دوستم يه جورايی هم تنبله. اين بلاگشو تقريبا قرن به قرن update میکنه!!! بابا دختر جون اين چه وضعشه؟
برای تو
بهترين دوست اون دوستيه که بتونی باهاش روی يه سکو ساکت بشينی و چيزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترين گفتگوی عمرت رو داشتی.
ما واقعا تا چيزی رو از دست نديم قدرش رو نمیدونيم. ولی در عين حال تا وقتی که چيزی رو دوباره به دست نياريم، نمیدونيم چی رو از دست داديم.
اين که تمام عشقت رو به کسی بدی تضمينی بر اين نيست که اونم همين کارو بکنه. پس انتظار عشق متقابل نداشته باش. فقط منتظر باش که عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اينطور نشد خوشحال باش که تو قلب تو رشد کرده.
در عرض يه ثانيه میشه يه نفرو خورد کرد. در عرض يه دقيقه میشه يه نفرو دوست داشت و در عرض يه ساعت میشه عاشق شد ولی يه عمر طول میکشه تا آدم يکی رو فراموش کنه.
دقايقی توی زندگيت هستن که دلت برای کسی اون قدر تنگ میشه که میخوای اونو از توی فکرت بيرون بکشی و توی دنيای واقعی بغلش کنی.
عشق با يه نگاه شروع میشه با يه لبخند رشد میکنه و با يه اشک تموم میشه.نمیشه تا وقتی درد و رنج رو حس نکردی تو زندگيت به پيش بری .
NEFERTITI
ـــ میتونی؟
ـــ نمیدونم!
ـــ میتونی؟
ـــ نمیدونم!!!
ما ديروز تشريفمان را برديم تيارت نفرتیتی مشاهده کرديم که بس نيکو بود. موميايی نامی آنجا بود که با اين حسن مقدم خودمان سر دعوا داشت پدر سوخته! بسی مشعوف گشتيم از هر دويشان و خنديديم. اين جعفرخان از فرنگ برگشته هم خوب قری میداد برای خودش روی صحنه بیحيا. دستمان درد نکند . خوب آکتورهايی تربيت کردهايم. الهی قربان خودمان برويم!!!
باغوحش شيشهای
قراره ما روز پنجشنبه نمايشنامهی باغوحش شيشهای نوشتهی تنسی ويليامز رو به صورت شبه راديويی اجرا کنيم و خانم نغمه ثمينی هم اون رو نقد کنه . برنامه رو موسسهی فرهنگی هنری انديشهسازان تهيه کنندهاش هست و گروه نمايشی خودم!!! قراره کارو بخونن:
نقش مادر (آماندا) رو شقايق مسافر میخونه
نقش دختر (لورا) رو نگار مسرت میخونه
نقش پسر (تام) رو طوفان مهرداديان میخونه
و بالاخره نقش دوست (جيم) رو هم رضا امامی قراره بخونه
خود بنده هم مثلا کارگردانم!
اگه شما هم دوست دارين تو برنامه شرکت کنين با شمارهی ۶۹۵۳۶۸۶ تماس بگيرين و ثبت نام کنين. نترسين! پولی نيست!!!
گاهی بايد ...
گاهی بايد بروی يک گوشهای خوب بگردی و يک جا که خاکش خوب نرم باشد پيدا کنی...
گاهی بايد با دستهايت خاک را به کناری بزنی و گود کنی زمين را...
گاهی بايد سينهات را آرام بشکافی و قلبت را بيرون بياوری...
گاهی بايد با دستهايت، دستهای خودت قلبت را توی گودالی که کندهای بگذاری و رويش خاک بريزی...
گاهی بايد...
شهر قصه
امروز داشتم اين نوار شهر قصه رو گوش میکردم، يه قسمتش اشکمو درآورد:
... اما راستش چی بگم؟
تقصير ما که نبود
هر چی بود ... زير سر چشم تو بود
يک کاره تو راه ما سبز شدی
ما رو عاشق کردی
ما رو مجنون کردی
ما رو داغون کردی ... حاليته؟
آخه آدم چی بگه قربونتم؟
حالا از ما که گذشت ...
بعد از اين اگه شبی نصفه شبی
به کسونی مث ما قلندر و مست و خراب
تو کوچه برخوردی
اون چشا رو هم بذار
يا اقلا ديگه اين ريختی بهش نيگا نکن
آخه من قربون هيکلت برم
اگه هر نيگا بخواد اين جوری آتيش بزنه
پس بايد تموم دنيا تا حالا سوخته باشه ...
عجب آدمی بوده اين بيژن مفيد. دستش درد نکند!!!
Juliette Binoche
من میگم ايشون بهترين بازیگر دنيا است. کسی حرفی داره!؟
وقتی ما فمينيست میشويم!
جاتون خالی صبح تا حالا کلی مطلب فمينيستی خوندم! اين سايت زنان ايران کلی مطلب جالب داره و تقريبا هر چيز به درد بخوری در بارهی اين جنس دوم!!! وجود داره جمع کرده. گرافيکش هم شيک و تر تميزه. واقعا دلم برای اين زنای ايرانی میسوزه! خيلی موقعها حتی ساده ترين حقوقشون هم رعايت نمیشه. خوب شد ما زن نشديم! ( حالا يکی نيست بگه نکه حقوق مردا و به طور کل حقوق انسانها تو ايران خيلی رعايت میشه! )
راستی میدونستين فقط تو شهر تهران يه چيزی حدود ۸۴۰۰۰ نفر روسپی وجود داره!!! اين مقالهی شادی صدر رو بخونيد. جالب و غمانگيزه .
تنها صداست که میماند
فرهاد مرد. خبرش رو امروز شنيدم. دلم گرفت. خيلی. ۵۹ سالش بود . يه نوع هپاتيت گرفته بود. کبدش از کار افتاده بود. الان تو پاريسه ولی وصيت کرده جسدش رو بسوزونن و خاکسترش رو بيارن ايران . البته خرج اين کار زياده و وضع مالی خونوادهاش هم زياد خوب نيست.شايد توی پرلاشز کنار هدايت خاکش کنن...
خواهرش درست بيست و چهار ساعت قبل از خودش مرده بود. خواهر و برادر زود به هم رسيدن.
بعضی از آهنگهاش رو خيلی دوست دارم :
شنبه روز بدی بود
عصر بیحوصلهگی
وقت خوبی که میشد
غزلی تازه بگی
فرهاد شنبه مرد! اما صدايش هميشه با ماست:
بوی عيدی
بوی توپ
بوی کاغذ رنگی ...
يادش گرامی باد.
دفتر يادداشتهای روزانهی يک آقا زاده!
امروز اولين مطلب من تو اين روزنامهی گلستان ايران چاپ شد. البته مطلبه مال چند سال پيشه و کهنه شده. راستش خودمم الان ديگه اون مطلب رو دوست ندارم...قرار شد هفتهای يه ستون براشون بنويسم. اسم ستونمم گذاشتم دفتر يادداشتهای روزانهی يک آقا زاده!. فکر کنم اواخر اين هفته اوليش دربياد! خدا کنه خوب شه...
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
