سه شعر از ناهید کبیری
بیشتر شعرهای مجموعهی «دامنم را میتکانم از ابر» ناهید کبیری را که تازه چاپ شده است، دوست داشتم. فکر میکنم خواندنش پیشنهاد خوبی باشد برای عصر یک روز دلگیر زمستانی. سه تا از شعرها را اینجا میآورم:
نه مثل همیشه
در ضیافت زمین و ستاره
با لباس سفید اتوکشیده ایستادهام
تا به تجربههای تازهی این غربت بیآینه
عادت کنم
به قیامتِ دیدار تو نمیدانم اما
چهگونه؟
اکنون که مه از کوه پائین میآید
از تپه پائین میآید
روی سقف سفالین خانهها چرخ میزند
و بر شاخههای پریشان اردیبهشت،
که سنگین از عطر شکوفههای غریب
میبارد،
من از رویاهای پراکندهام در سرزمینی یاد میکنم
که انگار وطن من بود!
و دلم برای تو ای نامهربان
نه مثل همیشه
که بیشتر از همیشه
تنگ میشود ...
شاید دفعهی بعد
توضیح: بالاخره بعد از نزدیک به چهار سال، نوشتن این نمایشنامه تمام شد! البته بازنویسی نهایی آن هنوز مانده که گذاشتهام برای چند ماه دیگر که از متن فاصله گرفته باشم. خوشحال میشوم اگر حوصله کنید بخوانید و نظر بدهید.
×××
شاید دفعهی بعد
شخصيتها:
پريسا حدودن سی ساله
فرزانه دوست پريسا، تقريبن همسن او
بابك همسر فرزانه، سی و پنج ساله
نيلوفر خواهر فرزانه، بيست ساله
برديا دوست قدیم پریسا، سی و يك ساله
[همهی صحنههای نمايش در يك هتل ساحلی میگذرد.]
(1)
[صدای پریسا را در تاریکی صحنه میشویم.]
صدای پریسا: توی فرودگاه موقع برگشتن، وقتی علی داشت چمدونها رو تحویل بار میداد، به این فکر میکردم که عجب سفری شد این مسافرت. سفری که بهخاطر قهر و دعواهایی که قبلش با علی داشتم، دلم نمیخواست بیام و حالا هم که ...
گیجم، خیلی گیج. الان بیشتر از همیشه نمیدونم درست چیه و غلط کدوم. بعد از این یه هفته و همهی اتفاقاتی که افتاد، حالا دلم یه خواب طولانی میخواد و بعد ... جالب نیست؟ استراحت، اون هم بعد از سفری که برای استراحت رفته بودیم، اما از همون اولش ...
به هتل که رسیدیم و اتاقها رو تحویل گرفتیم، علی رفت دوش بگیره و من هم مشغول مرتبکردن لباسها و وسایلمون شدم که همون موقع تلفن فرزانه بهم فهموند که قرار نیست این سفر، یه مسافرت معمولی باشه ....
[نور میآید. صحنه اتاق دویست و ده هتل است. پریسا لباسهایشان را یکی یکی از چمدان درمیآورد و در کمد آویزان میکند. صدای آوازخواندن علی زیر دوش شنیده میشود.]
صدای علی: پریس باورت نمیشه! توالتهای اینجا شیلنگ نداره!
پریسا: هتلهای خارج از كشور معمولن ندارن. تو هم كه حالا داری دوش میگیری.
صدای علی: الان آره. كلن چی؟
پریسا: اگه بیدو نداشته باشه، با دستمال باید پاك كرد!
صدای علی: [با تعجب] بیدو؟ بیدو چیه دیگه؟ بیدو!
پریسا: [میخندد.] بیدو یه چیزیه که میشینی روش خودش میشوره! حالا هم زودتر دوشت رو بگیر بیا بیرون. من هم میخوام دوش بگیرم. یه ساعت دیگه باید توی لابی باشیم. دیر میشه!
[پریسا آویزانکردن لباسها را تمام میکند، بعد توی اتاق چرخی میزند، تلهویزیون را روشن میكند. چند كانال عوض میكند و بعد روی یك كانال موسیقی باقی میماند. تلفن اتاق زنگ میزند.]
پریسا: Hello
صدای فرزانه: منم پریسا
پریسا: ئه! سلام
صدای فرزانه: [هیجانزده] پریسا؟
پریسا: جونم؟ چی شده؟
صدای فرزانه: ببین پریسا، الان رفتهبودم پذیرش. یخچال اتاق ما كار نمیكرد، رفتهبودم بگم بیان عوضش كنن.
