چشمهایش را دیگر باز نمیکند
یادت مانده هنوز؟ تئاتر زیاد میرفتیم، اما تنها کنسرتی که با هم رفتیم، کنسرت محمد نوری بود توی سالن میلاد. با سپند دو رفتیم که اسم ماشین تو بود و یادم هست دوربینم را توی کیفت گذاشتی و یواشکی بردیم تو.
خوشحال بودم آن شب. بیتابانه عاشقت بودم و نوری که میخواند: «تو دلت بوسه میخواد، من میدونم، اما لبت، سر هر جمله دلش، میخواد یه اما بذاره» به تو فکر میکردم و توی دلم رویای بوسهای که روزی از تو خواهم گرفت را میبافتم.
بعدتر توی تمرینهای نمایشهایمان، این آهنگ را بارها و بارها خواندیم و من هر بار از ته دل میخواندم: «بی تو دنیا نمیارزه، تو با من باش و بذار، همهی دنیا منو، همیشه تنها بذاره» و سادهدلانه به روزهایی فکر میکردم که صبح کنار هم از خواب بیدار میشویم، اتفاقی که هیچوقت نیفتاد.
حالا امشب که اینها را مینویسم، محمد نوری برای همیشه رفته است و مریم دیگر جان ندارد تا چشمهایش را باز کند، من و تو هم قصهمان همان شد که میدانی. بعد از این همه سال، تقدیرمان هم انگار همان: «نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره» بوده است. من اینجا و تو کمابیش دوازده هزار کیلومتر آنطرفتر و دیگر چه فرقی میکند «دلم از اون دلهای قدیمی» باشد یا نه؟
اصلن نباش
اصلن به دیدنم نیا
دوستت دارم را توی گلهای سرخ نگذار
برایم نیار
اصلن به من
به ویلای خندهداری در جنوب
فکر نکن
سردرد نگیر
عصبی نشو
اصلن زنگ در، تلفن، خواب، خیال، خلوت مرا نزن
اینقدر نمک روی زخم من نپاش
اصلن نباش
با این همه
روزی اگر کنار بیراههای عجیب حتا
پیدایم کردی
چیزی نگو
تعجب نکن
حتمن به دنبال تو آمده بودم
روجا چمنکار
یک کتابفروشی کوچک و دوستداشتنی
چهارتا از روزنامهنگارهای خوب این مملکت رفتهاند و یک کتابفروشی کوچک و دوستداشتنی راه انداختهاند. خیلی ذوق کردم از این کارشان، انگار که یک رویای جمعی را برآورده کرده باشند.
آدرس کتابفروشی خوشگلشان هم هست: بلوار کشاورز ـ خیابان ۱۶ آذر ـ کوچه عبدینژاد ـ شمارهی ۶. از بلوار کشاورز که بپیچید توی شانزده آذر، فکر کنم دومین کوچه سمت راست باشد، خلاصه به خیابان پورسینا و ضلع شمالی دانشگاه تهران نمیرسد.

اگر فرصت کردید، حتمن بهشان سر بزنید و از فضای صمیمانهی آنجا لذت ببرید. کتاب هم اگر بخرید که چه بهتر. امیدوارم کارشان بگیرد. این آدمها حقشان است.
They’ll call me freedom
با خودم فکر میکردم چرا صدا و سیما فقط بخش اول آهنگ جامجهانی را هنگام فوتبالها پخش میکند و تا خواننده میخواهد شروع به خواندن کند، صدایش را سانسور میکند و دوباره همان بخش را تکرار میکند. امروز کمی اینترنتگردی کردم و فهمیدم به احتمال زیاد مشکل از متن آهنگ است:
نمیشه غصه ما رو ...
شاید این یک یادداشت احساساتی باشد و شاید یک ساعت دیگر از اینکه آن را اینجا گذاشتهام، پشیمان شوم، اما با همهی اینها میخواهم بگویم هنوز که هنوز است، وقتی مثل امروز صبح، آهنگهایی که پرتابم میکنند به گذشتهی مشترکمان را میشنوم، ناخودآگاه اشک توی چشمهایم جمع میشود و دلم بیشتر از همهی دنیا، برای تو تنگ میشود ...
در ستایش یک ترانه، یک شعر
کمتر شده بود از ترانهای به زبان عربی خوشم بیاید، چه برسد که شیفتهاش شوم! نمیدانم، شاید بهخاطر شعر پر از لطافت و زیباییش که سرودهی نزار قبانی است، باشد، شاید هم برای اینکه بهنظرم ماجدة الرومی حسی که در این شعر وجود دارد را درک کرده و به درستترین شکل ممکن آن را میخواند؛ احتمالن به هر دو دلیل.