پریسا: خُب؟
صدای فرزانه: فكر میكنی كیو دیدم اونجا؟
پریسا: كی؟
صدای فرزانه: [سكوت] علی كجاست؟
پریسا: داره دوش میگیره. كیو دیدی؟ به علی ربط داره؟
صدای فرزانه: نه ...
پریسا: کیو دیدی؟
صدای فرزانه: بردیا رو [سكوت] پریسا؟ خوبی؟
پریسا: [سكوت] آره ...
صدای فرزانه: فكر كردم من بهت بگم بهتر از اینه كه یه دفعه خودت ببینیش.
پریسا: [آرام] خوب کاری کردی ... مطمئنی خودش بود؟
صدای فرزانه: آره، با هم حرف زدیم.
صدای علی: عزیزم، اون خمیر ریش منو میدی؟
پریسا: ببین فرزانه، علی داره صدام میكنه. حالا بعدن حرف میزنیم.
صدای فرزانه: باشه، باشه ... پس ساعت هشت تو لابی میبینمتون.
پریسا: آره .... باشه
صدای فرزانه: فعلن خدافظ
پریسا: خدافظ ... [سكوت]
صدای علی: پریس؟
پریسا: الان میآرم برات.
[پریسا به سمت چمدان میرود تا خمیر ریش علی را پیدا كند. اشك در چشمانش جمع شدهاست. صدای موسیقی هنوز در صحنه شنیده میشود. نور به آرامی فید میشود.]
خوابی یا بیدار؟
...
مستیم و هشيار،
شهيدای شهر!
خوابيم و بيدار،
شهيدای شهر!
آخرش يه شب
ماه میآد بيرون،
از سر اون کوه
بالای دره
روی اين ميدون
رد میشه خندون
يه شب ماه میآد
يه شب ماه میآد
...
اگر دلتان برای نیکولا کوچولو تنگ شده (2)
خبر خوب بعدی برای علاقهمندان به نیکولا کوچولو این است که جناب آقای امیرحسین مهدیزاده؛ مترجم کتابهای نیکولا کوچولو؛ که یادداشت قبلی را خوانده بودند، به من ایمیل زدهاند که:
«مجموعهای که [از نیکولا کوچولو] در ایران چاپ شده، به چهارده جلد خواهد رسید. دو تا را استاد بزرگ اسماعیل سعادت؛ عضو فرهنگستان ادب؛ ترجمه کردهاند که البته به نام دو دخترشان چاپ شده و یازده جلد دیگر را بنده ترجمه کردهام که سه جلد آن [هنرهای نیکولا / یادش بهخیر نیکولا / نیکولا مرد کوچک] در همین دو هفتهی اخیر عرضه شده و یک جلد آخر هم در دست ترجمه است که گمانم به نمایشگاه برسد.
این جلد که آماده شود، انشاالله برای هر 14 جلد فکری خواهد شد که در یک بستهبندی هم عرضه شود.
استقبال خوبی که از این داستانها در ایران مثل بقیهی دنیا شده، برای من و نقاشش و روح نویسندهاش خوشحال کننده است.»
اگر دلتان برای نیکولا کوچولو تنگ شده
آدمها از یک لحاظ دو دستهاند: «آنهایی که نیکولا کوچولو خواندهاند، و آنهایی که نخواندهاند.» و من میتوانم با اطمینان بگویم: آدمهای دستهی دوم حتمن نسبت به آدمهای دستهی اول چیزی کم دارند. درست مثل آنهایی که فزندز دیدهاند و با آن زندگی کردهاند، و آنهایی که بیاعتنا از کنارش رد شدهاند.
من خودم نیکولا کوچولو را دیر خواندم. یعنی وقتی که دیگر آدم بزرگ به حساب میآمدم. (فکر میکنم دورهی کودکی ما هنوز نیکولا کوچولو به فارسی ترجمه نشده بود.) یواشکی هم خواندمش! چون راستش را بخواهید، آنوقتها فکر میکردم یک جورهایی زشت است، بقیه بفهمند شبها مینشینم و با علاقه کتاب بچهها را میخوانم! به هر حال هر آدمی یک دورهی زندگیاش احمق است!
ادامهی"اگر دلتان برای نیکولا کوچولو تنگ شده"اما من با تو تنهام
(1)
استیسی: اون مریضه و توهم داره و تو مدام بهخاطر من و رابطهی گذشتهمون، اونو آزار میدی.
هاوس: سوالها طوری طراحی شده بود که فعالیت بخش احساسی مغزش رو بررسی کنیم.
استیسی: هر جور میخوای با کلمات بازی کن اما تو داشتی اعصابش رو به هم میریختی.
هاوس: اعصابخوردکردن پزشکی. این بود کاری که داشتم میکردم.
استیسی: بعد هم مث یه دختربچهی دوازده ساله اومدی و بالاپشتبوم قایم شدی ... مثل همیشه.
هاوس: پنج ساله که این بالا نیومده بودم. از همون موقع که رابطهمون تموم شد [لحظاتی به سکوت میگذرد.] نمیدونم چهشه؟ نه آلزایمره، نه تورم مغزی. نه به عوامل محیطی مربوطه، نه به سیستم ایمنی بدن خودش ...
استیسی: تا حالا ندیده بودم که تو وضعیتی قرار بگیری که نفهمی مشکل از چیه.
هاوس: من هنوز تسلیم نشدم.
استیسی: حالا باید چیکار کنیم؟
هاوس: منتظر میمونیم یه چیزی تغییر کنه. یکی از بزرگترین تراژدیهای بشر اینه که همیشه یه چیز تغییر میکنه.
(2)
استیسی: من با دوستای قدیممون قطع ارتباط نکردم.
هاوس: آره نکردی، اما به هیچکدومشون نگفتی که اینجایی ... چرا نباید به قدیمیترین دوستات بگی که مارک رو آوردی این بیمارستان و داری سعی کنی زندگیش رو نجات بدی؟
استیسی: بذارش به این حساب که سرم خیلی شلوغ بوده.
هاوس: میدونی، دوستای قدیمی من بهم میگن که مراقب باشم، مث اینکه فکر میکنن من هنوز نتونستم تو رو فراموش کنم و ممکنه این وقتگذروندن با تو برام خطرناک باشه. داشتم فکر میکردم دوستای تو هم ممکنه چنین نگرانیهایی داشته باشن. به همین خاطر بهشون نگفتی که اینجایی.
استیسی: حالا که چی؟ که هنوز عاشقت هستم؟ که شوهر در حال مرگم رو ول میکنم و با تو فرار میکنم مکزیک؟
هاوس: نه.
استیسی: ببین من ازت واقعن ممنونم بهخاطر کاری که برای ما میکنی، اما فکر میکنم بهتره توصیهی دوستات رو گوش کنی و دور از من بمونی.
(3)
استیسی: تو حالشو خوب کردی.
هاوس: خواهش میکنم.
استیسی: ممنون ... حق با تو بود.
هاوس: آره، گفته بودم تسلیم نمیشم.
استیسی: نه ... منظورم اینه که ... تو هنوز برام تموم نشدی. تو بیهمتا بودی. همیشه هم خواهی بود ... اما من نمیتونم با تو باشم.
هاوس: پس من مرد رویاهای تو هستم، اما تو یه نفر دیگه رو میخوای، که البته اون آدم هیچوقت نمیتونه مرد رویاهات باشه.
استیسی: چیزی که در موردت جالبه، اینه که همیشه فکر میکنی حق با توئه. چیزی هم که در موردت خستهکنندهس اینه که بیشتر وقتها هم درست فکر میکنی. تو فوقالعادهای، بامزهای، غافلگیرکنندهای، جذابی ... اما با تو من تنهام درحالی که با مارک جا برای منم هست.
House M.D، فصل اول، قسمت آخر
از همین سری:
دخترهای خوشگل نمیرن دانشکدهی پزشکی
اگه با من کار داشتن، بگو دارم دوش میگیرم!
بازنده همیشه بازنده است!
رنگ چشمهای من سبزه ...
منم دوسِت دارم کیز!
کارگردان و بازیگر
رهاکردن در سی ثانیه
هیچ چیز نمیتونه عوضش کنه ...
حقیقت والاتر از کلیسا است ...
سکوت خداوند
We’ll always have Paris
در ستایش تصویر
تماشای آدمها و حسهایشان همیشه برای من جذاب بوده است. آدمها توی خیابان، توی یک کافه، سر کار، توی ماشین پشت ترافیک، آدمها وقتی شادند، وقتی خستهاند، وقتی عصبانیاند، وقتی از نگاهشان میقهمی کسی را دوست دارند و ...
هنوز ده دقیقه بیشتر از شروع «در شهر سیلویا» نگذشته بود که حس کردم: احتمالن عاشقش میشوم و همینطور هم شد. فیلمی که داستان ندارد، کل قصهاش را میشود در یک خط تعریف کرد: مردی به شهری کوچک میآید تا دختری که شش سال پیش دیده، دوباره ببیند، اما او را پیدا نمیکند. کل دیالوگهایش را میتوان در نصف یک صفحهی کاغذ نوشت و فیلمی که حتا نام هیچکدام از شخصیتهایش را تا آخر نمیفهمیم.
جستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score

من که بر میگردم بالاخره یک روزی ...