آهنگ «کلمات» از آلبوم «کلمات» یکی از بهترین عاشقانههایی است که تا به امروز شنیدهام. کلمهها انگار با آدم بازی میکنند و شعر و لحن تو را با خود میبرد. شعر پر از تصویر است و کلمهها هستند که از همان بند اول که میشنویم «یسمعنی حـین یراقصنی» در خیال ما به رقص درمیآیند:
يسمعنی حين يراقصنی / با من که میرقصد، در گوشم نجوا میکند
كلمات ليست كالكلمات/ کلمههایی که به دیگر کلمهها نمیماند
يأخذنی من تحت ذراعی/ زیر بازویم را میگیرد
يزرعنی باحدى الغيمات/ در میان ابرها مینشاندم
والمطر الاسود فی عينی/ و باران تیره بر چشمهایم،
يتساقط زخات زخات/ همچون رگبار میبارد
يحملنی معه يحملنی/ با خود میبردم، میبردم
لمساء وردی الشرفات/ به ایوانی به رنگ گلبهی
وأنا كالطفلة فی يده/ و من چون دختربچهای در دستش
كالريشة تحملها النسمات/ بهسان پری در باد
يهدينی شمسا يهدينی صيفا/ به من آفتابی پیشکش میکند و تابستانی
و قطيعة سنونوات/ و دستهای از چلچلهها
يخبرنی أنی تحفته/ میگويد که اثر هنری اويم
وأساوی اّلاف النجمات/ و با هزاران ستاره برابری میكنم
وبأنی كنز و بأنی/ که من گَنجم
أجمل ماشاهد من لوحات/ زيباترين تابلويی كه او ديده
يروی أشياء تدوخنی/ چيزهايی میگويد كه گيجم میكند
تنسينی المرقص والخطوات/ چنان كه مجلس رقص و آهنگ گامهایم را گم میكنم
كلمات تقلب تاريخی/ کلمههایی كه تاريخم را زير و رو میكند
تجعلنی امرأة فی لحظات/ و برای چند لحظه مرا زن میسازد
یبنی لی قصراً من وَهم/ برايم از خيال قصری برپا میكند
لااَسکن فیهِ سِوی لحظات/ كه در آن جز دمی زندگی نمیکنم
وأعود ... أعود لطاولتی/ برمیگردم ... برمیگردم سر ميز خودم
لاشیء معی الا ... كلـمات/ چيزی با من نيست جز ... همان کلمات
پینوشت
این ترانهی زیبا را میتوانید از اینجا دانلود کنید.
شرمآور، شرمآور
دولت اسراییل، کثافت مطلق است. گفتگو هم ندارد. به وقیحانهترین شکل ممکن، و به جای عذرخواهی رسمی از جامعهی جهانی، از کماندوهایی که به کشتیهای امدادرسان به غزه حمله کردهاند، دستکم ده نفر را کشتهاند و عدهی بیشتری را زخمی کردهاند، تقدیر کرده است! هرچند انتظار دیگری هم از این رژیم جنایتکار نمیرفت. خجالتآورتر از این نمیشود. شرمآورتر نمیشود.
بار کشتیها کمکهای انساندوستانه بوده و اسراییل در آبهای آزاد به آنها حمله کرده است. تا این لحظه نیز هنوز بیشتر از ششصد نفر از فعالان حقوق بشری که مسافر این کشتیها بودهاند، در یند اسراییلاند. اسراییلیها میگویند مجبور به استفاده از خشونت شدهاند و ابتدا مسافرهای کشتی با چاقو و میلههای آهنی به آنها حمله کردهاند و سربازانشان ناگزیر شدهاند جواب دهند. زر مفت، چرند محض.
یک بار دیگر ماجرا را با هم مرور کنیم. چند کشتی در راستای فعالیتهای بشردوستانه، کمکهای دارویی و غذایی به غزه میبردهاند، هنوز به آبهای اسراییل وارده نشده بودند که کماندوهای اسراییلی با هلیکوپتر به آنها حمله میکنند. عدهای به دفاع مشروع از خود برمیآیند و در بدبینانهترین حالت ممکن با میلههای آهنی به کماندوهای اسراییلی حمله میکنند، سربازان اسراییلی در جواب آنها را میکشند. به همین سادگی.
دولت اسراییل به معنای واقعی کلمه، وقاحت را به انتها رسانده. در سیاست به زعم خود پیشگیرانهاش حد و مرزی نمیشناسد. هر غلطی دلش بخواهد میکند و به هیچوجه به کسی یا نهادی پاسخگو نیست. اگر فرض را بر این بگذارد که شما ممکن است ده سال دیگر روزی به یکی از شهروندانش مثلن یک پسگردنی بزنید، به خودش حق میدهد همین الان شما رابه قتل برساند.
و نکتهی دردناکتر هم اینکه نه سازمان ملل و نه هیچ سازمان دارای قدرت دیگری توانایی اینکه جلوی اسراییل را بگیرد، ندارد. بهخاطر حضور آمریکا در شورای امنیت و داشتن حق وتو، هیچگاه قطعنامهای علیه اسراییل صادر نمیشود و بیشتر دولتهای غربی نیز هنگام عمل حامی اسراییلاند.
از گذشتهها
جان انسان فلسطینی

بکش پایین